شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

غلامعلى سرمد : تسبیح گرانبها

کلمات کلیدی :

افسانههاى محلى قاینات

روزى پادشاهى با وزیرش از راهى مى‌گذشتند. پادشاه سوار بر اسب و وزیر پیاده بود. در راه یک تسبیح گرانبها پیدا کردند ولى چون هر دو نفر با هم آن را دیده بودند، در حقیقت نمى‌دانستند چه کسى باید صاحب آن باشد. پادشاه گفت: تسبیح را من دیده‌ام، مال من است. وزیر گفت: من آن را از زمین برداشته‌ام و باید مال من باشد. بعد از مدتى گفتگو، قرار شد که هرکدام یک داستان یا خاطره تعریف کنند.


داستان هرکدام جالب‌تر بود، تسبیح مال او باشد. اول پادشاه شروع کرد. گفت: چند سال پیش به من خبر دادند که در شهر عده‌اى دزد پیدا شده‌اند و به خانه‌ها و اموال مردم دستبرد مى‌زنند. عده‌اى گزمه را مأمور کردم که دربارهٔ این قضیه تحقیق کنند و دزدان را گیر بیاورند. لیکن مدت‌ها گذشت و مأموران نتوانستند کارى از پیش ببرند. ناچار خودم لباس مبدل ‌پوشیدم و شب‌ها به نقاط مختلف شهر سرکشى مى‌کردم. شبی لباس درویشى پوشیدم و با کشکولى پر از طعام و یک تبرزین، بیرون رفتم. هم‌چنان که در اطراف شهر گردش مى‌کردم، به خرابه‌اى رسیدم. در آنجا سه نفر نشسته بودند و گفتگو مى‌کردند.

با آنها طرح دوستى ریختم و طعامى را که همراه داشتم به آنها تعارف کردم. چند دقیقه‌اى نگذشت که با هم نان و نمک خوردیم و صمیمى شدیم. از من خواستند که برایشان فال بگیرم. از کتابى که همراه داشتم برایشان فال گرفتم. گفتم نتیجه‌اش بسیار خوب است و چون نسبت به آنها به شک افتاده بودم آنها را در اجراء تصمیمى که گرفته بودند، تشویق کردم. آن سه نفر که صداقت مرا دیدند، اقرار کردند که مى‌خواهند به خزانهٔ پادشاه دستبرد بزنند و از من خواستند که همراه آنها بروم.

در راه که مى‌رفتیم براى آشنائى من هرکدام از هنرى که داشتند تعریف کردند. نفر اول گفت: هنر من این است که به زبان حیوانات آشنائى دارم. دومى گفت: من مى‌توانم با یک اشاره همه قفل‌هاى بسته را باز کنم. سومى گفت: من اگر طفلى را در گهواره ببینم، بعد که بزرگ شد به‌هر صورتى که تغییر شکل بدهد باز هم او را مى‌شناسم. از من پرسیدند: اى قلندر تو چه هنرى داری؟ گفتم: من اگر به کسى خشم بگیرم و دست راستم را به ریشم بکشم، دلیل این است که طرف را بخشیده‌ام، ولى اگر دست چپم را به ریشم بکشم علامت این است که طرف باید با این تبرزین کشته شود.

البته هنر من در مقایسه با آنچه دزدان داشتند بى‌اهمیت بود، ولى چون قول داده بودند که مرا با خودشان ببرند، به عهد خود وفا کردند و چند دقیقه بعد در نزدیکى قصر پادشاه بودیم. هنوز چند قدم تا پاى دیوار قصر فاصله داشتیم که یکى از سگ‌هاى محافظ، بناى عوعو را گذاشت. از اولى پرسیدیم: تو که به زبان حیوانات آشنائى داری، این سگ چه مى‌گوید. گفت: مى‌گوید اینها قصد دارند جواهرات پادشاه را بدزدند و عجب اینکه صاحب جواهرات هم همراه آنها است! دزدان ابتدا به من شک کردند، ولى من صحبت را طورى عوض کردم و حرف‌هاى آن دزد را شوخى وانمود کردم که دزدان قانع شدند که من یک درویش دوره‌گرد بیش نیستم و به راه خود ادامه دادیم تا به‌هر کیفیتى بود به خزانهٔ جواهرات رسیدیم.

