شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

فضل‌الله مهتدى (صبحی) : فسقلی

کلمات کلیدی :

عمو نوروز

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. هیزم‌شکنى بود که با زنش در دهى زندگى مى‌کردند. چون اولاد نداشتند، خیلى دلشان مى‌خواست که خداوند به آنها فرزندى بدهد. هر کار که گفته بودند کردند و اولادشان نشد که نشد. یک شب بچه‌هاى همسایه سر و صداى زیادى راه انداختند. فریاد مى‌کشیدند و شادى مى‌کردند. دنبال یکدیگر مى‌دویدند و مى‌خندیدند. در حقیقت زن هیزم‌شکن که از تماشاى بچه‌ها لذت مى‌برد توى دلش غصه‌دار بود که چرا او بچه ندارد. وقتى که خیلى مأیوس شد آهى کشید و گفت: خدایا، چه مى‌شد اگر ما هم یک بچه داشتیم که سرمان را گرم مى‌کرد اگر خدا یک بچه، من مى‌داد ولو اینکه به‌قدر یک انگشت بود دیگر آرزوئى نداشتم.


هیزم‌شکن براى تسلى زنش گفت: خدا کریم است. غصه نخور، ناامید مباش. اتفاقاً بعد از مدتى خدا به هیزم‌شکن و زنش بچه‌اى داد که به اندازه‌ٔ شست دست بود. اما به قدرت خدا چیزى کم و کسر نداشت، چشم و گوش و دهن، دست و پا همه چیزش سالم و درست بود. این بچه پا به سن گذاشت ولى قدش زیاد بلند نشد و ریزه میزه ماند. عوض‌اش خیلى باهوش و چالاک بود. چند سالى گذشت، یک شب به پدرش گفت: پدر جان تو دیگه پیر شده‌اى اجازه بده من کمک‌ات کنم اگر مرا با خود به صحرا ببرى حاضرم برایت هیزم بشکنم و آنها را بار الاغ کنم و به شهر بیاورم.

هیزم شکن گفت: تو همین‌طور هم عزیزى من مى‌دانم این کارها از عهده تو ساخته نیست. فسقلى چیزى نگفت، تا یک روزى به اصرار مادرش را راضى کرد و از طویله خرى کشید بیرون آورد و به مادرش گفت: مرا بگذار روى الاغ وسط دو تا گوش‌اش تا بروم صحرا به پدرم کمک کنم، مادرش همین کار را کرد. وقتى که فسقلى به صحرا رسید. فریاد زد: پدرجان آمدم به تو کمک کنم! بیا مرا از الاغ بگذار پائین. یکى دو نفر که قد و قواره فسقلى را دیدند از او خوششان آمد و به پدرش گفتند: این بچه را به ما مى‌فروشی؟ هیزم‌شکن گفت: نه من او را دوست دارم. ولى فسقلى با اشاره به پدرش حالى کرد که او را بفروشد و حالیش کرد که برمی گردد.

بارى فسقلى را به صد اشرفى خریدند و بردند. یکى از آنها فسقلی را گذاشت توى جیب‌اش که ببرد پیش پادشاه. ولى فسقلى جیب او را سوراخ کرد و در رفت. شب را لاى علف‌ها قایم شد و خوابش برد. صبح گاو کدخدا که مشغول چرا بود فسقلى را قاطى علف‌ها قورت داد. یک وقت فسقلى چشم وا کرد دید توى شکم گاوست بنا کرد فریاد کردن، که نگذارید گاو علف بخورد. چوپان که این صدا را از دل گاو شنید ترسید. گاو را برد پیش کدخدا. کدخدا خیال کرد گاو جنى شد، فورى قصاب آورد و گاوش را کشت فسقلى از تو شکمبهٔ گاو پرید بیرون. و گربه‌اى که خیال کرد موش است فوراً جست و او را گرفت و قورتش داد.

فسقلى دید از چاله در آمده به چاه افتاده به گربه گفت: اگه مى‌خواهى غذاى سیر بخورى برو در فلان محله در فلان خانه. گربه را نشانى داد درست رفت خانه هیزم‌شکن و وارد انبار شد. مقدارى که خورد فسقلى فریاد زد پدر و مادرش فهمیدند چیزى در انبار است آمدند به انبار فسقلى از توى دل گربه گفت: مرا نجات بدهید من توى شکم گربه هستم. هیزم‌شکن فورى گربه را کشت و بعد فسقلى را از شکم‌اش در آورد بیرون و شست و لباس‌اش را عوض کرد و دیگر همیشه از او مواظبت کردند.