شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هوشنگ مرادی کرمانی : عاشق کتاب

کلمات کلیدی :

 

مش اسدالله صفحه‌ای از کتابی پاره کرد. با صفحه پاره شده پاکت قیفی درست کرد. تویش تنباکو ریخت. گذاشت توی ترازو وزنش کرد. درش را بست و داد دست من. قند و چای و زردچوبه هم گرفته بودم. مش اسدالله چرتکه انداخت، حساب کرد و پولش را گرفت. راه افتادم. به خانه که رسیدم، مادربزرگ چیزهایی را که از مش اسدالله، بقال سر کوچه، گرفته بودم از من گرفت و پاکتها را خالی کرد و کاغذهایشان را، که صفحه کنده شده کتاب بود، داد به من و گفت که بریزم توی سطل آشغال. تعطیلات تابستان بود و کار درست و حسابی نداشتم. همین جور برای اینکه خودم را سرگرم کنم، نشستم گوشه اتاق و بنا کردم به خواندن صفحه‌های کتابی که تویشان تنباکو و قند و چای و زردچوبه پیچیده شده بود.


چهار تا صفحه پشت هم بود، از صفحه شانزده تا بیست. اول زردیهای زردچوبه و سفیدی‌های قند را، قشنگ و با صبر و حوصله، از روی صفحه‌ها فوت کردم و پاک کردم و بنا کردم به خواندن. چقدر خوب و ساده و گیرا نوشته شده بود! نه افسانه، که قصه خوبی بود. هر چهار صفحه را خواندم. حقیقت ش تا آن موقع کتابی غیر از کتابهای درسی نخوانده بودم. آن چهار صفحه را که خواندم، مزه کتاب رفت زیر دندانم. اما بدشانسی اینجا بود که قصه درست جای شیرینش، ته صفحه بیست، یعنی آخرین صفحه‌ای که به دستم رسیده بود، قطع شد، درست جای حساس و هیجان‌انگیز داستان.

توی قصه پسری که از پدرش کتک خورده بود می‌خواست فرار کند، ولی ترسید. عاقبت از خانه بیرون آمد و نمی‌دانست کجا برود. خوب، موضوع هیجان‌انگیزی بود. می‌خواستم بدانم که پسر کجا می‌خواهد برود و چه به سرش می‌آید. یکهو به فکرم رسید که بروم پیش مش اسدالله و هر جور که هست بقیه کتاب را بگیرم و بخوانم تا ببینم به سر پسرک چه آمده است. این بود که بلند شدم و مثل تیر دویدم و رفتم دم دکان بقالی. نفس‌نفس‌زنان گفتم: سلام، مش اسدالله. بقیه آن کتاب کو؟ کجاست؟ می‌شه آن را به من بدین؟ می‌خونم و بعد خدمتتان تقدیم می‌کنم، تا هر بلایی خواستین سرش بیارین.

مودب حرف زدم که حرفم اثر بکند. مش اسدالله که اصلاً توی این حال و هوا نبود،‌ ابروهایش را در هم کشید و با تعجب گفت: کدوم کتاب؛ جانم؟ من که کتاب ندارم. گردنم را کج کردم. قیافه آدمهای مظلوم و حق به جانب را گرفتم و گفتم: تو را جان بچه‌های عزیزت بگو، آن کتابی که چند صفحه ازش پاره کردی و توش تنباکو و قند و چای پیچیدی چه کار کردی؟ بقیه‌اش کو؟ پیرمرد دو طرف لبهایش را پایین کشید و این جوری نشان داد که خیلی تعجب کرده است و دارد شاخ در می‌آورد. به هرحال لبهایش را رو به راه کرد و زبانش را روی لبهایش کشید و گفت: بقیه کتاب را می‌خواهی چه کار؟

