شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان سکاکی که شیفته علم بود

کلمات کلیدی :

  

 

سکاکی؛ کارد و چاقو سازی دوازده علم از دانش های ماوراءالنهر را بدست آورد! اما داستان وی چه بود و چگونه به این مرتبه رسید. وی در ابتدا آهنگری بیش نبود، روزی از روزها با دست خود صندوق کوچکی درست کرد و قفل عجیبی به آن زد که وزن صندوق با قفل روی هم فقط یک قیراط یعنی چهار جو میانه، (مثقال هیجده قیراط است) بیشتر نبود! او آنرا به عنوان هدیه نزد سلطان برد اما برخلاف انتظار، سلطان و اطرافیانش چندان اعتنایی به وی نکردند. همان لحظه، مردی وارد مجلس شد و همه حاضرین احترام زیادی برای او قائل شدند. سکاک پرسید: تازه وارد چه کسی است که این قدر مورد احترام سلطان و سایرین واقع شدند؟ گفتند: دانشمند است.


سکاک در همانجا تصمیم گرفت که به دنبال تحصیل علم رفته و علم بیاموزد. به مدرسه رفت تا درس بخواند، در حالی که سی ساله بود. استاد به او گفت: سن شما زیاد است مشکل است، می‌توانی چیزی یاد بگیری؟ اتفاقا سکاک آدم کم حافظه‌ای بود. استاد جهت امتحان وی، مساله‌ای را به او داد و برای مشاهده قدرت حافظه اش گفت بگو: پوست سگ با دباغی پاک می‌شود. سکاک آن روز این عبارت را هزار بار تکرار کرد!

فردا موقع تحویل درس، سکاک گفت: سگ گفته پوست استاد با دباغی پاک می‌شود! همه حاضرین خندیدند. اما استاد، درس دیگری به او داد. ده سال را با این روش درس خواند ولی کمتر چیزی یاد گرفت. به کلی از خودش ناامید شد و حوصله اش تنگ گردید و سر به بیابان گذاشت. روزی در دامنه کوهی گردش می‌کرد. در قسمتی از کوه قطرات آب را مشاهده کرد که بر روی سنگی ریخته و بر اثر ریزش قطرات بر روی تخته سنگ، سنگ گود و سوراخ شده بود. با دیدن آن منظره به فکر فرو رفت. با خود گفت، مگر قلب من از سنگ سخت تر بود؟ و دوباره تصمیم گرفت خواندنش را ادامه دهد اما با جدیت و کوشش بیشتری و با انگیزه مشغول درس خواندن شد. تا آنکه در حقیقت خداوند درهای علوم و معارف را بر روی وی باز کرد و توانست با تلاش مستمر از هم ردیف های خود جلو زده و به درجات عالی نائل شود.