شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان نارسیس ( گل نرگس )

کلمات کلیدی :

 

 

نارسیس جوان زیبایی هر روز محو زیبایی خود کنار دریاچه به تماشای خود می نشست. روزی چنان شیفته ی زیبایی خود شده بود که به درون دریاچه می افتد و غرق می شود. در جایی که درون آب افتاد گلی رویید که نارسیس نامیده می شود. وقتی نارسیس مُرد، اورباد (الهه جنگل) به کنار دریاچه آمد و دید که دریاچه ی آب شیرین، به دریاچه ای سرشار از اشک شور تبدیل شده است. اورباد از دریاچه پرسید:چرا گریه می کنی؟ دریاچه گفت: برای نارسیس می گریم .


اورباد گفت: شگفت آور نیست که برای نارسیس گریه می کنی، و ادامه داد: هرچه بود با آنکه همه ی ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم، اما تنها تو فرصت داشتی زیبایی او را تماشا کنی. دریاچه پرسید: مگر نارسیس زیبا بود؟ اورباد شگفت زده پاسخ داد: چه کسی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بر زبان آورد؟ او هر روز کنار تو می نشست! دریاچه مدتی ساکت ماند و سرانجام گفت: درست است که من برای نارسیس می گریم، اما هرگز زیبایی او را ندیده بودم، چون هر بار که به رویم خم می شد تا خود را در من ببیند، من می توانستم در چشمانش بازتاب زیبایی خود را ببینم!