شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

محسن میهن‌دوست : مهاجرت

کلمات کلیدی :

سنت‌شکن

مالدارى زنش پسر نمى‌آورد، پس نذر کرد که اگر داراى فرزند پسر شد هر سال گوسپندى را سر ببُرد، و گوشت آن را میان تنگدستان بخش کند. گذشت و زن مالدار آبستن شد و سر نه ماه و نه روز پسرى زائید که نامش را عبدالله گذاشتند، اما مالدار همین که به سر گله خود رفت، تا گوسپند پروارى را برگزیند و آن را قربانى کند، دلش نیامد و گفت به سال دیگر این کار را خواهم کرد. سال که گذشت و زاد روز عبدالله فرارسید، باز مالدار دلش نیامد گوسپندى پروار از میان گوسپندهایش بگیرد و قربانى کند، و سال سوم هم که فرا آمد مالدار نذرش را ادا نکرد و زمانى بیش نگذشت که بر بسترى بیمارى درافتاد و مُرد!


مالدار را برداشتند و شُستند و کفن کردند و در گورستان به خاک دادند، و عبدالله که سه ساله بود، بزرگ شد و بزرگ شد تا به سن بلوغ رسید، و برخلاف پدرش دست دهنده داشت، تا آنجا که چهل گرسنهٔ بى‌چیز به زندگى او پناه آوردند و عبدالله هر چه از مال پدر به ارث رسیده بود، در راه آنان صرف کرد. عبدالله که درمانده و دُچار غم گردیده بود، روزى رو به مادرش کرد و پرسید: از ارث پدر چیزى دیگرى هست که کمکى به من باشد؟! مادر گفت: چنگکى کهنه، که پیش از دولتمندى با آن ماهى مى‌گرفت، و از راه آن مال و منالى به هم زد! گفت: آن را بیاور! گفت: اول شکمت را سیر کن، بعد به ماهیگیرى برو! گفت: چه داریم؟ گفت: تافتونى از جو! گفت: بیاور! عبدالله تکه‌اى از نان جوین را در کیسهٔ خود کرد و چنگک را برداشت و بر سر آب رفت.

عبدالله تا سى روز هر روز بر لب آب مى‌رفت و ماهى مى‌گرفت و با فروش آن، نان بخور و نمیرى را به خانه مى‌برد. روز سى‌ویکم، عبدالله با دلى غمگین به لب آب رفت و چنگک به آب انداخت، و منتظر شد تا ماهى‌اى در پى طعمه نصیبش شود، و لحظه‌اى بیش نگذشت که حس کرد چنگک تکان خورد و ماهى‌اى در دام افتاد. عبدالله ماهى خوش‌خط و خالى را صید کرد که تا به آن روز به قشنگى آن ندیده بود! گفت: این ماهى را به بازار نمى‌برم و نمى‌فروشم، بلکه براى شاه مى‌برم تا بهاى خوبى از او دریافت کنم! عبدالله راه افتاد و آمد و به نزدیکی قصر شاه رسید، وزیر از پنجره اتاقش به بیرون نگاه مى‌کرد، و چون او را دید پرسید: اى جوان، آن ماهى کم‌یاب را که در دست داری، از کجاست؟ گفت: صید کرده‌ام! گفت: به من بفروش. گفت: براى شاه مى‌برم. گفت: بهاى بیشترى به تو خواهم داد! گفت: به تو نمى‌فروشم. و از زیر پنجره به دور شد!

عبدالله به قصر رفت و ماهى را به شاه نشان داد و گفت: تا به اکنون ماهى‌اى به این زیبائى صید نکرده‌ام، و ندیده‌ام! شاه خوشحال شد و ماهى را از او گرفت و دستور داد پاداش خوبى به عبدالله بدهند! عبدالله که به خانه رفت به مادرش گفت: ببین بالأخره من هم به مال رسیدم! و آنچه شده بود به او بازگفت. هفته‌اى گذشت و شاه که گفته بود ماهى را در آب استخر رها کنند، به دیدن آن مى‌رفت و ساعت‌ها به تماشایش مى‌نشست، تا آنکه در روز نهم وزیر که از پیش کینهٔ عبدالله را به دل گرفته بود، به شاه گفت: شیر شیری، در مشک پوست شیری، و آوردنده‌اش هم شیری، به کنار این استخر تو را شایسته است! شاه گفت: این کارى است که انجام آن ممکن نیست! وزیر گفت: آنکه ماهى خوش‌خط و خال را آورده است، بى‌گمان از پس این مهم هم برخواهد آمد!