دزد دوم با اشاره، قفل‌ها را باز مى‌کرد و ما جلو مى‌رفتیم تا به اتفاق وارد خزانه شدیم. مقدار زیادى از جواهرات را در کیسه‌هائى که همراه داشتیم ریختیم و بدون آنکه کسى ما را ببیند به خانه برگشتیم و آن را در گوشه‌اى زیر خاک پنهان کردیم، قرار شد که چند روزى بگذرد تا سر و صداها بخوابد و بعد آن را بین خودمان تقسیم کنیم. فرداى آن روز با اجازهٔ دوستان از خرابه خارج شدم تا در شهر گردش کنم. چند دقیقه بعد در قصر حاضر شدم و به کار مملکت پرداختم. موقعى که از کار سیاست فارغ شدم، دستور دادم عده‌اى به خرابه رفتند و دزدان را دستگیر کردند و با جواهرات به دربار آوردند. به محض آنکه دزدان وارد شدند نفر سوم گفت: پادشاه ممکن است تقاضا کنم دست راست خود را به ریشتان بکشید؟ با شنیدن این حرف خنده‌ام گرفت و گفتم: بله به شرط آنکه شما هم قول بدهید که دست از این کارها بردارید و شرافتمندانه زندگى کنید. دزدان قبول کردند و من هم در عوض به هرکدام آنها شغلى که سزاوار بود دادم.

حالا نوبت وزیر بود که داستان یا خاطره‌اى تعریف کند. وزیر چنین گفت: حدود بیست سال پیش زمستان سرد و خشکى گذشت و باران و برف بسیار کمى بارید. به این جهت در کشور قحطى بروز کرد. من که از خانوادهٔ فقیرى بودم، در جستجوى کار و پیدا کردن یک لقمه نان با پدر و مادرم خداحافظى کردم و راه شهرهاى دیگر را در پیش گرفتم. مدت‌ها به این طرف و آن طرف رفتم و چه بسا شب‌ها گرسنه خوابیدم تا بالاخره به من خبر دادند که در فلان شهر یک حاجى‌آقا زندگى مى‌کند که حاضر است براى یک روز کار، چهل روز به آدم غذا و مسکن بدهد. من که آدم تنبل و تن‌پرورى بودم، بلافاصله به آن شهر رفتم تا هم شکم گرسنه‌ام را سیر کنم و هم چهل روز از کار کردن راحت شوم.

چند روزى در آن شهر به‌سر بردم تا بالاخره جارچیِ حاجى‌آقا در شهر ندا در داد که: ای ایهاالنّاس، فردا صبح مى‌توانید در میدان شهر جمع شوید و با حاجى‌آقا ملاقات کنید. صبح روز بعد با عجله خودم را به میدان شهر رساندم. مردى که از ظاهرش پیدا بود مال و ثروت فراوانى دارد، روى بلندى ایستاده بود و شرایط قرارداد را مى‌گفت. از ترس اینکه کسى پیشدستى نکند، قبل از آنکه حرف‌هاى حاجى‌آقا تمام شود، آمادگى خود را براى قبول شرایط اعلام کردم. حاجى‌آقا براى اطمینان بیشتر یکبار دیگر تکرار کرد: من به شما چهل شبانه‌روز غذا، لباس و منزل خوب مى‌دهم و شما در عوض فقط یک روز هر کارى که بخواهم برایم انجام مى‌دهید.

تعداد داوطلب‌ها زیاد بود، ولى چون من زودتر از دیگران آمادگى خود را به اطلاع حاجى‌آقا رسانده بودم، مرا پذیرفت و به‌خانه برد. در منزلى که برایم فراهم کرده بود همه‌گونه وسایل راحتى آماده بود به‌طورى که در مدت چهل روز چاق و سرحال شدم و حالا روزشمارى مى‌کردم که چه موقع این چهل روز به پایان خواهد رسید و چون به من خیلى خوش مى‌گذشت دعا مى‌کردم که هرچه دیرتر روزها و شب‌ها بگذرد. اما گردش زمانه بدون توجه به خواست من روزها را به شب و شب‌ها را به روز رساند تا بالاخره روز موعود فرا رسید. صبح روز چهل و یکم هنوز از خواب بیدار نشده بودم که ضربه به در اتاقم خورد و بعد حاجى‌آقا وارد شد و گفت: کار تو امروز شروع مى‌شود. با من بیا.

به اتفاق حاجى‌آقا یک گله شتر و یک گاو برداشتیم و به سوى مقصدى که من نمى‌دانستم کجاست، حرکت کردیم. مدت‌ها راه رفتیم تا بالاخره به کنار دریا رسیدیم. در آنجا به دستور حاجى‌آقا گاو را کشتم، پوستش را دوختم و بعد به داخل پوست گاو رفتم. حاجى‌آقا بقیه پوست را دوخت و فقط یک سوراخ کوچک به اندازه‌اى که بتوانم نفس بکشم، باقى گذاشت و خودش از آنجا دور شد. هنوز از بهت و تعجب بیرون نیامده بودم که احساس کردم از زمین بلند شده‌ام و گوئى در هوا پرواز مى‌کنم. هرچه تقلا کردم و دست و پا زدم، فایده‌اى نداشت. مدتى بعد احساس کردم که مرا روى زمین گذاشته‌اند و چیزى مثل یک پرنده با منقار به پوست گاو ضربه مى‌زند. کمى بیشتر دست و پا زدم تا بالاخره توانستم پوست را پاره کنم و از آن خارج شوم. پرندگان با دیدن من به هوا پرواز کردند و من حاجى‌آقا را در پائین کوه منتظر دیدم.

فریاد زدم: معنى این کار چیست؟ حاجى‌آقا گفت: چیز مهمى نیست. از جواهرات بالاى کوه پائین بریز تا من شترها را باز کنم. ناراحت نباش. مى‌دانم چگونه تو را پائین بیاورم. به اطراف نگاه کردم، دیدم سنگ‌هاى قیمتى فراوانى در آنجا وجود دارد. ناچار مقدار زیادى از آنها را پائین ریختم تا حاجى‌آقا شترها را بار کرد و عازم برگشتن شد. به او گفتم: پس من چه‌کار کنم و چگونه از این بلندى پائین بیایم؟ حاجى‌آقا گفت: ناراحت نباش. اگر به اطراف خود دقیق‌تر نگاه کنی، استخوان‌هاى زیادى مى‌بینی. آنها هم مثل تو روزى زنده بودند و به طعمه چهل روز غذاى مفت و یک روز کار جان خود را از دست دادند. مى‌بینى که من نمى‌توانم تو را از آن بالا پائین بیاورم. ناچار باید به سرنوشت دیگران دچار شوی. راه فرارى هم وجود ندارد. از یک طرف دریا است و اگر خودت را پرت کنى غرق مى‌شوی. اگر به طرف کوه خودت را پرت کنى روى سنگلاخ، ذره‌ذره خواهى شد. بهتر است که تسلیم سرنوشت شوى و خودت را به پرندگان شکارى بسپاری. آخر این بیچاره‌ها هم گرسنه‌اند و به‌علاوه به من خیلى خدمت کرده‌اند. فکر مى‌کنم بتوانند یکى دو روز با خوردن تو سیر باشند.

حاجى‌آقا حرف‌هایش را گفت و حرکت کرد و هرچه آه و زارى کردم، کوچک‌ترین اعتنائى نکرد و مرا به‌حال خود گذاشت. مدت دو شبانه‌روز با پرندگان بزرگ، پیکار کردم تا مرا با چنگال و منقار پاره نکنند. از یک طرف امواج خروشان دریا هرلحظه با شدت بیشتر خود را به بدنهٔ کوه مى‌زدند. گوئى انتظار بلعیدن مرا داشتند. از سوى دیگر صخره‌هاى تیز و برنده هم‌چون نیزه‌هاى سربازان سر به آسمان بلند کرده ‌بودند تا اگر سرازیر شوم از من پذیرائى کنند. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم. بعد توکّلت على‌الله گفتم، چشمانم را بستم و خودم را به پائین کوه پرت کردم.

ابتدا خیال کردم خواب مى‌بینم. مدتى چشم‌هایم را مالیدم و به اطراف نگاه کردم تا متوجه شدم که صحیح و سالم به پائین کوه رسیده‌ام و صخره‌ها به من آسیبى نرسانده‌اند، زیرا به یارى خداوند بزرگ بین دو صخره فرود آمده بودم. خدا را شکر کردم و خسته و گرسنه در بیابان به راه افتادم. رفتم و رفتم تا به چشمه ای رسیدم. در کنار چشمه نشستم دستم را دراز کردم تا کمى آب بنوشم که صداى گوشخراشى مرا به‌خود آورد. دیدم در مقابلم یک دیو وحشتناک به‌صورت پیرزنى قوى هیکل ایستاده است. از ترس سلام کردم دیو گفت: اى آدمیزاد اگر حق سلام ات نبود، گوشت تو یک لقمهٔ من و خون تو یک جرعهٔ من مى‌شد. حالا بگو ببینم کى هستى و اینجا چه‌کار مى‌کنی؟

داستان زندگى‌ام را برایش تعریف کردم. خیلى متأثر شد. مرا به خانه برد. آب و غذاى کافى به من داد. دیو دو پسر داشت که به‌ شکار رفته بودند. موقعى که برگشتند پیرزن آنها را قانع کرد تا از خوردن من صر‌ف‌نظر کنند. آنها هرطور بود قبول کردند. چهل‌ روز مهمان آنها بودم. پیرزن با من خوش‌رفتارى مى‌کرد، ولى پسرهایش با من میانهٔ خوبى نداشتند. روز چهل و یکم که پسرها مى‌خواستند به شکار بروند، مرا هم با خود بردند. در راه به دو نفر دزد برخورد کردیم. دیوها یک قالیچه و یک تیر و کمان از دزدها گرفتند و آنها را کشتند. بعد آتش روشن کردند. گوشت آنها را پختند و خوردند. موقعى که مى‌خواستند قالیچه و تیر و کمان را بین خودشان تقسیم کنند کار به دعوا کشید. من میانجى شدم و گفتم: تیر و کمان را به من بدهید. یک تیر رها مى‌کنم. هرکدام زودتر آن را پیدا کرد و آورد قالیچه مال او خواهد بود.

دیوها، بدون کوچکترین تردیدى قبول کردند و تیر و کمان را به من دادند. من یک تیر در چلهٔ کمان گذاشتم. خدا را یاد کردم و زیر لب گفتم: یا سلیمان، در پى یافتن تیر هلاک شوند. آن‌وقت تیر را با قدرت هرچه تمام‌تر رها کردم. دیوها به‌سرعت به‌دنبال آن دویدند. من هم تیر و کمان را برداشتم و چون ضمن بگو مگوى دیوها فهمیده بودم که قالیچهٔ متعلق به حضرت سلیمان است، روى قالیچه نشستم، چشم‌هایم را بستم و زیر لب گفتم: یا قالیچهٔ نبی، مرا در نزدیکى فلان شهر فرود آور. موقعى که چشمهایم را گشودم خود را در نزدیکى شهر حاجى‌آقا دیدم. خدا را سپاس گفتم. تیر و کمان و قالیچه را در جائى پنهان کردم و به‌ شهر رفتم.

چند روزى گذشت و من در این مدت سعى کردم تا آنجا که ممکن است ظاهرم را تغییر دهم و با گذاشتن ریش و سبیل و پوشیدن لباس‌هاى کهنه، کارى کنم که حاجى‌آقا مرا نشناسد. بالاخره یک روز صداى جارچى را شنیدم که مى‌گفت: ایهاالنّاس! فردا صبح مى‌توانید در میدان شهر جمع شوید و با حاجى‌آقا ملاقات کنید. صبح روز بعد خودم را به میدان شهر رساندم و مانند دفعهٔ قبل زودتر از دیگران داوطلبب شدم که چهل شبانه‌روز مهمان حاجى‌آقا باشم و یک روز برایش کار کنم. چون مدتى گذشته بود و در قیافه‌ام تغییرات زیادى داده بودم، حاجى‌آقا اصلا مرا نشناخت و با خود به خانه برد. بعد از چهل شبانه‌روز همان داستان تکرار شد.

موقعى که به کنار دریا رسیدیم، گاو را کشتم و پوستش را دوختم. حاجى‌آقا گفت: به داخل پوست گاو برو. من تظاهر کردم که بلد نیستم و مى‌خواستم از پهلو وارد پوست گاو شوم. حاجى‌آقا با عصبانیت گفت: احمق چه‌کار مى‌کنی؟ مگر مى‌شود تمام قد وارد پوست گاو شد؟ گفتم: حاجى‌آقا شما از یک آدم دهاتى چه‌طور توقع دارید چنین کارهائى بلد باشد؟ خواهش‌ مى‌کنم خودتان راهش را به من نشان بدهید. حاجى‌آقا بدون آنکه به شک بى‌افتد جلو آمد. سرش را نزدیک پوست گاو برد و گفت: خیلى خوب به من نگاه کنم ببین با سر باید به داخل آن بروی. من نگذاشتم حرف حاجى‌آقا تمام شود. با یک حرکت او را به داخل پوست فشار دادم و فوراً بقیه‌اش را دوختم. بعد از آنجا دور شدم.

حاجى‌آقا مدتى دست و پا زد و فحش داد و عربده کشید، ولى مرغان شکارى خیلى زود آمدند و حاجى‌آقا را به قلهٔ کوه بردند. در آنجا موقعى که حاجى‌آقا از پوست گاو بیرون آمد، باز مدتى به من فحش داد و بد و بیراه گفت. بعد که آرامتر شد به او گفتم: حالا براى جبران گناهانى که مرتکب شده‌ای، مقدارى از آن جواهرات پائین بریز تا این شترها را بار کنم و موقعى که آنها را فروختم، پولش را به بیچارگان بدهم تا تو را دعا کنند. شاید خداوند گناهانت را ببخشد. نمى‌دانم حاجى‌آقا تحت تأثیر حرف‌هاى من قرار گرفت یا امیدوار بود که راهى براى فرود آمدن پیدا کند و جواهرات را از من پس بگیرد که بدون معطلى مقدار زیادى سنگ‌هاى قیمتى پائین ریخت و من شترها را بار کردم.

وقتى کار تمام شد به حاجى‌آقا گفتم: حالا نوبت من است که با این جواهرات به شهر برگردم و تو را با سرنوشتى که یک روز براى من پیش‌بینى کرده بودی، تنها بگذارم. هرچه حاجى‌آقا ناله و زارى کرد، توجهى نکردم و البته کارى هم از من ساخته نبود. بالاخره با جواهرات به شهر برگشتم و از آنجا تیر و کمان و قالیچه‌ام را برداشتم و به یک شهر دور رفتم. از سرنوشت حاجى‌آقا اطلاعى ندارم ولى خودم در شهر جدید زندگى آبرومندانه‌اى درست کردم و با دختر حکمران شهر ازدواج کردم و به خوش‌رفتارى و عدل و داد مشهور شدم. طولى نکشید که آوازهٔ خوبى و بخشندگى من در همه‌جا پیچید و به گوش پادشاه رسید و شما مرا به وزارت منصوب کردید. سخن وزیر که به اینجا رسید، پادشاه تصدیق کرد که داستان جالب‌ترى تعریف کرده است و تسبیح را به او واگذار کرد.