شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مادر ترزا : پیش از آنکه شناخته شوی، دیگران را ...

کلمات کلیدی :

 

عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد.

اگنس گونکسا بوجاکسیو: سکوت، بینشی نوین از زندگی به ما می دهد. در این بینش، وجود ما سرشار از لطف او خواهد شد؛ بارقه ای که امکان می دهد تمام کارها را با خوشی به پیش ببریم. سکوت پیش از آغاز آفرینش به وجود آمده است و آسمانها در فضا پراکنده شدند، بی هیچ حرفی و سخنی. سکوت ژرف را به مثابه لحظاتی مقدس و گران بها پاس بدار؛ لحظاتی برای پناه جستن در سکوت زنده خانه آفریدگار. نمی توانیم بدون واسطه در حضور خداوند قرار بگیریم، مگر آنکه سکوت درون و بیرون، هر دو را بر خود تحمیل کنیم. در سکوت گوش فرا ده، در حقیقت اگر دلت پر از چیزهای دیگر باشد نمی توانی صدای آفریدگار را بشنوی.


خواهران روحانی در صومعه ی کلکته هر سال یکبار برای تجدید قوا و دعا و تفکر به دارجلینگ سفر می‌کردند. در راه این سفر در هنگام دعا اتفاقی برای خواهر ترزا افتاد که مسیر زندگی و خدمت او را به کلی تغییر داد. وی در مورد این ماموریت ویژه بیان داشت: روزی در یکی از قطارهای محلی نشسته بودم که احساس کردم خدا مرا به محله های کثیف و پرجمعیت می راند، بدین طریق ماموریت جدیدی به من واگذار شد. این واقعه در واقع داستان، رسالت اندرون رسالت من بود.

در طی این سفر خدا به روشی ساده، اما در عین حال تکان دهنده، او را برای خدمت به فقیران کلکته فراخوانده بود. اما این رسالت آنچنان هم عملی و بی‌دردسر نبود. او اکنون مدیر یک مدرسه ی شناخته شده و برجسته بود. از این گذشته به صومعه و جماعت مذهبی خود تعهد داشت و نمی‌توانست و نمی‌خواست به تعهدات و وظایف خود پشت ‌پا بزند. از این رو پس از اینکه در مورد این موضوع دعا کرد آن را با کشیشی که مورد اعتمادش بود در میان گذاشت و قرار شد وی در فرصتی مناسب آن را با اسقف اعظم در میان بگذارد و نظر او را جویا شود.
خواهر ترزا این تصمیم را با آرامی و خوشی پذیرفت و بر این باور بود که اگر این ندا و الهام از سوی خدا بوده‌ است، بدون شک عملی خواهد شد. سرانجام پس از حدود دو ‌سال انتظار اجازه نامه‌ای به دستش رسید که با آن می‌توانست به عنوان یک راهبه در محیط خارج از صومعه خدمت کند، اما می‌بایست پیمان فقر و پاکدامنی و فرمانبرداری را وفادارانه پاس دارد. خواهر ترزا در مورد جدا شدن از صومعه گفت: ترک صومعه ی لورتو برای من از ترک خانواده‌ام دشوارتر بود و قربانی بیشتری می‌نمود، اما کاری بود که باید انجام می‌شد. این فراخوان، رسالت من بود و می‌دانستم که باید بروم. تنها چیزی که نمی‌دانستم این بود که چگونه به هدف برسم!

 


روزی که خواهر ترزا صومعه را ترک گفت، به جای لباس رسمی راهبه‌ ها با مدل اروپایی، یک ساری ساده ی سفید با حاشیه ی آبی پوشیده بود که همه ی زنان فقیر بنگالی می‌پوشیدند. لباسی مناسب با خدمت و زندگیش در خیابانها و محله‌های کثیف و فقیر کلکته! او کلبه ی کوچکی را در منطقه ی فقیرنشین موتی جهیل کلکته برای زندگی پیدا کرد. در آن محله ی محروم و با دیدن بچه های ولگرد و تهیدست به این فکر افتاد که برای آنها مدرسه‌ای برپا کند.

 


او می‌دانست که خواندن و نوشتن، کلید زندگی بهتر برای آنها به شمار می رود. در عین حال، این کار فرصتی به او می‌داد که اصول ابتدایی بهداشت را به آنها بیاموزد. از این رو زمین متروکی را پیدا کرد و از کسی خواست که علفهای آن را بزند و سرگرم کار شد! نه میزی بود و نه صندلی و نه تخته ی سیاه! تنها شماری کودک مشتاق و آموزگاری مشتاق‌تر که با چوبی بر روی شنها الفبا را به آنها می‌آموخت. شمار بچه‌ها زیاد شد و او دست تنها و در فقر به خدمت فروتنانه ی خود ادامه می داد. مادر ترزا می دانست که تنها راه برای درک نیاز‌های بینوایان این است که خودش هم فقیر باشد و تنها راه برای اینکه او را بپذیرند این بود که یکی از خودشان بشود.