به دنبال عبدالله فرستادند، و شاه از او خواست برود و آنچه وزیر گفت بیاورد. عبدالله که در برابر امر شاه قرار گرفته بود، چاره‌اى ندید به جز اینکه در پى خواستهٔ شاه برود، هر چند که انجامش ممکن نمى‌نمود! عبدالله به خانه رفت، و به مادرش گفت که شاه چه گفته است و فرداى روز هم به راه افتاد و رفت. رفت و رفت تا به چشمه‌اى رسید که در پاى آن درخت بید بزرگى دیده مى‌شد. عبدالله آب از چشمه نوشید و در سایهٔ درخت بر زمین نشست تا کمى خستگى از تن به در کند. در عالم خواب و بیدار بود که حس کرد سه کبوتر بر درخت نشستند و از آن میان یکى گفت: اى کاش این جوان بیدار باشد تا حرف‌هاى ما را بشنود! دومى گفت: او از پى خواستهٔ سلطان پذیرفته که سر بر بیابان بگذارد! سومى گفت: اما این جوان بیچاره نیست، و اگر از همین درخت بید شاخه‌اى بُبُرد و هفت قدم دورتر از درخت، شاخه را بر زمین بیندازد، جائى دیده مى‌شود که باید به درون آن برود، و از آنجا بقیهٔ کارها به مراد پیش خواهد رفت!

کبوتران که از گفتن بازماندند پر گرفتند و رفتند و عبدالله که حرف‌هایشان را شنیده بود، از جاى بلند شد و شاخه‌اى را از درخت جدا ساخت و آن را در هفت قدمى بر زمین گذاشت، و سنگ سپیدى پیدا شد و عبدالله به درون چاهى که کبوتران گفته بود رفت. آواى خوش در روشنائى خیره‌کنندهٔ چاه شنیده مى‌شد، و همین که عبدالله به ته چاه رسید صداى دلنشینى گفت: اى جوان خوش به حالت که بى‌راه نرفتی! عبدالله پرى دخترى را دید که از زیبائى‌اش ظلمات چاه روشن شده بود و تا به او رسید، دختر دوباره گفت: قدمت به روى چشم، خوش آمدی! عبدالله گفت پادشاه چنین و چنان خواسته و حال به راهنمائى کبوترى سر از این چاه درآوردم. پرى گفت: بیا کنارم بنشین! عبدالله کنار پرى نشست. پرى گفت: سى ‌و نه روز مهمان من باش، سر چهل روز شیر دوشیدهٔ شیر را به تو خواهم داد، و هم مشکى که از پوست شیر است، و هم شیر غرانى که تو را به همراه مشک به نزد پادشاه ببرد!

سى ‌و نه روز عبدالله با پرى در چاه زندگى کرد، و در روز چهلم پرى گفت: بیا و این لاخ موى مرا بگیر، و بر بالاى چاه برو، و آن را آتش بزن! سپس به تو خواهم گفت چه باید کرد! عبدالله لاخ موئى از گیسوان پرى را گرفت و به بالاى چاه آمد، و آن را آتش زد. چندى نگذشت که گله‌اى شیر پیدا شد و به دور چاه حلقه زد و پرى از درون چاه گفت: پیرترین شیر را صدا بزن! عبدالله پیرترین شیر را صدا زد. شیر به نزدیک او آمد، دختر گفت: سرش را ببُر! عبدالله سر شیر را بُرید. دختر گفت: هر چه در درون پوست شیر است به درآور، و بعد هر چه شیر ماده است به نزد خود فرا بخوان و پستان‌هایشان را بدوش و در پوست شیر کن! عبدالله چنین کرد. مشک که پر از شیر شد، پرى گفت: حال سرحال‌ترین شیر را بگو تا به نزدت بیاید! عبدالله شیر مورد نظر را فراخواند و دختر گفت: بر آن سوار بشو و به نزد پادشاه بشتاب! و افزود: چون به شاه رسیدی، شیر را رها کن تا به سر چاه بازگردد!

