شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

امیر علی نبویان : سرماخوردگی!

کلمات کلیدی :

حقیقت داستان و افسانه

 

با فرا رسیدن زمستان و اپیدمی شدن بیماری های منصوب به آن، حفظ سلامتی دشوار میشود و نیازمند دقت و مراقبت فراوان علی الخصوص برای یکی مثه بنده که هراسی منحصر به فرد از امپول و سایر شیوه های دردناک و شکنجه گرایانه ان دارم. گفتنی است که بنده همین جا از پزشکان محترم درخواست کرده بودم که متدی انسانی تر برای مداوا اختراع کنند اما عزیزان تا این لحظه ترتیب اثر نداده اند، بنا براین میشود دریافت که انفلونزا از دید حقیر پیش از اینکه یک بیماری باشد، مصیبت است و از این رو حضور بنده در مراکز درمانی از مجالس تشییع جنازه وابستگان فقط یک دست لباس مشکی کم دارد و توام است با تقریبا همان میزان اه و ناله و زاری پس خصوصا در این فصل سال حتی از جواب دادن به پیامک های ارسالی از سوی سرماخوردگان و زکام شدگان محترم هم امتناع می کنم.


در یک عصر زمستانی به دستور مادر و جهت رفع نگرانی ایشان مشغول راهنمایی کاروان شترهای سرگردان داخل اتاقم بودم تا خدایی نکرده یک وقت راه گم نکنند که مهران دوباره مثل عجل معلق و با خبری تکان دهنده سر رسید. گفت: چیه تو خونه نشستی؟ تاکی میخوای از فرهنگ دور باشی؟ تو اصلا تا حالا خاک صحنه خوردی؟ گفتم: دیگه چی شده؟ گفت: دورخیز کردم برای سیمرغ بلورین ته دلم گفتم در ان جشنواره ای که به تو حتی کرکس مقوایی بدهد هم را باید گل گرفت که استاد در توضیح فرمود دوست کارگردانش برای او نقشی کنار گذاشته و از من خواست که همراهش باشم.

راستش بیشتر از هنرنمایی ان فضل مجسم و البته دیدن پشت صحنه تولید یک اثر سینمایی راغب بودم قیافه ادمی را ببینم که موفق شده در وجود دوست خرفت من یک استعدادی پیدا کند. از این رو در رکاب استاد راهی شدم به سمت خانه شان که به فرموده اش ده دقیقه بعد سرویس انجا بود. دروغ چرا با دیدن وانت قراضه ای که دنبال مهران فرستاده بودند و اصرار راننده که اگر دو نفری جلو بنشینید جریمه ام می کنند خواستم از رفتن انصراف دهم یا حداقل با تاکسی به محل فیلمبرداری بروم که جمله ی حکیمانه ای از ان خردمند فرزانه حس ترحم و رفاقتم را بر انگیخت.

-اگه دوستی امروز که وانت اومده دنبالم همرام بیا نه وقتی که لیموزین سوار میشم بدین ترتیب بنده را با این مقام و موقعیت و تحصیلات عالیه سر سیاه زمستان به قسمت بار تحویل دادند و حرکت کردیم، تنها نکته قابل ذکر در طول مسیر صدایه بلند ضبط ماشین بود و تصنیفی که مربوط میشد به خاطرات مسافرت دسته جمعی خواننده اثر و دوستانشان در بهار سال گذشته. گویا یک بانویه بامحبتی هم همسفرشان شده بود و همراهشان می امد و اینکه ان هنرمند وارسته تردید داشتند سر صحبت را با ایشان باز کنند یا نه. البته سر انجام راز دلشان را به او گفتند و یک چیزی جواب شنفتند که بنده لا به لای سوز و کوران خیلی متوجه نشدم اما انگار ان خانم ضمن رد پیشنهاد اقای خواننده نادانی ایشان را هم مورد نکوهش قرار دادند.

القصه به مقصد رسیدیم و به محض پیاده شدن کارگردان چنان بازیگرش را به اغوش کشید و تحویل گرفت که من داشتم باور میکردم دوستم تبدیل به ادم مهمی شده است اما با توضیح سکانس و نقش استاد در ان دریافتم که ایشان هم یکی از همان چند صد نفری است که جز به قصد مسخره کردن مهران با او رفاقت نمیکند. داستان از این قرار بود که باید دوست بنده را لای پتو می پیچیدند طوری که حتی شصت پایش هم پیدا نباشد تا بعد به فرمان کارگردان جنازه را در تابوت بیندازند و چند متری رویه دست ببرند.

مهران را کنار کشیدم که اینا اوردنت اینجا بهت بخندن والا هر کدوم از عوامل فیلم هم می تونستن اینکارو بکنن اما استاد معتقد بود من نمیفهمم و از ان دسته ادم هایی هستم که فکر می کنم یک شبه میشود ره صد ساله رفت و تاکید فرمودند این راهی است که به فستیوال کن ختم میشود. ناگفته نماند ان تندیس لیاقت و استعداد البته ناخواسته اما به خوبی از رفیق کارگردانش انتقام گرفت و با تکان های محسوسی که از یک مرده بعید بود کار را به برداشت هفتم کشاند تا برایش درس عبرتی شود و بداند که دست انداختن ادمهای کودن هزینه بردار است .

به هر ترتیب پس از ایفای رول جاودانه ی میت توسط دوسته نخاله ام به خانه هایمان برگشتیم . موقع ورود مادر را دیدم که داشت به قصد خرید اماده رفتن می شد و هنوز پایش را بیرون نگذاشته بود که عطسه ای از من متوقفش کرد -صبر اومده و پنج ثانیه بعد دومی -اینم جخت. اما سومی و چهارمی و پنجکی در کمتر از یک دقیقه نشان داد که دیگر موضوع ربطی به ماندن یا رفتن مادر ندارد و باد و بوران و پشت وانت نشستن کار بنده را ساخته است....