شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عطار نبشابوری : تذکره الاولیا

کلمات کلیدی :

 

 

گفتند: قومی به مجلس تو می آیند و سخن های تو را یاد می گیرند تا عیب آن بجویند و بر آن اعتراض کنند! گفت: من هرگز انتظار سلامت از مردم ندارم، که آفریدگار ایشان نیز از زبان ایشان سلامت نمی یابد!


نقل است جوانی بود پیوسته بر صوفیان انکار کردی. یک روز شیخ بایزید بسطامی انگشتری خود به وی داد و گفت: پیش فلان نانوا رو و به یک دینار گرو کن. انگشتری از شیخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شیخ آمد و گفت: به یک درم بیش نمی گیرند. شیخ گفت: پیش فلان جوهری بر، تا قیمت کند. ببرد. دو هزار دینار قیمت کردند. باز آورد و با شیخ گفت. شیخ گفت: علم تو با حال صوفیان، چون علم نانواست بدین انگشتری. جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.

نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت. شیخ بایزید بسطامی هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی. چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل داستان شیخ باز گفت. گبر گفت: چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم.  حالی بیامد و مسلمان شد.

جنید را در بصره مریدی بود. روزی در خلوت، اندیشه گناهی کرد و در آینه نگریست و روی خود سیاه دید. متحیر شد. هر حیله که کرد، سود نداشت. از شرم، روی به کس ننمود. چون سه روز برآمد، آن سیاهی پاره پاره کم شد. ناگاه یکی در زد. گفت: کیست؟ گفت: از جنید نامه آورده ام. نامه برخواند. نوشته بود؛ چرا در حضرت عزت با ادب نباشی؟ سه شبانه روز است که گازری (شست و شو) می کنم تا سیاهی رویت به سپیدی بدل شود!