عبدالله مشک شیر را برداشت و بر شیر سوار شد و راهى قصر شد. به قصر که نزدیک شد، خبر به شاه بردند. ماهیگیر، سوار بر شیر آمده است. شاه از تخت خود به زیر آمد و به پیشواز عبدالله رفت. عبدالله مشک شیر را به پادشاه داد، و شیر را گفت که به دنبال کار خود برود. شاه گفت: زرِ بسیار به عبدالله بدهند و عبدالله از آنجا که دلش براى مادرش تنگ شده بود، در قصر نماند و راهى خانهٔ خود شد. مادر و فرزند که با هم روبه‌رو شدند، عبدالله گفت: اى مادر، هر چه از سفرم بگویم کم گفته‌ام، و حال تماشا کن آنچه را که شاده داده است! و زرِ ناب به مادرش داد. چندى سپرى شد و پادشاه از همه جا بى‌خبر، با وزیر خلوت کرده بود، و هر دو از آنچه هست، و از آنچه نیست با هم صحبت مى‌داشتند، که وزیر گفت: اى پادشاه، آنچه در دربار تو کم است، وجود قالیچهٔ پر از نقش است! شاه گفت: قالیچهٔ هزار نقش در کجاست؟ گفت: باید جوان ماهیگیر را بفرستی، تا آن را به‌دست آورد و براى تو بیاورد! و افزود: بر این قالیچه نقش هزار گل و بلبل آمده، که با هم در حال گفت‌وگو و معاشقه‌اند!

پادشاه در پى عبدالله فرستاد و از میلِ خود با او به گفت‌وگو نشست و عبدالله که در خواستهٔ شاه تردید پیدا ندید گفت: باشد! فرداى آن روز ماهیگیر راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا به جائى رسید که کبوتران نشان داده بودند. عبدالله به چاه پرى که رفت، از پرى شنید چشم در راه آمدنش بوده است. این‌بار هم پرى به عبدالله گفت که باید سى ‌و نُه روز در نزد او بماند، تا در روز چهلم به آنچه در طلبش آمده، برسد! عبدالله و پرى سى ‌و نه روز به آغوش هم در خزیدند، و در روز چهلم پرى به عبدالله گفت: از جاى برخیز، و آن دشنه را که بر روى دیوار چاه آویزان است بردار و بیاور! عبدالله چنین کرد. سپس پری، دشنه را از او گرفت و به اندازهٔ قالیچه‌اى که پادشاه گفته بود، خطى به دور خود کشید. قالیچه‌اى بى‌نقش و نگار پیدا آمد که تندى پرى دشنه را به‌دست عبدالله داد و گفت: اکنون شانهٔ مرا با آن زخم بزن. عبدالله شانهٔ پرى را با دشنه زخم زد و خون قطره قطره شروع به آمدن کرد و بر روى قالیچه ریخت. هر قطره خون گل و بلبلى شد، تا آنکه هزار گل و بلبل بر قالیچه نقش گرفت.

عبدالله، قالیچه را برداشت و راهى قصر شد. خبر به شاه بردند عبدالله آمده، و قالیچهٔ هزار نقش را آورده! پادشاه به قالیچهٔ هزار نقش که دست پیدا کرد، دستور داد زر فراوان به عبدالله بدهند، و عبدالله به خانه که رفت، باز آنها را پیش روى مادرش بگذاشت و گفت: هر چه دارم، از همراهى پرى دختر است! وزیر دید عبدالله همهٔ خواسته‌هائى را که انجامش محال به‌نظر مى‌آمد، به انجام رسانده است، پس بیش از پیش کینهٔ او را به دل گرفت و منتظر فرصت بود تا باز با شاه دیدار کند و به او بگوید: این باغ و بستان، این آبگیر و ماهی، این قالیچه و هزار چیز دیگر، تنها دختر چین و ماچین را کم دارد! و شاه چون بپذیرد عبدالله به سفر خواهد رفت و از آنجا که دست یافتن به دختر چین و ماچین بسیار مشکل خواهد بود، راه بازگشت به روى عبدالله گشوده نیست، و او در چنگ حادثه‌ها کشته خواهد شد.