برای اینکه بیشتر نظرش را جلب کنم، یکی از کفه‌های ترازویش را برداشتم. خاک قندهایی را که تهش بود، بیرون از دکان، کنار دیوار تکاندم و کفه را با سر آستین دست راستم خوب تمیز کردم و گذاشتم سر جایش و گفتم: یک بار که خدمتتان عرض کردم می‌خواهم بقیه کتاب را بخونم و ببینم آخرش چه می‌شه، چه اتفاقی برای آن طفل معصوم، که از خانه و کاشانه فرار کرده، می‌افته. چه بدبختی سرش می‌آد؟

مش اسدالله بغل ریشش را خاراند و بنا کرد به پخ پخ خندیدن. دندان نداشت پخ پخ می‌خندید. خنده‌اش خیلی با نمک بود. بالاخره با همان خنده با نمک گفت: برو جانم، برو، بگذار به‌کار و کاسبیمون برسیم. این کتاب به درد تو نمی‌خوره. گفتم: ببین، من آن کتاب را ازتان می‌خرم. هر چه هم کاغذ مشق باطله و به دردنخور دارم برایتان می‌آرم، همین جور مفت و مجانی. ده شاهی هم از بابت آنها ازتان نمی‌گیرم، خوب شد؟

گفت: این کتاب فروشی نیست. من هم که کتابفروش نیستم. این کتاب مال اینه که آدمیزاد صفحه‌هاش را یکی یکی بکنه و توشم تنباکو و نخود و لوبیا و پنیر و زردچوبه بپیچه، بده دست مشتری. حالا خوب حالیت شد؟ برو جانم برو پی کارت!

آدم سختگیری بود. به این سادگیها نمی‌شد نرمش کرد. من هم دست بردار نبودم. برای اینکه خوب نرمش کنم، کفه دیگر ترازو را برداشتم. کمی گرد براق سفید رنگ ته کفه بود. کفه را روی دستم روبه‌روی صورت مش اسدالله گرفتم که محبت و شیرینکاریم را خوب ببیند. بله، کفه را درست گرفتم روبه‌روی صورتش و قایم فوت کردم. فوت قایم رفت زیر گردهای براق و سفید، بلندشان کرد، برد و صاف ریخت تو چشمهای پیرمرد. مش اسدالله که خودش بود و پخ پخ می‌خندید، فرصت نکرد که زودتر به من بگوید: چه کار می‌کنی، بچه؟ تا از فوتم جلوگیری کند.

وقتی که گردها رفت توی چشمهایش تازه گفت: چه کار می‌کنی بچه؟ البته چشمهایش را می‌مالید و اوقاتش چنان تلخ شده بود که وقتی که نگاهش کردم، نزدیک بود که زهره‌ام آب شود. پیرمرد چشمهایش را می‌مالید و غرولند می‌کرد: مگر تو عقل نداری؟ ته کفه ترازو نمک بود. چشمهام داره می‌سوزه، بی‌انصاف! اصلاً کی گفت که تو به من خدمت کنی؟

دیدم که خیلی بد شد. می‌خواستم شیرین‌کاری کنم، نرمش کنم تا کتاب را بگیرم، بدتر شد. به فکرم رسید که عذرخواهی کنم. دیدم عذرخواهی خشک و خالی فایده ندارد. چشمهای پیرمرد می‌سوخت و من اصلاً تقصیر نداشتم. به هرحال بدبیاری بود. پیش خودم گفتم: برم آب بیارم که چشمهاش را بشوره. شاید از گناهم بگذرد. فکر خوبی بود. دویدم و رفتم یک کاسه بزرگ مسی از خانه‌‍‌مان که خیلی نزدیک بود، آوردم، البته پر از آب. کاسه را گرفتم جلوش و گفتم: مش اسدالله، می‌بخشید که تو چشماتون نمک پاشیدم و برای اینکه حرف بامزه‌ای زده باشم و بخندانمش، گفتم: ناراحت نباشین، عوضش چشماتون بانمک می‌شه. به نظرم فلفل هم قاطی نمکها بود. به هرحال بدشانسی خودتونه، باور کنین ...