 


بتدریج چند نفر از خواهران روحانی و شاگردان گذشته اش به او پیوستند و یکی از دوستانش به نام مایکل گومز، طبقه ی دوم منزلش را در اختیار آنها گذاشت. مایکل گومز بر این باور بود که وجود خواهر ترزا در زیر بام خانه‌اش، یک برکت الهی است. نیاز‌ها زیاد بود و فقر و بدبختی از هر گوشه بیداد می‌کرد. خواهر ترزا فروتنانه بیان می دارد: برای سنجش اولویت‌ها هیچ نقشه‌ای نمی‌کشیدیم؛ به محض اینکه درد و بدبختی را در جایی می‌دیدیم، کاری را آغاز می‌کردیم و خدا به ما نشان می‌داد که چه باید کرد. خواهر ترزا و همراهانش از هر روشی برای کمک به تهیدستان بهره می گرفتند. مثلا برای سیر کردن فقرا، غذا‌های اضافی سازمان‌های خیریه ی هر ناحیه را جمع کرده و به گرسنگان می‌دادند. ساعات کار آنها حد و مرزی نداشت و تا زمانی که می‌توانستند روی پا بایستند خدمت می‌کردند.

وظایف آنها هم حد و مرزی نداشت، از هیچ کاری ابا نداشتند و مراقبت از افراد در حال مرگ و بچه‌های ولگرد و مریض را وظیفه ی خود می‌دانستند. آنها به کسانی خدمت می‌کردند که هیچکس دیگر برایشان ارزشی قائل نبود. برای آنها هر انسانی با وجود مریضی و کثیفی و معیوب بودن، اهمیت داشت. بچه‌های دور انداخته شده در زباله، زنان جوان با بچه‌های نامشروع، پیران به حال خود رها شده در انتظار مرگ و رانده شدگان جامعه برای آنها بی‌نهایت ارزشمند بودند. مادر ترزا می گفت: هنگامی که فقیری از گرسنگی می‌میرد به این دلیل نیست که خدا از او بی خبر مانده است، بلکه از آن رو است که ما از رفع نیاز‌های آن شخص سر باز زده‌ایم.


در آن زمان در خیابان‌های کلکته ۲۰۰ هزار نفر بی‌خانمان زندگی می‌کردند. بسیاری از آنها مبتلا به بیماری‌های عفونی و خطرناک و در حال مرگ بودند. روزی مادر ترزا زنی را در کنار جوی خیابان یافت که آنقدر ضعیف و بی‌حرکت به گوشه‌ای افتاده بود که موشها و مورچه‌ها بدن او را جویده بودند. مادر ترزا او را بغل کرد و تا نزدیکترین بیمارستان با خود برد. کارکنان بیمارستان از پذیرفتن او سر باز زدند. اما مادر ترزا آنقدر آنجا ایستاد تا بیمارستان تختی به آن زن بینوا داد. سالها بعد وقتی از او پرسیدند که تلاش کوچک تو برای رسیدگی به این فلاکت بزرگ به کجا رسید؟ پاسخ داد: اگر من آن روز آن زن را از جوی خیابان برنداشته بودم، امروز هزاران انسان برای یاری به فقرا به کمک من نمی‌شتافتند.

 او به ما یاد داد پیش از آنکه شناخته بشویم باید بشناسیم. به هرکس که می‌رسید می‌گفت؛ یاد بگیر پیش از آنکه شناختی شوی، دیگران را بشناسی. شعار او این بود که؛ نمی‌توانی عشق بورزی اگر بخواهی در مورد دیگران قضاوت کنی. زیرا کسی که دیگران را به محک سنجش خود قرار می‌دهد به هیچ وجه نمی‌تواند به دیگران عشق بورزد. او یاد داد که نمی‌توان عشق ورزید مگر اینکه درون خودمان را از خشم، کینه و نفرت پاک کنیم. شاید اگر سراسر زندگی او را بکاویم نمونه‌ای از خشم، نفرت و کینه را پیدا نکنیم. او حتی از کسانی که آزارش می‌دادند، متنفر نبود.

بر روی سنگ مزار او طبق وصیتش نوشته شده است: به یکدیگر مهر بورزید بی‌دریغ همان طور که من به شما مهر ورزیدم بی‌دریغ. ترجیح می‌داد دوست داشته باشد تا اینکه دوستش بدارند. می‌گفت: خدایا چنانم کن تا دوست داشته باشم، پیش از آنکه بخواهم دوستم بدارند. ترجیح می‌داد پیش از آنکه انتظار داشته باشد دیگران او را درک کنند او دیگران را درک کند. این کار بسیار سختی است. ما در روابط انسانی بده بستان داریم و توقعات‌مان پیشی می‌گیرد و اولین چیزی که رخ می‌نماید انتظاری است که ما از دیگران داریم. مادر ترزا به خاطر خدمات انسان‌دوستانه‌اش، جایزه نوبل صلح را به خود اختصاص داد و از طرف پاپ ژان‌پل دوم آمرزیده شناخته شد.