شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

احمد شاملو : خاله سوسکه

کلمات کلیدی :

 

اگر بتوان بحر را در کوزه ای ریخت و گنجایش آن هم بیشتر از قسمت یک روزه باشد، آن کوزه ی کهن و قدیمی، نامی جز قصه ندارد و ماندگاریش خارق العاده است! تنها زبانی که هر شخص در هر سن و سال و زمان و در هر نقطه ی جهان با آن متکلم و آشناست، در حقیقت زبان قصه است. آدمیزاد تلاشش بر ضبط و ثبت این آثار داشته و دارد.


ملیحه زمان: یکی بود و یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود. یه سوسکه بود که کنج پستوی یه دکون بقالی لونه داشت. یه روزِ خدا که حوصله اش سررفته بود رفت نشست جلوی آینه هفت قلم بزک دوزک کرد و همه جور خالچه میخچه گذاشت. جونم واسه تون بگه صورت شو سفیداب و لپاشو سرخاب مالید. ابرواشو وسمه و چشماشو سرمه کشید. کنج لبش خال گذاشت، دست و پاشو حنانگار کرد و رو موهاش زرک ریخت، پا شد چاقچور پوست پیازشو کرد پاش، چادر پوست بادمجون شو انداخت سرش، روبند پوست سیرشم زد به صورتش، کفش پوست سنجدش رو پوشید، از لونه اومد بیرون و با هزار ناز و ادا و چم و خم و کش و فش و آب و تاب، مث پنجه آفتاب، سلونه سلونه راه افتاد.

بقاله که پشت ترازو رو مخده نشسه بود داشت قلیون می کشید، چشمش که به قد و قامت رعنای خاله سوسکه افتاد، دل و دینو از دس داد، سرشو جلو آورد پرسید: خیر پیش خاله سوسکه، کجا می ری؟ خاله سوسکه که اینو شنید به رسم عاشق کشی، گوشه ابرو رو از کنار روبنده انداخت بیرون سگرمه رو هم کشید و با غمزه تموم گفت: وااا. خاک عالم. من که از گل بهترم. من که تاج هر سرم . خاله سوسکه چیه؟ درد پدرم!

بقاله که حالا از تموشای اون حلقه چشم و کمون ابرو و لپای گلی آروم و قرارش از دست رفته بود با تعجب پرسید: پس چی باس به ات گفت. بلات به جونم؟ خاله سوسکه گفت:باس بگی: خاله قزی، چادر یزی، پاچین قرمزی کجا می ری؟ بقاله گفت:خب . اون جوری می گم، بلات بخوره تو کاسه سرم. خاله قزی. چادر یزی. پاچین قرمزی. کجا می ری؟

خاله سوسکه گفت: می روم تا همدون، شو کنم بر رمضون، روغن به بستو بکنم، آرد به کندو بکنم، نون گندم بخورم، قلیون بلوری بکشم، منت عالم نکشم. بقاله پرسید: زن من می شی؟ خاله سوسکه گفت: آره که می شم واسه چی نشم؟ منتهاش بگین ببینم، زن تون که شدم وقتی روی سگ تون بالا بیاد با چی منو می زنین؟ بقاله دور و برش رو نگاه کرد و گفت با همین سنگ ترازوی یه مثقالم. خاله سوسکه گفت: آی نمی شم، وای نمی شم، اگر بشم .کشته می شم. 

اینو گفت و سفت و سخت روشو گرفت راهشو کشید و رفت. رفت و رفت و رفت تا زیر بازارچه رسید دم دکون قصابی. قصابه چشمش که به اون خرمن ناز و عشوه افتاد، دلش رمید و دستش لرزید و سرشو آورد پیش و گفت: اغر به خیر! خاله سوسکه کجا می ری؟ خاله سوسکه این حرف رو که شنید حلقه چشم رو از گوشه روبنده انداخت بیرون یه لنگه ابرو رو داد بالا و با غمزه تموم گفت: واااا چه حرفا! من که از گل بهترم، من تاج هر سرم، خاله سوسکه چیه؟ درد پدرم! 

قصابه که حالا دیگه دین و ایمونش رو به باد داده بود.گفت: ای داد برمن . پس چی باس بگم، دردت به تخم چشمم؟ خاله سوسکه گفت: باس بگی، خاله قزی، چادر یزی، پاچین قرمزی،کجا می ری؟ قصابه گفت: نمیر تا من خودم پیش مرگت بشم. باشه. حالا خاله قزی، چادریزی، پاچین قرمزی،کجا می ری؟ خاله سوسکه با یه دنیا ناز و عشوه گفت: می روم تا همدون، شو کنم بر رمضون، روغن به پستو بکنم، آرد به کندو بکنم، دمبه پروار بچشم، قلیون بلوری بکشم، منت عالم نکشم.

قصابه پرسید: همین جا نمی مونی و زن غلامت نمی شی؟ خاله سوسکه گفت: چرا نمونم؟ خوبم می مونم. فقط یه چیزی می پرسم راسشو بم بگین، تو رو خدا اگه من زنتون شدم موقع اوقات تلخی منو با چی می زنی؟ قصابه گفت خوب معلومه دیگه با این ساطورم! خاله سوسکه گفت: آخ نمی شم، واخ نمی شم، اگر بشم، کشته می شم. اینو گفت و سفت و سخت رو بندشو  گرفت و راه شو کشید و رفت. رفت و رفت و رفت تا رسید دم لونه آقاموشه. 

آقاموشه با عبای قلمکار به بر و شبکلاه ترمه به سر، جلو لونه چمبک زده بود و داشت واسه خوراک زمستونش گندم غربیل می کرد، چشمش که به قد و بالا و رنگ و بو، چشم و ابروی خاله سوسکه افتاد دس از کار کشید و غربیل رو کنار گذاشت زمین و گفت: آی خاله قزی، چادر یزی، چاقچور قرمزی، غنچه دهن، گل پیراهن، کجا ایشاءلله؟ خاله سوسکه که به همون نظر اول یک دل نه صد دل عاشق آقا موشه شده بود گفت: از شما چه پنهون، می روم تا همدون، شو کنم بر رمضون، روغن به بستو بکنم، آرد رو به کندو بکنم، قلیون بلوری بکشم، حلیم گندم بخورم، منت مردم نبرم.

آقا موشه گفت: تا همدون که خیلی راس. نمی خوای راتو نزدیک بکنی همینجا بمونی بشی جان جان من؟ خاله سوسکه که انگار ته دلش قندا رو آب می کرد گفت: اوااا البته که می مونم فداتون بشم. منتهاش بگین بعد اون که به سلومتی زنتون شدم کجا می خوابونینم؟ آقاموشه گفت:رو خیک شیره چطور؟ خاله سوسکه گفت: پناه بر خدا خودت می تونی رو چمن چسبون بخوابی؟ آقا موشه گفت: رو خیک روغن چطور؟ خاله سوسکه گفت:کی تا حالا روی چیز چرب و چیل خوابیده؟ آقا موشه گفت: رو مشک دوغ؟ خاله سوسکه گفت: خاک عالم به سرم جای به اون نموری؟ آقا موشه گفت: اصلا رو کیسه گردو. 

خاله سوسکه گفت: واه واه جا از اون قلمبه سلمبه تر گیر نیاوردی؟ آقا موشه گفت: پیداش کردم رو زانوام. خاله سوسکه گفت: چی زیر سرم می زاری؟ آقا موشه گفت: بازوی گرم و نرمم. خاله سوسکه گفت: خب حالا اگه یه وخ روم به دیوار خلقتو تنگ کردم با چی چی می زنیم؟ آقا موشه گفت:با همین دمب نرم و نازکم. خاله سوسکه گفت: یعنی راس راسی می زنی؟ آقا موشه شروع کرد با دم صورتیش برای خاله سوسکه ادا در آوردن و گفت نه نمی زنم؟ بله بالاخره آقا موشه با اون زبون شیرین و گرمش خاله سوسکه رو از رفتن منصرف کرد و با هم زندگی خوب و خوشی رو شروع کردند و به همه آرزوهاشون رسیدن.