شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مشدى گلین خانم : مرد دهاتى که سنگى از طلا پیدا کرد

کلمات کلیدی :

 

یه نفر دهاتى فصل عید یعنی همین روزا یه خورده شیره، کشمش، دو سه تا بار آورد تهرون بفروشه که براى شب عیدش شیرینى و آجیل بخره. زنش بهش گفت: براى من یه جفت کفش قرمز بخر بیار! وایساد به زنه گفت: مگه این دو تا جوال کشمش، گردو رو از من چند مى‌خرن که تو از من کفش قرمزم مى‌خوای؟ ضعیفه بنا کرد به گریه کردن، و گفت: خدایا، ما که بنده تو هستیم، شب عیده، هیچى نداریم، یه جفت کفشم به ما نمى‌دی؟ مرده غرغر کنون آمد تهرون، آمد و بارشو فروخت، شیرینى و آجیل و اونهائى که لازم داشت، خرید و برد. در بین راه که مى‌رفت تو سرازیرى و کوه و دره یه سنگ بزرگى برق مى‌زد. رفت اونو ورداشت و با خودش گفت: این براى سنگ ترازو خوبه. سنگ رو ورداشت، گذاشت تو بارش تو خورجین و رفت جمارون.


زنش ازش پرسید: این چه چیه آوردی؟ گفت: این تو دره افتاده بود. ضعیفه گرفت و برد گذاشت تو صندوقخانه. فردا دید خیلى برق مى‌زنه، به شوهرش گفت: مرد، این به‌نظرم طلا باشه، زنها که از تهرون مى‌آن، گوشواره گوششونه، این هم مثل اونها برق مى‌زنه. مرده گفت: زن این برنجه. زنه گفت: این برنج نیست، یه تیکه از این بشکن، ببر تهرون، ببین چی چیه، شاید خدا به ما طلا داده. مرده یه تیکه شکست، آورد تهرون، برد دکون زرگری، داد به زرگر. زرگر محک زد، دید طلاى نابه، گفت: عمو مثقالى چند مى‌دی؟ مرده گفت: هر چه قیمتشه، تو مثقالى چند مى‌دی؟ هر چه تو مى‌دى منم مى‌دم.

زرگر گفت: خوب عمو جون، من طلا که مى‌فروشم، ساخته شده است، مزد ساخت داره، تو چند مى‌دی؟ چون طلاى تو خوبه، من مثقالى دو تومن مى‌خرم. زرگر مى‌کشه، بیست تومن ازش مى‌خره، عوض یه جفت کفش براى زنش، دو جفت مى‌خره، با یه چادر، ور مى‌داره مى‌بره براى زنش. اونوقت مرده از طلاها هى مى‌کنه، هى مى‌بره مى‌فروشه و مى‌ره گوسفند مى‌خره، گاو مى‌خره، باغ مى‌خره. بهش مى‌گن: ملاقلى تو نون شب نداشتى بخوری، این همه دارائى رو از کجا میاری؟ مى‌گه: به خدا قسم که اگه خدا بخواد بده از توى دره کوه جمارون هم مى‌ده.