شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان کوتاه سنگ!

کلمات کلیدی :

 

با هزار عشق و آرزو مرا از خود جدا کرد، مادرم! ابتدا بر روی سنگ های دیگر افتادم و بعد از گذشت چندین سال به انتهای رودخانه ای رسیدم، برای تطهیر و رشد. در آن دیار غریب مرا ماسح می نامیدند. روزی آفتابی و درخشان، خرچنگ با شوری وصف ناپذیر پیدایم کرد. هر روز جسم ظاهری من بر روی سنگ های اطراف ساییده می شد، تا پس از 40 ماه شبیه قلبی زیبا شدم! پاک، پاک و عاری از هر گونه آلودگی!  خرچنگ مرا به عنوان در خانه اش قرار داده بود، ساعت ها و روزهای من اینچنین می گذشت.


 

شب ها در آن سکوت، او ذکر بر لب داشت و من همچنان چشم در چشمانش دوخته بودم! و در جستجوی ورود به حقیقت وجود او. زندگی من سکوت بود و مراقبه! و راضی از سرگذشت خویش، علاقه ی ما به یکدیگر روز به روز بیشتر می شد، با تنها تکان ساده ی آب، خودم را بر روی دستان او می انداختم و او مجددا و به نرمی مرا در جایگاهم قرار می داد و من در پی فرصتی تا در آغوش او با صدای ملکوتی اش به خوابی عمیق فرو روم. در آن فضا، در آن تنهایی، خاک شدم تا عشق جوانه زد!

با احترام تقدیم به روح بزرگ مادر صبورم ، پدر بزرگوارم

ارواح طیبه شهداء، صلحاء و همه ی عزیزانی که لطفشان همیشه شامل حال من بوده و هست.