شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

طعم عشق به میهن

کلمات کلیدی :

 

در حقیقت همیشه و همه وقت زنان در نقش های گوناگونی که اختیار می کنند مهم ترین آموزگاران هستند و در مقام مادر با بیان قصه ها، داستان ها و افسانه هایشان نخستین و اساسی ترین آموزش ها و تربیت ها را به انسان ها می آموزند و در مقام همسر آینه تمام نمای هویت خانواده هستند. زنان در حوزه های عمومی و عرصه های گوناگون پیشگام و حضور پیشرو داشته و دارند، اندیشمند میهن دوست، اردبزرگ می گوید: گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شده اند. روحشان شاد.


میترادات، دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله کرده است. سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفت و به مار پیشکش کرد. مار به دور خود پیچید و او را از شهر برد. چون از شهر دور شدند، ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت و به سوی شهر خویش باز گشت. مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند. او هم شاد شد، اما همه چیز برای او غریبه و نا آشنا بود. بر لب جوی آبی نشست، ناگهان موهای خویش را خاکستری دید. زنی کامل در آب دیده می شد. از ترس از خواب پرید و ساعت ها بر خود لرزید و به فکر فرو رفت.

میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت. چند سال گذشت. در پایان جنگ ایران با سلوکیان (جانشینان اسکندر) فرمانروای آنها اسیر شد. چندی بعد، یک شب در زیر نور مهتاب پادشاه مهرداد به دخترش میترادات گفت: ای عزیزتر از جان! می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی.  رایزنانم می گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم، در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها چقدر از ایرانیان را کشته اند. آیا قبول می کنی همسر او شوی؟

میترادات به پدر نگاهی کرد و خوابش را به یاد آورد. در دل گفت آه ای پدر، من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت، زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفید شده است. بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت. سرش را پایین انداخت و گفت: پدر هر چه شما تصمیم بگیرید، همان می کنم. پادشاه، میترادات را در آغوش گرفت، موی سر او را بوسید و گفت: دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم.

میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست. اما صدای شادی ایرانیان آرامش می کرد. همچون آرامش آغوش پدر. و آرام گریست. سالها گذشت. میترادات که به ایران باز گشت، همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود. بر لب همان جوی آب نشست و خود را در آن دید. اشک هایش با آب جوی در هم آمیخت لذا عشق به میهن و طعم میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت.