شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مرتضى هنرى : میمون باهوش

کلمات کلیدی :

اوسونگون (افسانه های مردم خوی)

پیران قدیم مى‌گفتند که در خانهٔ اربابى قوچى بود و میمونی. ارباب کلفتى داشت که کارهاى خانه را انجام مى‌داد. بین قوچ و کلفت اختلاف افتاد. گاهى قوچ شاخى به کلفت مى‌زد و بعضى وقت‌ها نیز کلفت چوبى برمى‌داشت و بر سر و کله‌ قوچ مى‌زد. میمون که به این اختلاف آگاه شده بود، روزى که کلفت و قوچ جنگ مى‌کردند از فرصت استفاده کرد، از در خانه بیرون آمد و رو به جنگل، پا به فرار گذاشت. به جنگل که رسید به جمع میمون‌ها پیوست. میمون‌هاى دیگر به او گفتند: کجا بودی؟ تو که جا و مکانت خوب بود؟ میمون گفت: بین قوچ و کلفت اختلاف شد و من فرار کردم. شما هم بیائید از این جنگل برویم به جنگل دیگری. که دود این اختلاف به چشم شما هم خواهد رسید.


میمون‌هاى دیگر به او خندیدند و مستخره‌اش کردند که: اختلاف کلفت و قوچ چه ارتباطى با ما دارد؟  این حرفى که تو مى‌زنی؟ میمون گفت: همین است که گفتم. اگر شما نیائید خودم تنها مى‌روم. این حرف را زد و رفت و رفت تا خودش را به جنگل دور دستى رساند. بشنوید از قوچ و کلفت، که همین‌طور بین‌شان شکرآب بود، تا یک روزى در آشپزخانه قوچ شاخى به پاى کلفت زد و پاى او شکست. کلفت هم عصبانى شد و چوب نیم سوزى از اجاق پر از آتش برداشت و زد به میان دو شاخ قوچ. در این هنگام یک جرقه‌ى آتش از نیمسوز پرید توى انبار هیزمى که گوشه آشپزخانه بود. کندوى هیزم آتش گرفت. اول هیزم‌هاى زیر کندو روشن شد و کم‌کم همهٔ هیمه‌ها آتش گرفت.

ارباب که سرش به معالجهٔ پاى کلفت بود. متوجه نشد و یک وقت دید که آتش از آشپزخانه زبانه مى‌کشد. از آنجا که خانه‌هاى نزدیک جنگل چوبى است، خانه آتش گرفت و شعله به خانهٔ همسایه‌ها سرایت کرد. هیچ‌کس نمى‌توانست آتش را خاموش کند. نصف خانه‌هاى آبادى سوخت و چند نفر هم زنده زنده سوختند. مردم جمع شدند و با زحمت زیاد توانستند خانه‌هائى را که دورتر بود از آتش حفظ کنند. وقتى بعد از دو سه روز آتش کاملا خاموش شد، مردمى را که بدنشان سوخته بود و هنوز زنده بودند، براى معالجه به شهر بردند.

حکیم‌هاى شهر گفتند: چون این سوختگى‌ها خیلى شدید است، در حقیقت تنها یک دوا دارد و درمان آن بوسیله روغن میمون است. شکارچى‌هاى ده رفتند و دور جنگل را گرفتند، میمون به دام مى‌انداختند و مى‌کشتند و روغن میمون مى‌گرفتند تا به بدن سوخته‌ها بمالند. بله. همهٔ میمون‌ها از بین رفتند، فقط دو میمون زرنگ توانستند با هزار کلک فرار کنند و بروند به جنگلى که میمون اولى در آنجا بود. وقتى به میمون رسیدند، میمون گفت: شما کجا اینجا کجا؟ و آن دو هم همه ی داستان را براى او تعریف کردند: ما به حرف تو گوش نکردیم، همهٔ میمون‌ها را کشتند و روغنشان را گرفتند تا به بدن سوخته‌ها ب‌مالند. میمون گفت: من گفتم در هر جائى‌که اختلاف شد باید فرار کرد، شما به حرف من گوش ندادید و این بلا به سرتان آمد.