هنوز نصف حرف بامزه توی دهانم بود که پیرمرد، از زور اوقات تلخی قایم زد زیر کاسه گنده و پرآبی که میان دو تا دستم گرفته بودم. ضرب دست پیرمرد زیاد بود. تا دستش خورد زیر کاسه، کاسه رفت تو هوا و آبهاش ریخت روی گونی پر از قند، که بغل دکان بود. پیرمرد تو یک لحظه سوختن و آتش گرفتن چشمهایش را فراموش کرد و بنا کرد به نگاه کردن کاسه و قندهایی که خیس آب شده بود. کاسه مسی گنده هنوز دور خودش مثل فرفره می‌چرخید و سر و صدا می‌کرد. من هم با گردن کج و قیافه حق به جانب و مهربان یک نگاه به مش اسدالله می‌کردم و یک نگاه به کاسه و قندهای خیس.

مش اسدالله حرف نمی‌زد. عوضش مرتب دندان قروچه می‌کرد. البته دندان نداشت که دندان قروچه بکند. لب و لوچه‌اش را توی هم می‌کشید و به جای درآوردن صدای دندانهایش ملچ ملچ می‌کرد. حرفی نداشتیم که با هم بزنیم. تقصیر خودش بود. بیخودی از کوره در رفته بود و زده بود زیر کاسه. آدمیزاد باید این جور موقع ها خونسرد باشد و نگذارد که اوقات تلخی کار دستش بدهد.

خلاصه دلم برای چشمها و قندهای مش اسدالله سوخت. می‌خواستم بزنم به چاک و در بروم. اما فکر کردم و دیدم بهتر است که خونسردی خود را حفظ کنم و از معرکه فرار نکنم تا بتوانم هر جور هست، بقیه کتاب را به دست بیاورم. این بود که ایستادم و آب دهانم را قورت دادم. صدایم ته حلقم گیر کرده بود و بالا نمی‌آمد. ولی به هر زور و سختی بود با صدای لرزان و گرفته گفتم: مش اسدالله، خوب شد کاسه چینی نبود. اگر چینی بود حالا خرد و خاکشیر شده بود، نه؟ اصلاً‌ کاسه مسی را برای این جور موقع‌ها ساختن.

مش اسدالله که از سماجت و پیله کردن من بیشتر جوشی شده بود و خون خونش را می‌خورد، دنبال چیزی می‌گشت که بکوبد تو کله من و خیال خودش را راحت کند. اما به هر طرف و هر چیز نگاه می‌کرد به درد نمی‌خورد. حیفش می‌آمد. می‌ترسید که بشکند یا خراب شود. قبلاً به این فکر نیفتاده بود که چوبی چیزی برای چنین وقتها دم دستش بگذارد. رفته بود عقب دکانش تا شاید چیزی برای زدن تو سر من دست و پا کند.

می‌توانست یکی از سنگهای ترازو را که دم دستش بود، بردارد و بزند توی کله من. سنگه آهنی بود و نمی‌شکست. خراب هم نمی‌شد. ولی کله من که می‌شکست. اصلاً پرت کردن سنگ خیلی خطرناک بود و اگر پرت می‌کرد کاری دست خودش و من می‌داد. عجب پیرمرد فهمیده و دلسوزی بود! خلاصه رفته بود عقب دکان و من انتظار می‌کشیدم که اتفاقی بیفتد. توی این حال و هوا یکهو و تو یک چشم به هم زدن، پریدم توی دکان و کتابی را که سرش دعوا داشتیم، برداشتم. مش اسدالله دید جسارت را به جایی رسانده‌ام که وارد دکانش شده‌ام. جلو آمد و گفت: چرا آمدی تو دکان؟ برو بیرون!

