شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

شیخ ابی‌سعید ابی‌الخیر : اسرارالتوحید

کلمات کلیدی :

 

آورده اند که شیخ ما ابوسعید قدس الله روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او به بازار فرو می راند جمعی ورنایان (جوانان) می آمدند برهنه، هر یکی ازار پای چرمین (شلوار اوباش و لات) پوشیده و یکی را بر گردن گرفته می آوردند، چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که: این کیست؟! گفتند: امیر مقامران (رئیس قمار بازان) است، شیخ او را گفت که: این امیری به چه یافتی؟! گفت: شیخ، به راست باختن و پاک باختن. شیخ نعره ای بزد و گفت: راست باز و پاک باز و امیر!


شیخ ما روزی در حمام بود، درویشی شیخ را خدمت می‌کرد و دست بر پشت شیخ می‌مالید و شوخ (چرک) بر بازوی او جمع می‌کرد، چنان‌که رسم قائمان (دلاک و کیسه‌کش حمام) باشد. تا آن کس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سوال کرد که: ای شیخ! جوانمردی چیست؟ شیخ ما حالی گفت: آن‌که شوخ مرد به روی مرد نیاوری. همه‌ مشایخ و ائمه‌ نیشابوری چون این سخن شنودند، اتفاق کردند که کسی در این معنا بهتر ازین نگفته است.

شیخ را گفتند: فلان کس بر روی آب می‏رود. گفت: سهل است، بزغی و صعوه ای نیز برود. گفتند: فلان کس در هوا پرد. گفت: مگسی و زغنه‏ای می‏پرد. گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می شود. شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‏شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.

خواجه عبدالکریم خادم خاص شیخ ما ابوسعید بود، گفت: روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت های شیخ ما او را چیزی می نوشتم. کسی بیامد که شیخ تو را می خواند. برفتم. چون پیش شیخ رسیدم ، شیخ پرسید که چه کار می‏کردی؟ گفتم: درویشی حکایت چند خواست، از آن شیخ، می نوشتم. شیخ گفت: یا عبدالکریم! حکایت نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند.

روزی درویشی به میهنه رسید و هم چنان با پای افزار پیش شیخ ما آمد و گفت: ای شیخ بسیار سفر کردم و قدم فرسودم. نه بیاسودم و نه آسوده‏ای را دیدم. شیخ گفت: هیچ عجب نیست. سفر تو کردی و مراد خود جستی. اگر تو درین سفر نبودی، و یک دم به ترک خود بگفتی هم تو بیاسودیی و هم دیگران به تو بیاسودندی. زندان مرد، بود مرد است. چون قدم از زندان بیرون نهاد به مراد رسید.

گفته اند که پدر شیخ، بابوابوالخیر، سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او را در میهنه سرایی بکرد و بر دو دیوار سقف های آن بنا، نام سلطان محمود و ذکر حشم و خدم و پیلان و مراکب او نقش فرمود. و شیخ کودک بود. پدر را گفت: مرا درین سرا، یک خانه بنا کن چنانک آن خانه خاصه من باشد و هیچ کس را در آن هیچ تصرف نباشد. پدر او را خانه ای بنا کرد در بالای سرای، که صومعه‏ی شیخ آن است. چون خانه تمام شد و در گل گرفتند، شیخ فرمود تا بر در و دیوار و سقف آن بنوشتند که «الله الله الله» پدرش گفت: یا پسر این چیست؟ شیخ گفت: هر کسی بر دیوار خانه ی خویش نام امیر خویش نویسند. پدرش را وقت خوش گشت و از آن چه کرده بود پشیمان شد و بفرمود که تا آن همه که نبشته بودند از سرای او دور کردند و از آن ساعت باز در شیخ به چشم دیگر نگریست و دل بر کار شیخ نهاد.