شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

امیر علی نبویان : قصه های من و کتابام

کلمات کلیدی :

 

مادر بنده هم نه گذاشت و نه برداشت؛ رو کرد به دختر آذر خانم و گفت: راستی لیلا جان! داداشم که ترم پیش استادت بود، هشتت رو ده داد ؟ بعد هم رو کرد به آذر خانم که: نمی دونین چقدر ازش خواهش کردم؛ آخه اون اصلا به کسی نمره نمیده. و در پایان تیر خلاص را بر پیکر نیمه جان آذر خانم و لیلا شلیک کرد و رو به جمع گفت: ولی بالاخره راضی اش کردم آخه اگه لیلاجون این ترم هم مشروط میشد اخراجش می کردند ...! آذر خانم همرنگ شاتوت شده بود. جنگ داشت مغلوبه میشد که فریاد پدر آتش بس را اعلام کرد: به به دست عمه خانوم درد نکنه. شام حاضرا بفرمایید.


سفره پهن شد و همه نشستند به صرف شام. شاید چون من کم غذا بودم و بیشتر گیاه خوار ، این طور می نمود ولی محض احتیاط چشم تان روز بد نبیند! توی ظرف ها جنازه ی تکه پاره چند تا حیوان را آوردند و شروع کردند به خوردن ! بین این جماعت آقای چاقی بود که توی بشقابش پر بود از دست و پای این جانوران که لا به لایش برنج ریخته بود و رویش ماست به قاعده ی یک هفته ی من ! ولی با پشتکاری بی دریغ دنبال نوشابه ی رژیمی می گشت. من هم کمی سالاد برداشتم و یکی از اعضای غیر قابل شناسایی بدن آن حیوانی را که بیشتر مورد هجوم مدعوین بود وحدس زدم لابد خوشمزه تر است.

سالاد را خوردم و بعد از هرچه فنون آزاد و فرنگی میدانستم روی جانور اجرا کردم اما به قول گزارشگران تلویزیون، بسیار بد بدن بود و کشتی بلد ! خلاصه نشد که نشد. بعد هم بابت دست پخت سحرآمیز عمه خانم تشکر کردم که الحق کیمیاگری بودند در تبدیل بافت های جانوری به لاستیک ! البته بنده خدا دستش درد نکند خیلی زحمت کشیده بود. بعد از صرف شام و برچیده شدن بساط راز بقا، همه منتظر فوران دوباره آتشفشان آذر خانم بودند که اصلا شام نخورد و فقط با چشم غره پیگیر ریز حرکات مادر بود.

پدر هم برای جلوگیری از وقوع جنگ دوباره، از هر دری حرف میزد؛ بلند بلند و بدون وقفه طوری که ظرف کمتر از سی ثانیه از گرمای تهران به سرمای روسیه و بعد داستان کلنل لیاخوف در به توپ بستن مجلس و دوره مشروطه  رسید. با شنیدن کلمه ی مشروطه  مریم با همان سادگی و بلاهت ناب ذاتی اش رو کرد به لیلا و پرسید:  راستی تو ترم قبل مشروط نشدی که! ها؟ مسلما از این سنگی که مریم دیوانه توی چاه انداخت فقط مادر من خوشحال شد اما خوشبختانه آذر خانم حرف مریم را نشنید و جواب کوتاه و مختصر لیلا هم سر و ته قضیه را هم آورد وماجرا به خیر گذشت! تا آخر شب همه با هم بلند بلند حرف زدند بی آنکه هیچ کس گوش دهد و نیم ساعت هم دم در مراسم آشنای خداحافظی دو به دو، چرخشی انجام شد و برگشتبم خانه !