شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مشدی گلین‌خانم : پرندة آبی

کلمات کلیدی :

 

یکی بود؛ یکی نبود. روزی از روزها پادشاهی در آینه نگاه کرد و دید ریشش سفید شده. از غصه آه کشید و آینه را محکم زد زمین. در این موقع درویش داخل قصر آمد داخل و گفت: قبلة عالم به سلامت باد! چرا ناراحتید؟ پادشاه گفت: ای درویش! چرا ناراحت نباشم. ریشم سفید شده هنوز صاحب فرزندی نشده ام. درویش سیبی از پر شالش درآورد، داد به پادشاه و گفت: نصف این را خودت بخور و نصف دیگرش را بده ملکه بخوره. زنت پسری به دنیا می آره که باید شش ماه در بغل نگهش دارید و او را زمین نگذارید وگرنه رویش را دیگر نمی بینید. پادشاه گفت: بگذار من صاحب فرزند بشوم, شش ماه که سهله، شش سال نمی گذارم پایش به زمین برسد.


پادشاه به حرف درویش عمل کرد و زن پادشاه پسری به دنیا آورد. اسمش را حسن یوسف گذاشتند. پادشاه دایه ای گرفت. بچه را به دستش سپرد و سفارش کرد مثل تخم چشم از بجه مواظبت کند و هیچ وقت او را زمین نگذارد. پسر پادشاه دو ماهه که شد براش ختنه سورون گرفتند. سراسر شهر را چراغانی کردند و مردم مشغول شدند به رقص و پایکوبی. در میان هیاهوی جشن و شادی دایه تنگش گرفت و هر چه به این و اون گفت بچه را یک کم نگه دارند تا او دستی به آب برساند هیچکس به حرفش گوش نداد.

دایه وقتی دید گوش هیچکی بدهکار نیست, رفت گوشه ای؛ این ور نگاه کرد؛ اون ور نگاه کرد؛ دید کسی حواسش به اون نیست. با خودش گفت: مگر چه طور می شود! بچه را می گذارم همین جا و زود می روم و بر می گردم. بچه را به زمین گذاشت، تند رفت و برگشت، دید جا تر است و از بچه خبری نیست. دایه دو دستی کوبید تو سرش و زد زیر گریه. وقتی همه فهمیدند چه اتفاقی افتاده مثل مور و ملخ ریختند رو سرش و تا می خورد کتکش زدند و جشن تبدیل شد به عزا. پادشاه ماتم گرفت. لباس سیاه پوشید و در و دیوار شهر را پارچة سیاه کشیدند.

در شهر دیگری پادشاهی بود. این پادشاه دختری داشت که هر روز می نشست کنار پنجره؛ برای چهل تا پرنده اش دانه می پاشید و سرگرم تماشای پرنده ها می شد. یک روز که دختر نشسته بود و دانه ورچیدن پرنده هاش را تماشا می کرد، دید یک پرندة آبی خیلی قشنگ هم بین آن هاست ، دختر پادشاه یک دل نه صد دل عاشق پرندة آبی شد. خواست یک مشت دانه براش بریزد که النگوش لیز خورد و افتاد. پرندة آبی النگو را گرفت به نوکش و پر زد به آسمان، و از چشم دختر که با حسرت به او نگاه می کرد دور شد.

دخترپادشاه از غصه بیمار شد و افتاد تو بستر. پادشاه همة طبیب های شهر را جمع کرد؛ اما هیچ کدام نتوانستند دختر را درمان کنند. یکی به پادشاه گفت: دستور بده حمامی بسازند و از مردمی که می آیند حمام بخواه به جای پول حمام قصه بگویند تا دخترت سرگرم شود و غم و غصه یادش برود. پادشاه دید بد فکری نیست و داد حمامی ساختند و گفت جارچی ها هم جار زدند که هر کی دلش می خواهد به این حمام بیاید، به جای پول حمام برای دختر پادشاه قصه بگوید. پیرزنی صدای جارچی ها را شنید و به پسرش گفت: آهای پسر! می بینی که چند ماه است به حمام نرفته ام و چیزی نمانده که بوی گند بگیرم. پاشو برو مثل بچه های مردم قصه ای, چیزی یاد بگیر و بیا، قصه را به من بگو تا بروم حمام.  پسر کچلش گفت: ننه! الان خیلی گرسنه ام. اول یک کم نان بده بخورم.

پیرزن گفت: تا نری قصه یاد نگیری از نان خبری نیست. کچل با شکم گرسنه و دل پرغصه رفت بیرون پای دیواری نشست و زانوی غم بغل گرفت. طولی نکشید که دید قطار شتری با بار طلا دارد می آید. کچل خیز برداشت و سوار یکی از شتر ها شد. شترها رفتند و رفتند تا به در باغی رسیدند. در باغ خود به خود باز شد. شترها رفتند تو، بارهایشان را خالی کردند و برگشتند. کچل به قصری که در باغ بود رفت و وارد اتاقی شد. دید هر جور خوراکی که فکرش را بکنید آنجا هست. زود خودش را سیر کرد و رفت گوشه ای پنهان شد.

