شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

خداوند و نیاز ما

کلمات کلیدی :

 

زنی با لباس‌های کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبارفروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست کمی‌خواروبار به او بدهد. وی گفت که شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند، کودکانش هم بی‌غذا مانده‌اند. فروشنده به او بی‌اعتنایی کرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش کند. زن نیازمند باز هم اصرار کرد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به فروشنده گفت: خرید او با من. فروشنده با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می‌دهم! فهرست خریدت کجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر!


زن لحظه‌ای درنگ کرد و با خجالت، تکه کاغذی از کیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. خواروبارفروش از سرناباوری، به گذاشتن کالا روی ترازو مشغول شد تا آنکه کفه‌ها با هم برابر شدند. در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است. روی کاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلکه دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن. زن خداحافظی کرد و رفت.