گذشت و گذشت تا آنکه وزیر فرصت مورد دلخواهش را به‌دست آورد، و به شاه گفت: آنچه تو را یگانه‌تر خواهد کرد، حضور دختر چین و ماچین در میان زنان حرم است. شاه گفت: اى وزیر پدرمن هم اگر زنده بود، از پس این مأموریت برنمى‌آمد! وزیر گفت: این کار، از دست عبدالله ساخته است، چنانکه دیگر خواسته‌‌هایت را جامهٔ عمل پوشاند! شاه عبدالله را به حضور فراخواند: اى جوان گوش کن، دختر چین و ماچین در هوش و قشنگى یگانه دهر است، برو و او را به دیار من بیاور! عبدالله گفت: اى شاه، هنوز عرق سفر پیش از پیشانى‌ام خشک نشده، بگذار کمى بیاسایم! گفت: چهل روز به تو مهلت مى‌دهم که دختر چین و ماچین را پیدا کنى و بیاوری!

عبدالله به نزد مادرش آمد و گفت: این‌بار هم باید به سفر بروم و دختر چین و ماچین را پیدا کنم و براى شاه بیاورم! مادر گفت: پرى به تو کمک خواهد کرد. عبدالله گفت: دیگر پرى پیدا نیست، و یادم رفت به تو بگویم پرى با ریختن خون خود قالیچهٔ هزار گل و بلبل را فراهم داشت، و در اختیار من گذاشت! مادر عبدالله غصه به دل گرفت و اشک ریخت، و گفت: پس در راه تقدیر پاى بگذار و فردا سفر کن! فردا روز عبدالله سپیده سر نزده به راه افتاد و رفت و رفت و رفت تا به کوهستانى رسید که مردى سنگ کوه را جابه‌جا مى‌کرد. عبدالله پیش رفت و به مرد سلام داد، و مرد پرسید: جوان به کجا! گفت: در پى دختر چین و ماچین مى‌روم! گفت: کمى درنگ دار، تا من هم به همراه تو شوم! عبدالله از راه ایستاد، و مرد که کارش تمام شد، به نزد او آمد و گفت: جلو بیفت که من هم یک پاى راه.

آنها رفتند و رفتند و رفتند تا به دشت فراخى رسیدند، در آنجا دیدند کسى پاى از این سوى بیابان برمى‌دارد، و به آن سوى بیابان مى‌گذارد. عبدالله و مرد کوهى از راه ایستادند. عبدالله و مرد کوهى از راه ایستادند. عبدالله پرسید: اى مرد چه مى‌کنی؟ گفت: مگر نمى‌بینی! گفت: بیا و با ما سفر کن! گفت: به کجا؟ گفت: در پى دختر چین و ماچین هستیم! گفت: من هم مى‌آیم. و هر سه به راه افتادند و رفتند و رفتند و رفتند تا به نزدیک شهر دختر چین و ماچین رسیدند. عبدالله به آن دو رفیق راه گفت: من مى‌روم تا سر و گوشى به آب دهم! و راه افتاد و داخل شهر رفت. در این هنگام پیرزنى سر راهش قرار گرفت و عبدالله از او پرسید: مادر، به من بگو دختر چین و ماچین در کجاست؟ گفت: اى جوان هیچ مگوى که سرت را به باد خواهى داد! گفت: بیا و این زر بستان، و بگو چه باید کرد! پیرزن که چشمش به زر افتاد و گفت: بیا تا به خانهٔ من برویم! عبدالله به خانهٔ پیرزن رفت، و در آنجا شب را به صبح بُرد.

پیرزن دستى لباس درویشى به همراه کشکول و تبرزین پیش روى عبدالله نهاد و گفت: لباس را بپوش و تبرزین و کشکول را بردار و به همراه من بیا. پیرزن خود لباس درویشى پوشید و کشکول و تبرزین برداشت و به‌سوى بیابان رفتند و رفتند و رفتند تا پاى کوهى رسیدند. در آنجا پیرزن تبرزین را بر زمین زد و عبدالله پى برد که دختر چین و ماچین در حقیقت در زیر کوه منزل دارد. در اینجا پیرزن رو کرد به عبدالله و گفت: هر هنگام که شاه از دخترش دیدار مى‌کند، به همراه چهل کوه‌کن مى‌آورد و آنان سنگ‌ها را جابه‌جا مى‌کنند، تا درِ قصر پیدا شود. حال تو هر چه خواهى کن! عبدالله و پیرزن از راه کوه بازگشتند و هر یک به دنبال کار خود رفتند. عبدالله به نزد کوه‌کن و رفیق دیگرش بازگشت، و گفت که قضیه از چه قرار است. کوه‌کن گفت: رفیق، سى من نان کشمش فراهم بیاور که وقتى کوه را جابه‌جا کردم بخورم! و عبدالله هم پذیرفت.

