شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان اسب سفید

کلمات کلیدی :

  

 

پادشاه پیری در هندوستان، دستور داد مردی را به دار بیاویزند. همین که دادگاه تمام شد، مرد محکوم گفت: اعلیحضرت، شما مردی خردمند و کنجکاوید! به دانشمندان، خردمندان، مارگیران، و مرتاضان احترام می گذارید. وقتی بچه بودم، پدربزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی را به پرواز درآورم! در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بتواند انجام دهد، باید مرا زنده نگه دارید.


پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند. مرد محکوم گفت: باید دو سال در کنار این جانور بمانم.  پادشاه گفت: دو سال به تو وقت می دهم. اما اگر بعد از این دو سال، اسب پرواز نکند، تو را به دار می آویزم.  مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است. وقتی به خانه رسید، دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند. همه جیغ زدند و متعجب! و او داستان را گفت.

همسرش گفت: از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز دربیاورد؟ مرد گفت: نگران نباشید. اول اینکه هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند، یک وقت دیدید که یاد گرفت! دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد. سوم اینکه شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم! فرض کنید شورش شود، حکومت پادشاه سرنگون گردد و یا جنگ شود. در حقیقت اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد، دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد انجام دهم، همین کافی است؟!