کتاب را که به دستم بود و به سینه‌ام چسبانده بودم، نشانش دادم و گفتم: بفرماین، محبت کنین و این کتاب را بزنید تو کله من! بیخود دنبال چیزی نگردین. او هم محبت کرد و کتاب را از دست من گرفت و خواست بزند تو کله‌ام. ترسیدم کتاب پاره شود و نتوانم بقیه قصه را بخوانم، پریدم از دکان بیرون که کتاب زبان‌بسته مثل باد از کنار گوشم گذشت و افتاد میان جویی که کنار کوچه بود و آب کثیف و پر لجنی داشت. خم شدم و کتاب نازنین را از توی آب و لجن برداشتم و گفتم: خیلی متشکرم، خیلی لطف کردین! وقتی کتاب را خوندم برایتان می‌آرم.

صدایش را از پشت سرم می‌شنیدم که می‌گفت: الحق که جانور عجیبی هستی، الان می‌آیم پیش بی‌بی‌ات. به مادربزرگم می‌گفتم: بی‌بی دیگران هم می‌گفتند بی‌بی. بی‌بی زن مهربان و ساده‌ای بود و مرا از بچگی بزرگ کرده بود و تا دلتان بخواهد دوستم داشت. جا به جا هم سختگیر بود و نمی‌گذاشت که دست از پا خطا کنم. اگر می‌شنید که مش اسدالله از دستم ناراحت شده، حسابم پاک بود. از ترس اینکه مبادا گرفتار سرزنشهای بی‌بی بشوم، به خانه نرفتم و رفتم توی صحرایی که پشت خانه‌مان بود تا دور از بگیر و ببند و جار و جنجال، بقه کتاب را بخوانم.

از میان صحرا جوی بزرگی رد می‌شد. دو طرف جوی پر از درختهای بزرگ و بلند بود و در میان درختها پر از بوته‌های قد کشیده پونه و علف هرزه. لای پونه‌ها و علفها، بغل درختی، کنار جوی نشستم و لجن هایی را که به صفحه‌های کتاب چسبیده بود با آب پاک جوی می‌شستم. جوری شستم که کاغذها خیلی خیس نخورد و از هم وا نرود. بعد از آن هم با دستمالی که مادربزرگ به من داده بود و همیشه خدا توی جیبم بود خوش خشکشان کردم.

آن وقت با شوق و ذوق بنا کردم به خواندن بقیه کتاب، یعنی از صفحه بیست به بعد تا ببینم پسری که از خانه فرار کرده بود چه می‌کند و چه ماجرایی سرش می‌آید. اما تیرم به سنگ خورد، چون دیدم ده صفحه از کتاب نیست. به کلی گیج شده بودم. درست نگاه کردم، دیدم که بله، کتاب همان کتاب است، ولی چند صفحه دیگرش را مش اسدالله بعد از من پاره کرده و تویش چیزهایی پیچیده و داده دست مردم.

هر کاری کردم نتوانستم میان صفحه بیست تا سی را با فکرم پل بزنم و قصه را به هم بچسبانم. اصلاً قضیه آن پسر عوض شده بود. دلخور و ناراحت با سگرمه‌های تو هم رفته بلند شدم و کتاب ورق کنده را زدم زیر بغلم. یک راست آمدم دم دکان بقالی، مش اسدالله داشت کله‌های قند را از توی گونی درمی‌آورد و نگاه می‌کرد. کاسه مسی مادربزرگ را هم گذاشته بود کنار ترازویش. توی خودش و قندهایش بود و مرا ندید. چند تا سرفه زورکی کردم که سرش را برگرداند، ولی نشنید. عاقبت زبانم را روی لبهایم کشیدم و صدایم را بلند کردم و گفتم: مش اسدالله، ان‌شاءالله قندهایتان خیس نشدن که خجالتش برای ما بماند؟

صدایم را که شنید نگاه زهرآلود و تودل خالی‌کنی به من انداخت و گفت: دیگر چه از جان من می‌خوای؟ کتاب را که گرفتی برو پی کارت! گفتم: ممکنه بفرماین که بقیه صفحه‌های کتاب را به چه کسی دادین؟ آخر صفحه‌های کتاب ناقص است و نمی‌شه مطلب را فهمید ... آن کاسه مسی هم که برایتان آب آوردم و الان کنار ترازوست مال ماست.