عبدالله به شهر رفت و سى من نان و سى من کشمش خرید و به همراه کوه‌کن راهى دامنهٔ کوه شدند. در آنجا سنگ‌هاى کوه را جابه‌جا کرد و چون به قصر دختر وارد شدند همه در خواب بودند و دختر چین و ماچین هم در خواب بود. عبدالله به اتاق دختر که رفت، دید هنوز غذا بالاى سرش است. عبدالله دست و روى خود را شست و شروع به خوردن غذا کرد، دختر از خواب که بیدار شد، دید نیمى از غذایش نیست و و صورتش هم کبود شده است، و هر چه از کنیزانش پرسید چه کسى وارد اتاق من شده است، همه گفتند کسى را ندیده‌اند!

فردا شب باز عبدالله به اتاق دختر رفت، دست و روى خود را شست و نیمى از غذاى دختر را خورد و دختر چین و ماچین که انگشت خود را زخم زده بود و بر آن نمک پاشانده بود، و بیدار مانده بود، دید دوبار عبدالله دست و روى خود را شست و خم شد که بوسه‌اى از گونهٔ او بردارد، دختر مچ دست عبدالله را گرفت و گفت: بخت مرا ببین، چه ساز خوشى دارد. و دست‌هاى خیس عبدالله را در دست گرفت و ادامه داد: به تمیزى و قشنگى تو کسى را ندیده‌ام، و حال پیشم بمان که همانی! عبدالله که در دل دختر چین و ماچین راه یافته بود، و خود نه به یک دل، بل به صد دل عاشق او شده بود، گفت هر چه تو بگونی!  

فردا روز دختر چین و ماچین به عبدالله گفت: پدرم براى آنکه مرا به تو بدهد، چند شرط خواهد داشت، که من برآورده کردن آنها به تو کمک خواهم کرد! عبدالله پرسید: آن شرط‌ها را بگوی! دختر گفت: گاوى هست که چون پدرم آن را به درون شهر رها کند، همهٔ مردمان را مى‌درد. تو باید آن گاو را رام کنی، و از پستانش شیر بدوشی، و شیر آن را به گونه‌اى از چهل پله بالا ببری، که نریزد! دوم همین کوه بالاى سرم را جابه‌جا کنی، و سوم قاضى نیشابور را به یک چشم به هم زدن از سر چهل فرسنگى به نزدش بیاوری! و سپس افزود: براى آنکه به تو کمک کرده باشم، این انگشترى را بگیر، و هنگامى که با گاو روبه‌روى شدی، آن را نشانش بده، رام خواهد شد، و چوى شیرش را دوشیدى انگشترى را به میان شیر بینداز تا مایه ببندد و نریزد، و دیگر که آن دو شرط را خود چاره کن!

عبدالله داستان و گفته‌هاى دختر چین و ماچین را که شنید از قصر بیرون آمد و سراغ پیرزن را گرفت و به او گفت: مادر، به نزد شاه برو، و دخترش را براى من خواستگارى کن! پیرزن گفت: من چه گونه به خواستگارى دختر شاه بروم! گفت: این زر را بستان، و نه نگو! پیرزن زر را گرفت و گفت: تا بخت چه گونه یارت باشد! و فردا که شد به همراه عبدالله به قصر شاه رفتند و پیرزن به شاه گفت: اى پادشاه این تنها فرزندى هست که منِ پیرزن دارم، و حال به خواستگارى دخترت آمده‌ام! شاه گفت: آگاه هستى که اگر از پس شرط‌هاى من برنیاید، کشته خواهد شد؟! پیرزن گفت: آری.

عبدالله شرط اول را که رام کردن گاو شاه بود و دوشیدن شیرش و سپس نریختن شیر، به انجام رساند و دو شرط دیگر را که یکى جابه‌جا کوه بود و دیگر فراخواندن و آوردن قاضى نیشابور بود، به کمک دو همراهش، به انجام رساند، و خلاصه به دختر افسانه ای چین و ماچین دست یافت. عبدالله در شهر چین و ماچین به کنار دختر ماند، و از مردى که این سوى بیابان را تا به‌سوى دیگر، با یک گام سپرى مى‌کرد خواست تا مادرش را به نزد او بیاورد. شاه چین و ماچین هفت شبانه‌روز عروسى گرفتند، و عبدالله دیگر به دیار وزیر حسود و شاه طماع بازنگشت!