شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

شروود آندرسن : دستگرمی برای نوشتن داستان

کلمات کلیدی :

 

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‌روم، به داستان کتاب فکر می‌کنم و دائم به خودم می‌گویم، همین فردا دست به کار می‌شوم. آدمهایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشمانم به رقص در می‌آیند. من اصلاً اهل شیکاگو هستم و شبها، کامیونها از جاده ای که رو به روی خانه ی ماست، با سر و صدای عجیبی عبور می‌کنند.


 کمی‌آن طرف‌تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شبها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‌گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‌خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‌مانم و همین طور با خودم حرف می‌زنم. البته نمی‌شود همة وقایع کتاب را در محدوده ی شهری که من الان در آن زندگی می‌کنم گنجاند. به گمانم شما که در فکر نوشتن یک کتاب نیستید، مقصود مرا بهتر می‌فهمید. ممکن است البته بفهمید یا نفهمید. توضیحش قدری دشوار است. توجه بفرمایید، مسأله شاید یک همچو چیزی باشد. شما به عنوان یک خواننده، غروب یک روز، یا بعد از ظهر روزی، کتاب مرا برمی‌دارید و می‌خوانید و بعد خسته می‌شوید و آن را کنار می‌گذارید.

از خانه می‌زنید بیرون و به کوچه و خیابان می‌روید. خورشید هنوز در آسمان می‌درخشد و شما در خیابان آشنایانی را می‌بینید. پاره ای از وقایع زندگی شما، عیناً همان وقایع زندگی خود من است. اگر مرد هستید، از خانه به دفتر کارتان می‌روید و پشت میزتان می‌نشینید و گوشی تلفن را بر می‌دارید و با یکی از مشتریان یا همکاران خود درباره داد و ستد روزانه صحبت می‌کنید. اگر یک خانم خانه دار باشید؛ یکهو به فکر می‌افتید و نگران می‌شوید که دیروز چند تا از کارهای خانه تان را فراموش کرده اید. فکرهای ریز و درشت دیگری هم به سرتان می‌زند و بعد یواش یواش از یادتان می‌رود.

عین همین بلاها هم به سر من می‌آید. من هم درست مثل شما هستم و وقتی مثلاً همین جملة بالا را می‌نویسم، به این فکر می‌افتم که چرا باید بنویسم یک خانم خانه دار شریف. مگر یک خانم خانه دار نمی‌تواند درست عین خود من مثلاً شریف نباشد. آن چه می‌کوشم در اینجا روشن کنم، این است که من هم، به عنوان یک نویسنده درگیر همان چیزهایی هستم که شما، به عنوان یک خواننده درگیر آن هستید. برنامه کار من این است که در کتاب خودم، آن حس عجیب و غریبی را که به تدریج، از زمان طفولیت، درباره مسایل زندگی ذره ذره در جانم رخنه کرده بیان کنم. اگر قرار بود درباره مسائل زندگی شهری مرکزی در چین یا در یک جنگل آفریقایی بنویسم، کار، چندان دشوار نبود.

یکی از آقایان، اخیراً برایم تعریف کرد که شخصی را می‌شناخته که می‌خواسته درباره زندگی مردم پاریس کتابی بنویسد و چون پول و پله ای در بساط نداشته که به پاریس برود و رموز زندگی آنجا را مطالعه کند، به ناچار به شهر نیواورلئان می‌رود. شنیده بود که آدمهای زیادی در نیوارولئان زندگی می‌کنند که تک و طایفه و اصل و نسب شان فرانسوی بوده اند. با خودش فکر می‌کرده ، این آدمها لابد آن قدر لطف و چاشنی زندگی پاریسی را در خوشان نگه داشته اند که من نیز بتوانم آن را حس کنم. آن آشنای من تعریف می‌کرد که کتاب آن شخص، کتاب موفقی از کار درآمده و مردم شهر پاریس، ترجمه کتابش را به عنوان برداشتی از زندگی فرانسوی، با اشتیاق تمام خوانده اند و من در این میان خیلی متاسفم که نمی‌توانم یک چنین راه حلِ ساده ای برای مشکل خودم پیدا کنم.