شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

احمد شاملو : چل‌گزه مو

کلمات کلیدی :

قصه‌هاى کتاب کوچه

یکى بود، یکى نبود. یک پادشاهى بود کور اجاق. نه پسرى داشت و نه دختری. روزى به درویشى گفت: چه کنم خدا پسرى بم بده که روز پیرى عصاى دستم باشه؟ درویش گفت: هفت شبانه‌روز سفره بى‌انداز فقیر بیچاره‌هاى ولایت را صدا کن نان و نمکت را بخورند و سر سفره دعات کنند، خدا به‌ات پسرى بده. پادشاه همین کار را کرد و خدا به‌اش پسرى داد. این پسر بزرگ شد تا رسید به سن بیست، و شنید در ولایت دوردستى دختر پادشاهى هست که در خوشگلى لنگه ندارد و بلندی موهایش هم چل‌گز است. ندیده و نشناخته خاطرخواه دختر شد و گفت: هر جور شده من باید این دختر را به چنگ بیاورم و به وصالش برسم.


هرچه پدر و مادر و کس و کارش خواستند از خر شیطان پائینش بیارند، این خیال را از کله‌اش بیرون کنند به خرجش نرفت که نرفت. اسباب سفره را آماده کرد و با پسیر وزیر که همسن و همدردش بود پا از دروازهٔ شهر بیرون گذاشتند راه افتادند رفتند و رفتند تا خودشان را پرسون پرسون رساندند به شهر دختر، تو کاروانسرائى منزل کردند و ماندند تو کارشان حیران و سرگردان که حالا چه کنند. یک روز تو بازار از در دکانى رد مى‌شدند دیدند پیرمردى یک دیگ آب مى‌گذارد روى آتش صبر مى‌کند تا جوش بیاید و همین‌که جوش آمد آب را مى‌ریزد دوباره دیگ را پر مى‌کند مى‌گذارد رو اجاق. خیلى تعجب کردند اما پسر پادشاه گفت: باید تو این کار یک سرى باشد. خوب است برویم جلو ته و توش را دربیاوریم.

رفتند جلو به پیرمرد سلام کردند گفتند: ما غریب و تازه واردیم، مى‌شود جائى نشانى‌مان بدهى توش منزل کنیم؟ پیرمرد گفت: من که منزلى، چیزى ندارم، اما اگر بخواهید مى‌توانم یکى دو شبى همین‌جا تو دکانم به‌تان جا بدهم، فقط شرطش این است که کارى به کار من نداشته باشید و سعى نکنید مزاحم و مو دماغ من بشوید. گفتند: نه چه‌کار داریم به کار تو. شب که شد براى خودشان جا درست کردند، خودشان را زدند به خواب اما حواس‌شان را جمع نگه داشتند. یک خرده که گذشت دیدند پیرمرده عقب دکان دریچه‌اى را واکرد، باغ با صفائى پشتش پیدا شد، عین بهشت و از دریچه رفت داخل آن. این دو تا هم یواشکى دنبالش رفتند، دیدند پیرمرد آن پشت عجب دم و دستگاهى دارد که عقل آدم حیران مى‌ماند. غلام و نوکر است که دست به سینه و گوش به فرمان جلویش صف کشیده‌اند.

پیرمرد دستور داد تازیانه‌اى آوردند راه افتاد رفت ته باغ، غلام سیاهى را گرفت به باد تازیانه، تا مى‌خورد او را زد، بعد رفت تو اتاقى در را به روى خودش بست. پسر پادشاه و پسر وزیر تو کار آن پیرمرد حیران ماندند، از یک طرف کنجکاوى آزارشان مى‌داد، از یک طرف جرأت نمى‌کردند چیزى بپرسند. تا اینکه عاقبت پسر پادشاه گفت: هرچه باداباد، دل به دریا مى‌زنیم و راز کارهایش را از خودش مى‌پرسیم.

صبح که مطلب‌شان را با پیرمرد گذاشتند وسط، به‌شان گفت: اگرچه با من شرط و بیعت کرده بودید کارى به کارم نداشته باشید رازم را به‌اتان مى‌گویم چون که اولاً مى‌دونم شما براى چه به این ولایت آمده‌اید، دوم اینکه کار خودم هم از این کارها گذشته پس بدانید و آگاه باشد که من مثل شما عاشق دلخستهٔ چل‌گزه مو بودم و جز همین غلام نمک به حرام هیچ‌کس از سرّ و سوى کار من خبر نداشت.

من سرِ صبر، تمام اسباب بردن دختر را جور کرده بودم که این نابکار رفت زیر زردچوبهٔ نقشه‌هاى مرا به پدر دختر خبر داد و همهٔ رشته‌هایم را پنبه کرد. این است که از آن به‌بعد روزها خودم را تو این دکان سرگرم مى‌کنم و شب‌ها بعد از آنکه حسابى دق‌دلم را سر آن نا رعنا خالى کردم، مى‌روم جلو شمایل دختر مى‌نشینم تا صبح گریه مى‌کنم. بدانید که من هم پسر پادشاه فلان شهرم و پیر هم نیستم. هنوز به سى سالگى نرسیده‌ام، بلکه از غصه چل‌گزه مو به این صورت افتاده‌ام. بارى از من دیگر گذشته اما تو اگر مى‌خواهى به دختر دست پیدا کنی، راهش این است که بروى به فلان محله خانهٔ فلان پیره‌زن. در باغ سبز نشانش بدهى به طمعش بیندازى بلکه بتواند راهى پیش پایت بگذارد.

پسر پادشاه گفت: تا عمر دارم حلقهٔ غلامیت را به گردنم مى‌اندازم. پسر پادشاه با پسر وزیر رفتند خانهٔ پیره‌زن را پیدا کردند، در زدند. وقتى پیره‌زن آمد در را به روشان واکرد، گفتند: ننه‌ جان ما غریب این ولایتیم، اگر بتوانى پیش خودت جائى به ما بدهى از مال دنیا بى‌نیازت مى‌کنیم. پیره‌زن نگاهى به آنها کرد و لبخند زد. پسر پادشاه هم فورى دست کرد یک مشت اشرفى درآورد و گذاشت کف دستش و گفت: این هم شیرینى شما، تا بعد حسابى از خجالتت بیرون بیایم. پیره‌زن که چشمش به آن همه پول افتاد، آنها را برد توى خانه جا داد. چند وقتى که گذشت یک روز که پیره‌زن چادر چاقچور کرده بود برود بیرون، پسر پادشاه ازش پرسید: ننه جان کجا مى‌روی؟

پیره‌زن گفت: مى‌رم پیش دخترم که کنیز چل‌گزه مو است. پسر پادشاه پرسید: چل‌گزه مو دیگر کیست؟ پیره‌زن گفت: دختر پادشاه ولایت است و بنا کرد با هفت زبان تعریف او را کردن که تا خدا قلم صنع گذاشته هم‌چنین لعبتى خلق نکرده. پسر پادشاه گفت: اى پیره‌زن اگر بتوانى یک جورى مرا ببرى توى آن قصر که یک نظر دختر را ببینم یک بدره طلاى سرخ نذر و نیازت مى‌کنم. پیره‌زن گفت: برایت اسبابش را جور مى‌کنم، چون دخترم همه‌کارهٔ چل‌گزه موست، امروز به‌اش مى‌گویم دفعهٔ دیگر تو را هم با خودم مى‌برم. پسر پادشاه که این را شنید باز یک مشت دیگر اشرفی تو دامن پیره‌زن ریخت.

دفعهٔ بعد که پیره‌زن خواست پهلوى دخترش برود به پسر پادشاه گفت: این لباس زنانه را بپوش، بشو خواهرزادهٔ من. پسر پادشاه خودش را به شکل دخترها درآورد و راه افتادند. وقتى رسیدند به قصر، رفتند تو اندرون تا چشم پیره‌زن به دخترش افتاد گفت: بیا ننه جون این همه دختر خاله‌ات که همه‌اش براى دیدن تو بى‌تابى مى‌کرد. دختر آمد جلو، دست انداخت گردن پسر پادشاه، سه چهار تا ماچ آبدار از صورت و چشم و گل و گردنش ورداشت و گفت: خوب کردى آوردیش ننه، فقط تو را خدا بگذار دو سه روزى پیش من بماند که دل من هم برایش قدّ یک فندق شده بود. بعد دختر رفت پیش چل‌گزه مو. گفت: خاتون جان، دخترخاله من دو سه روز است که اینجا است و فردا مى‌خواهد برود. اگر دلتان بخواهد بد نیست بیارم یک نظر ببینیدش چون از خوشگلى لنگه نداره.

گفت: خیلى خوب بگو بیاد. پسر پادشاه تا چشمش به جمال چل‌گزه مو افتاد نزدیک بود از حال و هوش برود اما هر طورى بود خودش را نگه داشت، آمد پیش، دست چل‌گزه مو را بوسید. چل‌گزه مو هم خیلى از او خوشش آمد و به دلش گذشت که ای کاش این پسر بود. به دختره گفت: نگذار فردا دخترخاله‌ات برود. دلم مى‌خواهد دو سه روزى پیش‌مان بماند. کور هم از خدا چه مى‌خواهد؟ دو چشم بینا. دیگر نان پسر پادشاه تو روغن بود. آنجا ماند یواش یواش شد محرم چل‌گزه مو. طورى‌که همه کنیزها و خدمتکارها را عقب زد و اسباب حسودى همه‌شان شد تا یک روز چل‌گزه مو درآمد به‌اش گفت: اسباب حمام را حاضر کن برویم حمام.

پسر پادشاه گفت: من حمام رفته‌ام. گفت: باشد. رفته باشی. و به زور بردش اما پسر پادشاه جرأت نمى‌کرد لخت شود. هرچه چل‌گزه مو اصرار کرد، گوش نداد تا اینکه آمد خودش به دست خودش لختش کند که پسر پادشاه ناچار گفت: خاتون من نمى‌توانم جلو شما لخت بشوم چون راستش من مردم نه زن. چل‌گزه مو که این را شنید دست و پایش را گم کرد و آمد صداش را بلند کند که پسر پادشاه دم دهنش را گرفت و شروع کرد داستان خودش را تعریف کردن که آره: من پسر پادشاه فلان شهرم و تیر عشق تو را خورده‌ام و چه سختى‌ها کشیده‌ام تا توانسته‌ام خودم را به‌تو برسانم و به این‌صورت در‌‌آمده‌ام که بتوانم به وصال تو برسم.

چل‌گزه مو هم که ندانسته گرفتار محبت او شده بود از ته دل خوشحال شد و از آن به‌بعد شب‌ها تا صبح‌ بیدار مى‌ماندند و از وصال هم کامیاب مى‌شدند. از آن‌ طرف کنیزها که از اتاق دختر صداى مرد شنیده بودند خبر به پادشاه بردند چه نشسته‌اى که شب‌ها مردى مى‌آید تا صبح با دخترت خلوت مى‌کند. پادشاه به زنش گفت، او هم آمد اتاق‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاى قصر دختر را گشت جز پسر پادشاه که به‌صورت دختر درآمده بود، چیزى پیدا نکرد. گفت: این دختر کیست؟ گفتند: خواهرزاده پیره‌زن. گفت: دیگر لازم نیست پا تو قصر بگذارد. شاه بابا از غریبه‌ها خوشش نمى‌آید. بارى پسر پادشاه با دل تنگ و اوقات تلخ از قصر آمد بیرون، رفت به خانهٔ پیره‌زن و حقیقت را گفت ...

از آن‌ور بشنوید که روزى چل‌گزه مو با کنیزهایش رفته بود لب دریا و صد تا غلام سوار دورادور دوره‌شان کرده بودند. همین‌جور که چل‌گیس تو فکر بود و داشت سرش را شانه مى‌کرد شانه از دستش ول شد افتاد و آب آن را گرفت با یک تار مو برد وسط دریا و باد آن را برد و برد و رساند به ساحل غریبى در آن ور دریا. از قضا پادشاه آن سرزمین آنجا یک باغ درندشت هفت میوه داشت که بعضى درخت‌هاش به تازگى خشک شده بود. باد هم شانه را آورد آورد تا رساند توى باغ به همان درخت‌هاى خشکیده. شانه به ریشه یکى از درخت‌ها گیر کرد و درخت سبز شد و میوۀ زیادى آورد. خبر که به پادشاه رسید خیلى تعجب کرد و سوار شد آمد به تماشاى درخت. از وزیرش پرسید درخت خشک چه‌طور ممکن است دوباره سبز بشود و این همه بار دهد؟

وزیر گفت: چه عرض کنم سرورم. باید زمین را کند دید ریشه‌اش در چه حال است. زمین را کندند و کندند، دیدند، جل‌الخالق! شانه‌اى به ریشه درخت چسبیده وقتى آن را برداشتند به پادشاه نشان بدهند درخت مثل چیزى که قهرش آمده باشد شروع کرد پژمرده شدن و رو به خشک شدن. وزیر گفت: ‌ علت سبزشدن درخت وجود همین شانه بود. پادشاه آمد کنار دریا دست و روئى صفا بدهد دید تار موئى پیچیده دور دستش مو را از آب کشید دید همین‌جور مى‌آید. وقتى در آمد و اندازه زدند دیدند چهل‌گز است. پادشاه پرسید: این مو ممکن است متعلق به چه کسی باشد؟

وزیر گفت: سرورم به سلامت باد این مو مال صاحب آن شانه است که دختر پادشاه آن طرف دریا است و این‌جور که مى‌گویند در خوشگلى تو همهٔ عالم طاق است و یک اردو خاطرخواه دارد. اما پدرش او را به کسى نمى‌دهد. مى‌گوید داماد باید چهل شتر بار جواهر داشته باشد. پادشاه که این را شنید چهل بار شتر جواهر و چهل بار قاطر طلا و چهل غلام زرین کمر با خودش برداشت و از راه خشکى خودش را رساند به شهر چهل‌گزه مو. پدر چهل‌گزه مو که همچو خواستگارى را دید او را پسندید اما دختر راضى نمى‌شد و گفت: کسى که من مى‌خواهم این نیست.

حالا اینها را داشته باش بشنوید از پسر پادشاه که از وقتى پا رفتنش به قصر دختر بریده شده بود، هفته‌اى یک بار از زبان پیره‌زن پیغامى از چهل‌گزه مو مى‌گرفت و پیغامى برایش راهى مى‌کرد تا اینکه پادشاه آن‌ور دریا با آن جاه و جلال به خواستگارى دختر وارد شد. پسر براى دختر پیغام فرستاد که حالا چه کنیم؟ دختر جواب داد: ‌ روزى که مى‌خواهند مرا ببرند بیا با لباس درویشى میان مردم جلو میدان بایست من به‌ات مى‌گویم تسمهٔ جلو اسبم را بگیری، همین‌که گرفتى و چند قدمى رفتى یکهو مى‌پرى رو اسب و با هم فرار مى‌کنیم.

پسر پادشاه لباس درویشى پوشید و روزها گوش به زنگ تو بازار مدح مى‌خواند تا روزى که شنید مى‌خواهند دختر را با داماد روانه کنند و قرار بر این شده بود که عروس را ببرند به ولایت داماد، و بساط عقد و عروسى را همان‌جا برقرار کنند. روز حرکت که رسید چل‌گزه مو گفت: من باید سوار اسب برق و باد بشوم. و آن‌قدر اصرار کرد که پدرش ناچار دستور داد اسب برق و باد را از استبل شاهى آوردند بیرون زین و یراق مجلل کردند و دختر سوار شد. پادشاه گفت: پس بگذار میرآخور مخصوص دهنه‌اش را بگیرد نگهدارد که مبادا آسیبى بتو برسد. چل‌گیس گفت: نه خودم یکى را انتخاب مى‌کنم که جلودارم بشود.

وقتى از قصر وارد میدان شدند، دیدند درویشى جلو صف مردم ایستاده مدح مى‌خواند چل‌گیس گفت: آن درویش را صدا کنید بگوئید بیاید دهنهٔ اسب مرا بگیرد. رفتند درویش را آوردند دهنه را دادند دستش. دو تا پادشاه‌ه دوشادوش از جلو و چل‌گیس از عقب و دیگران هم از پشت سر راه افتادند. هنوز چند قدمى نرفته بودند که یکهو مردم دیدند درویش جستى زد پرید رو اسب، پشت سر چهل‌گزه مو و رکاب زد و اسب از جا کند و تا جماعت به‌هم گفتند که چى بود و چى شد و درویش دختر را کجا برد، اسب و چل‌گیس و درویش مثل برق و باد از نظرها غالب شدند. بارى چه دردسرتان بدهم. پسر پادشاه چل‌گزه مو را آورد به شهر خودشان و یک‌سر رفتند وارد قصر شدند. پسر وزیر هم بعد از چند روز به سلامتى سرو کله‌اش پیدا شد. شهر را چراغان و آئینه‌بندان کردند. چهل‌ روز جشن گرفتند و دست چل‌گیس را گرفتند گذاشتند تو دست پسر پادشاه. هم‌چنین که آنها به مراد و مطلب خودشان رسیدند شما هم به مراد و مطلبى که دارید برسید. انشاءالله.

افسانه پریان اغلب پایانی خوش دارد و بخشی از ادبیات عامیانه است و از سنت شفاهی قصه گویی، سینه به سینه به ما رسیده است. بعضی منشاء قصه های پریان را کتاب هزار و یک شب دانسته اند. قصه هایی درباره پریان، دیوها، غول ها و دیگر موجودات مافوق طبیعی و جادوگرانی که حوادثی شگفت آور و خارق العاده را می آفرینند و در زندگی افراد اغلب از بدجنسی و گاه از مهربانی تغییراتی به وجود می آورند.