کمی که گذشت دید چهل و یک دونه پرنده که پر یکی از آنها آبی بود, بال زنان از راه رسیدند. چهل پرنده, پیرهن پر را از تن خود درآوردند و شدند چهل دختر زیبا و پریدند تو استخر قصر و شروع کردند به شنا. پرندة آبی هم پیرهن پرش را درآورد و شد یک پسر بلند بالا و خوش سیما و به اتاقی رفت که کچل خودش را در آنجا پنهان کرده بود. النگویی از جیبش درآورد. و شروع کرد دست هاش را به سمت آسمان بلند کردن و گفت: خدایا! صاحب این النگو را به من برسان.

بعد النگو را برداشت گذاشت تو جیبش و پیرهنش را پوشید. دخترها هم از استخر درآمدند. پیرهن پرشان را به تن کردند و پرندة آبی را ورداشتند و پر کشیدند به آسمان. کچل برگشت خانه و به مادرش گفت: ننه! قصه ای یاد گرفتم. تو برو با خیال راحت حمام کن و بگو پسرم می آید قصه را می گوید. پیرزن خوشحال شد. رفت حمام و خوب خودش را شست. کنیزهای دختر پادشاه به پیرزن گفتند: حالا بیا قصه ات را تعریف کن. پیرزن گفت: الان پسرم می آید و براتان تعریف می کند. و کچل را صدا زد.

کچل آمد و شروع کرد به نقل آنچه دیده بود. گفت و گفت و گفت، همین که رسید به آنجا که پرندة آبی در میان چهل پرنده بود, دختر پادشاه غش کرد و افتاد زمین. کنیزها گفتند: به دختر پادشاه چی گفتی که غش کرد؟ و کچل را تا می خورد، زدند و بیرونش کردند. بعد به صورت دختر گلاب پاشیدند و شانه هاش را مالیدند تا حالش جا آمد. دختر همین که چشم باز کرد به دور و برش نظر انداخت و گفت: کچل کجا رفت؟ گفتند: خیالتان راحت باشد. کتکش زدیم و انداختیمش بیرون. دختر پادشاه گفت: بروید زود پیداش کنید و بیاوریدش اینجا.

کنیزها رفتند, کچل را پیدا کردند و آوردند. دختر به کچل گفت: بگو ببینم بعد چه شد. کچل گفت: دیگر نمی گویم. می ترسم باز غش کنی و این ها بریزند سرم و بزنند پاک خرد و خمیرم کنند. دختر به کنیزها گفت: هر بلایی سر من بیاید کاری به این کچل نداشته باشید. کنیزها گفتند: به چشم! کچل هم نشست همة قصه اش را تعریف کرد. دختر پرسید: می توانی من را به آن باغ ببری؟ کچل جواب داد: اگر شترها برگردند, بله. دختر گفت: برو مواظب باش؛ هر وقت آمدند بیا خبرم کن. کچل رفت سر کوچه ایستاد و همین که شترها از دور پیداشان شد زود خودش را به حمام رساند و به دختر پادشاه گفت: بجنب که شترها آمدند.

دختر دوید بیرون و هر کدام سوار شتری شدند. شترها رفتند تا به در باغ رسیدند. در خود به خود باز شد و شترها رفتند تو. کچل دختر را جایی پنهان کرد و منتظر ماندند. کمی بعد پرنده ها آمدند لباس هاشان را درآوردند و پرندة آبی هم مثل دفعة قبل دست هایش را رو به آسمان برد و گفت: خدایا! صاحب این النگو را زود برسان. کچل از جایی که پنهان شده بود بیرون پرید. گفت: اگر صاحب النگو را بیارم, به من چی می دی؟ پسر گفت: از مال دنیا ثروتی افسانه ای به تو می دهم تا بی نیازت کنم. کچل دختر را صدا زد. همین که دختر و پسر یکدیگر را دیدند در حقیقت شکه شدند و هر دو از شوق دیدار بیهوش شدند و افتادند زمین. کچل گلاب به روشان پاشید و حالشان را جا آورد. پسر گفت: من تو را به زنی می گیرم. اما این چهل تا پرنده عاشق من هستند و باید مواظب باشیم از این داستان بویی نبرند والا تو را زنده نمی گذارند.

و به کچل یک کیسة طلا داد و گفت: برو تا آخر عمر خوش و خرم بگذران. مدتی گذشت و دختر پادشاه باردار شد. روزی از روزها پرنده آبی به دختر پادشاه گفت: اگر این کودک بدنیا بیاید و گریه و زاری راه اندازد، پرنده ها از ته و توی ماجرا باخبر می شوند. آن وقت هم تو را می کشند و هم بچه را. دختر گفت: چی کار باید بکنیم؟ پسر گفت: فردا با هم راه می افتیم. من پرواز کنان و تو پای پیاده. رو دیوار هر خانه ای که نشستم تو در همان خانه را بزن و بگو شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم. روز بعد, راه افتادند. رفتند و رفتند و رفتند تا پسر رو دیوار خانه ای نشست. دختر رفت و در همان خانه را زد. کنیز آمد دم در. دختر گفت: شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم.