مش اسدالله دیگر نتوانست طاقت بیاورد. عین ببر پرید به طرف من و مچ دستم را گرفت و گفت: کاری نکن که بزنم دک و دنده‌ات را خرد کنم، آخر تو چرا دست از سر من برنمی‌داری؟ گفتم: چشم، به روی چشم! دست از سر شما برمی‌دارم و می‌روم پی کار و زندگیم، بفرما، این هم کتاب پاره پوره‌تان، بگذارید ببینم اسم کتاب چی هست؟

اسم کتاب را که بالای صفحه‌ها بود، نگاه کردم و حفظش کردم. اسم کتاب فرار به کوهستان بود. کاسه مسی را گرفتم و آمدم به خانه‌مان. پیش مش اسدالله التماس کردم که به مادربزرگم چیزی نگوید. البته اگر تا آن موقع نگفته بود. می‌دانستم که نگفته است. فقط توپ می‌زد. آدم خوب و دل رحمی بود. وقتی دید که عمداً او را اذیت نکرده‌ام کوتاه آمد. به هرحال برگشتم خانه. ولی از فکر کتاب و بقیه قصه بیرون نرفتم. قصه نیم تمام همین جور توی ذهنم بود. از کله‌ام بیرون نمی‌رفت.

به آدم سخت تشنه‌ای می‌ماندم که از آب خنک و زلال و شیرینی فقط لبش تر شده باشد و او که آب خنک و شیرین را دیده و کمی از آن را چشیده می‌خواهد سیراب شود، اما ظرف آب را ناگهان از او گرفته‌اند. تمام فکر و ذکرم شده بود دانستن بقیه قصه. روز بعد سه قران از مادربزرگ گرفتم و برای پیدا کردن کتاب به همه کتابفروشی‌های شهر سر زدم. و از فروشنده ها می پرسیدم: ببخشید آقا، شما کتاب فرار به کوهستان را دارین؟ و همه می گفتند: بگذار نگاه کنم، شاید داشته باشم. نه نداریم.

نگاه کرد. توی همه کتابهایی که روی هم گوشه دکان و توی قفسه‌هایش تلنبار شده بود را گشت و گفت: نه، نداریم. شهر ما کتابخانه نداشت. فقط سه؛ چهار تا کتابفروشی داشت. کتاب برای بچه‌ها نبود. کتاب فرار به کوهستان را پیدا نکردم که نکردم. اما در همان گشت و گذارها و دیدن کتابفروشیها و پرسیدنها بود که کم‌کم با کتابفروشها و کتابها آشنا شدم.

دلم می‌خواست که همه کتابهای دنیا را بخوانم. اما کو پول خریدن کتاب؟ پول کرایه کردن کتاب را داشتم. بعد از آن کتابها را شبی ده شاهی کرایه می‌کردم، البته یک تومان پیش کتابفروش گرو گذاشته بودم. اما حقیقتش را بخواهید، هنوز که هنوز است دلم می‌خواهد که آن کتاب قصه، یعنی کتاب فرار به کوهستان را پیدا کنم و بخوانم. حتی چند بار خواستم خودم بقیه قصه فرار پسر را از خانه بنویسم و بخوانم تا ببینم آخرش چه می‌شود؟ ولی هر چه نوشتم به دلم نچسبید و این جوری شد که خودم به فکر نوشتن قصه‌های دیگر افتادم. زندگیم را خوب نگاه کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم!