شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سید احمد وکیلیان : تی‌لنگ سوار

کلمات کلیدی :

قصه‌هاى مردم

مردى دو تا زن گرفت ولى از هیچ‌کدام صاحب اولادی نمی شد، یک روز رفت پیش درویشى و داستان را تعریف کرد. درویش دو تا سیب به او داد و گفت: بده به زن‌هایت بخورند تا حامله شوند. مرد سیب‌ها را برد به خانه و به زن‌ها داد. زن اولى بلافاصله سیب را خورد، اما زن دومى سیب را گذاشت توى طاقچه که برود دست و رویش را بشوید بعد بخورد. در همین فاصله بز آمد و نصف سیب را خورد، نصف باقى مانده را هم زن خورد. زن اول شروع کردن به زائیدن، شیر به شیر، شش تا پسر به دنیا آورد. اما زن دوم حامله شد و بعد از نه ماه یه پسر نصفى ای زائید مثل اینکه یک نفر را از وسط به دو نیم کرده باشند. به همین دلیل او را تى‌لنگی صدا مى‌زدند.


یک روز شش تا برادر به پدرشان گفتند ما مى‌خواهیم برویم مال الله زنگی را غارت کنیم. هر چه تى‌لنگى اصرار کرد که او هم همراهشان برود قبول نکردند که نکردند. رفتند و رفتند تا رسیدند به یک چوپان، چوپان پرسید: کجا مى‌روید؟ گفتند: مى‌خواهیم بریم مال الله زنگى را غارت کنیم. چوپان گفت: از شما برنمى‌آید اگر هم بروید زنده برنمى‌گردید. شش برادر به حرف چوپان توجهى نکردند و رفتند. دوباره رفتند و رفتند تا رسیدند به یک گاوچران، گاوچران پرسید: کجا مى‌روید. گفتند: مى‌خواهیم برویم مال الله زنگى را غارت کنیم. گاوچران‌ گفت: من دو تا ورزاو (گاو کارى) دارم، مى‌اندازمشون به جنگ هم، اگر تونستید اونها را از هم سِوا کنید، مال الله زندگى را هم مى‌تونید غارت کنید.

شش برادر هر کارى کردند نتوانستند ورزاوها را از هم جدا کنند ما با این حال از تصمیم‌شان برنگشتند و به راهشان ادامه دادند. دختر الله زنگى روی بام ایستاده و اطراف را تماشا مى‌کرد، پدرش را صدا زد و گفت: باد میاد، گرد میاد، خاک میاد، شش پسر سوار، از بالا میاد. شش برادر وارد باغ الله زنگى شدند ولى تا آمدند به خودشان بجنبند، الله زنگى هر شش نفرشان را انداختند توى چاه و یک سنگ آسیاب هفتاد من هم گذاشت درش.

گفت: من مى‌رم دنبال برادرانم. پدرش اول خواست اجازه نده، اما با خودش گفت: من شش تا پسر سالم از دست دادم اینکه دیگه یک نصف آدم بیشتر نیست: یک اسب زین کرد و به پسر داد که برود دنبال برادراش. تى‌لنگى رفت تا رسید به چوپان، چوپان به او گفت: کجا مى‌خواهى بری؟ گفت: مى‌خواهم برم برادراما بیارم.

هفت روز گذشت، تى‌لنگى دید خبرى از برادراش نشده و آه و فغان بابا و زن بابایش هم به آسمون رفته. چوپان گفت: اونا که شش تا آدم سالم بودن، رفتن و برنگشتن تو که یه نصفه آدمی، مى‌خواى برى اونارو بیاری؟ من دو تا نرمیش نى‌اندازم به جنگ، اگر تونستى اونارو از هم سوا کنى برادرات را هم مى‌تونى نجات بدی. گوسفندها تا چشمشان به تى‌لنگى افتاد رم کردند و پا به فرار گذاشتند. تى‌لنگى به راه افتاد و رفت، تا رسید به گاوچران، گاوچران گفت: کجا میری؟ تى‌لنگى گفت: مى‌خوام برم برادرام را بیارم. گاوچران گفت: تو که یه نصفه بیشتر نیستى چطور مى‌خواى این کار را بکنی. تى‌لنگى گفت: چطور نمى‌تونم؟

گاوچران گفت: من دو تا ورزاو دارم، میندازمشون به جون هم اگر تونستى سواشون کنى برادرهات را هم مى‌تونى نجات بدی. گاوها هم تا چشمشان به تى‌لنگى افتاد، رم کردند و از هم جدا شدند. تى‌لنگى رفت و رفت تا رسید به نزدیکى قلعه‌ الله زنگی، دختر الله زنگى صدا زد: باد میاد، باد میاد ، پدرم، دردت به جونم، تى‌لنگ سوار با بال میاد. الله زنگى گفت: وایستا بیرون اگر اومد بگو، ننه‌ام رفته مال برادراش، بابام ام رفته شکار. تى‌لنگى از دختر پرسید: ندیدى شش نفر از اینجا رد بشن؟ گفت: نه. تى‌لنگى گفت: بابات کجا رفته.  گفت: رفته شکار. تى‌لنگى گفت: ننه‌ات؟ گفت: رفته خونه برادراش. تى‌لنگى که مى‌دانست دختر دروغ مى‌گوید تنور را روشن کرد و سر دختر را گرفت روى آتش. دختر گفت: بابام تو تاپو قایم شده ننه‌ام تو کاهدون. تى‌لنگه هر دو را پیدا کرد و کشت، برادرهایش را نجات داد و قلعه الله زنگى را غارت کرد و برد.