کنیز رفت به خانم خانه گفت: زن غریبه ای آمده دم در می گوید، شما را به جان حسن یوسف بگذارید چند روزی اینجا بمانم. خانم آه بلندی کشید و گفت: الهی داغ به دلت بنشیند که باز من را به یاد حسن یوسف انداختی و داغم را تازه کردی! برو بگو بیاید تو. کنیز برگشت دم در؛ دختر را آورد تو خانه و تو اتاق تاریکی جا داد. چند روزی که گذشت دختر پادشاه بچه ای به دنیا آورد. خانم خانه دلش به حالش سوخت و به کنیز گفت: شب برو پیش او بخواب؛ چون زائو را نباید تنها گذاشت. کنیز پیش زائو خوابیده بود که شنید کسی به شیشة پنجره زد و گفت: هما جان. دختر جواب داد: بفرما؛ تاج سرم!

صدا از بیرون گفت: شاه ولی در چه حال است؟ دختر پادشاه گفت: خوابیده؛ تاج سرم! دوباره صدا از بیرون گفت: مادرم آمد و بچه ام را مثل بچة خودش ناز و نوازش کرد؟ دختر جواب داد: نه؛ تاج سرم! کسی که پشت پنجره بود دیگر چیزی نگفت و گذاشت و رفت. همین که صبح شد کنیز پیش خانمش رفت و گفت: دیشب چیز عجیبی دیدم. خانم خانه گفت: هر چه دیده و شنیده ای بگو. کنیز هم هر چه را که دیده و شنیده بود، تعریف کرد. زن گفت: غلط نگفته باشم پسرم حسن یوسف برگشته. امشب خودم می روم پهلوی زائو می خوابم تا مطمئن شوم. بعد, برای زائو غذای خوبی پخت. بچه را تر و خشک کرد. لحاف و تشکش را عوض کرد و شب رفت پهلوی ذختر پادشاه خوابید.

نصف شب دید کسی از پنجره آمد داخل اتاق و یواش گفت: هما جان! دختر پادشاه گفت: بفرما؛ تاج سرم! صدا گفت: شاه ولی در چه حال است؟ دختر پادشاه گفت: خوابیده؛ تاج سرم! صدا گفت: مادرکم آمد و بچه ام را مثل بچة خودش ناز و نوازش کرد؟ دختر پادشاه گفت: بله تاج سرم! پسر می خواست برگردد که مادرش بلند شد. دستش را محکم گرفت و گفت: دیگر نمی گذارم از پیشم بروی. تو حسن یوسف من هستی. حسن یوسف گفت: مادرجان! نمی توانم اینجا بمانم. مادرش گفت: چرا نمی توانی؟ حسن یوسف گفت: چهل تا پرنده عاشق من هستند. از همان موقعی که دایه من را زمین گذاشت من را برده اند و به هر دری که می زنم رهایم نمی کنند.

مادرش گفت: چه کار باید بکنیم که دست از سرت بردارند و نجات پیدا کنی؟ پسر گفت: بده تو حیاط خانه مان تنور بزرگی بسازند و در یک طرفش راه فراری بگذارند. آن وقت من با پرنده ها بگو مگو راه می اندازم و آخر سر می گویم از دست آن ها خودم را آتش می زنم. آن ها می گویند نه, نزن. من می گویم نه, حتما این کار را می کنم و پرواز می کنم می آیم اینجا, خودم را می اندازم تو تنور و از راه فرارش در می روم. آن ها هم به دنبال من خودشان را به آتش می زنند و خاکستر می شوند.

مادر حسن یوسف دستور داد تنور بزرگی ساختند. در یک طرفش راه فراری گذاشتند و تنور را آتش کردند. حسن یوسف به پرنده ها گفت: دیگر از دستتان خسته شده ام و می خواهم خودم را بزنم به آتش. پرنده ها گفتند: نه! این کار را نکن. حسن یوسف گفت: مرگ برای من شیرین تر از این زندگی است. حتما این کار را می کنم. پرنده ها گفتند: اگر چنین کاری بکنی ما هم خودمان را آتش می زنیم. حسن یوسف به حرف پرنده ها اعتنایی نکرد. به هوا پرید و به طرف خانه شان راه افتاد. چهل تا پرنده به دنبالش پر کشیدند و سایه به سایه اش پرواز کردند. حسن یوسف خودش را به تنور رساند و یکراست رفت تو آتیش و تند از راه فرار آن در رفت و جهل پرنده به هوای او خودشان را به آتش زدند و خاکستر شدند. حسن یوسف پیرهن پرش را درآورد و پادشاه دستور داد شهر را آذین بستند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند و در خانه ها شمع روشن کردند. همان طور که اون ها به مراد دلشان رسیدند شما هم به مراد دلتان برسید.