شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عرفان نظر آهاری : داستان تقدیر

کلمات کلیدی :

 

نفس که میکشم، با من نفس می کشد. قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد. اما وقتی که می خوابم، بیدار می ماند تا خواب هایم را تماشا کند. او مسئول آن است که خواب هایم را تعبیر کند، فرشته ی همراه من، موکل مهربان. اشک ها و دعاهایم را یادداشت می کند، آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند. وقتی می بیند دلتنگم، کمی نور می گیرد و در دلم می ریزد، تا دلم کوچک نشود. به فرشته ام میگویم: از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟! من کی به رویا هایم میرسم؟ میگویم: من از قضا و قدر واهمه دارم. من از تقدیر می ترسم.


از سرنوشتی که نمی دانم چیست و برایم نوشته اند. این دلیل به بی اعتمادیم نسبت به خدا نیست بلکه دلیل بر نادانیم است. من فصل آینده را بلد نیستم. از صفحه های فردا بیخبرم. میگویم: کاش قلم دست خودم بود. کاش خودم مینوشتم. فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید: بنویس! هر چه را که می خواهی بنویس. بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست. تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای. فرشته ها پایین آمده اند و تا فجر چیزی نمانده. قلم در دست من است و می نویسم و می دانم که تا پیش از طلوع آفتاب تقدیرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.