شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

احمد شاملو : مرغ تخم‌طلائی

کلمات کلیدی :

قصه‌هاى کتاب کوچه

یکى بود و یکى نبود. یک بابائى بود که خارکنى مى‌کرد و یک زن و دو تا پسربچه داشت. یک روز غروب که از بیابان برگشت، خارهائى را که کنده بود داد جاش یک مرغ گرفت. مرغ را برد خانه به زن و پسرهایش گفت: امشبه را دندان رو جگر بگذارید با گشنگى بسازید، عوضش از فردا شب تخم‌مرغ دارید که قاتق نانتان کنید. شب گذشت و صبح شد و مرغه بنا کرد به قدقد کردن، وقتى از صدا افتاد. رفتند نگاه کردند دیدند، خدا بده برکت! مرغشان تخم کرده آن هم چه تخمی: یک تخم طلا! خارکن با هزار ذوق و شوق تخم‌طلا را برداشت، رفت بازار به یک جواهرفروش یهودى فروخت و همه‌چیز از رخت و لباس و کفش و جوراب براى زنش و پسرهایش خرید و همه‌جور گوشت و روغن و بنشین و برنج و بلغور و فرش و چراغ‌ و اسباب زندگى هم گرفت، داد کول چند تا حمال گردن کلفت، راهى خانه شد.


از آن ور بشنوید که این مرغه همین‌جور هر روز یک تخم‌طلا مى‌گذاشت و حالا دیگر خانواده‌ آن خارکن فقیر پول و ثروتشان از پارو بالا مى‌رفت. جواهرفروش یهودى هم که مى‌دید یارو روزى یک تخم‌طلا براى فروش مى‌آورد، به فکر افتاد ته‌وتوى قضیه را دربیاورد. پیرزن محتاله‌اى که مى‌شناخت دنبال یارو فرستاد. رفت قصرى را که تازگى خریده بود یاد گرفت با زنش آشنائى به هم زد و در کار را گرفت تا بالأخره یک روز آمد و به جواهرفروش گفت: مژده بده که بالأخره هر جور بود توانستم زیر پاى زنکه بنشینم و زبانش را واکنم: یک مرغ دارند که روزى یک تخم طلا مى‌کند.

جواهرفروشه رفت تو فکر و کشیدن نقشه که آیا چه جورى بتواند مرغه را از چنگ آنها بیرون بیاورد، تا اینکه زد و چند روزى یارو پیداش نشد و یک روز غروب پیرزنه براش خبر آورد که بله، مرد که ناخوش شد و افتاد چند روزى بستر گیر شد و امروز بعدازظهر مرد. جواهرفروشه که انگار خدا دنیا را بهش داده بود گفت: حالا اگر مى‌خواهى از مال دنیا بى‌نیازت کنم، باید یک شگردى بزنى و زنکه را راضى کنى معشوقه من بشود.

محتاله هم آمد و رفتش با زنکه از آن که بود بیشتر کرد، جورى که دیگر یواش‌یواش فقط سرى و بالینى از هم جدا بودند. همین‌جور از آقائى و دست دل‌بازى جواهرفروشه پیش زنکه زبان‌ریزى مى‌کرد و مى‌گفت: تو جوان و خوش ‌بر و روئی، تا کى مى‌خواهى به غم شوهر مرده‌ات بنشینی؟ تا اینکه بالأخره زنکه را از راه به در کرد و دستش را گذاشت تو دست جواهرفروشه، زنکه هم که انگار ماده‌اش مستعد بود حسابى افتاد تو دام عشق جواهرفروشه، جورى که اگر یک روز او را دزدکى از بچه‌هایش نمى‌دید حال جنون بش دست مى‌داد.

جواهرفروشه که کار را به اینجا کشاند، یواش‌یواش آمد و رفت پیش زنکه به بهانه‌هاى جور به جور کار را عقب انداخت تا اینکه که یک باره پاک ترکش کرد. زنکه که این جور دید دامن محتاله را چسبید که: فکرى به حال زار من بکن که دارم از دست مى‌روم! گفت: باید یک کارى بکنى که او بفهمد تو چه‌قدر خاطرش را مى‌خواهی. دو تائى نشستند به فکر کردن و نقشه کشیدن که چه بکنند و چه نکنند، که پیرزنه یکهو با خوشحالى از جا جست که: فهمیدم چه‌کار باید بکنم. بگو بارک‌الله! براى آنکه خاطرخواهیت را بهش ثابت کنى بهترین راهش این است که مرغ تخم‌طلا را براش سر ببرى و یک خوراک خوشمزه درست کنى تا من هم بروم هر جور و به هر زبان که شده بیارمش.

زنکه گفت: مرغ تخم‌طلا که هیچ، جان و تخم چشم‌هایش را هم اگر بخواهد فداى قدمش مى‌کنم. وعده‌ کار را گذاشتند براى همان شب. پیرزن محتاله رفت، زنکه هم پاشد مرغ را آورد سرش را برید یک فسنجان حسابى پخت و رفت حمام که خودش را براى مرتکه بسازد؛ غروب شد پسربچه‌ها از مکتبخانه آمدند، دیدند ننه‌شان نیست، در دیگ را برداشتند گفتند: آخ‌جان! یکیشان دل مرغ را درآورد خورد، یکیشان جگرش را. و از بس که بازى و شیطانى کرده بودند رفتند گرفتند خوابیدند. شب که جواهرفروشه آمد و سفره پهن شد، مرتکه نگاه کرد دید نه از دل مرغه خبرى هست نه از جگرش. پرسید: پس دل و جگر این مرغ کجاست؟ زنکه گفت: دل و جگرش را هم انداخته بودم تو خورشت. لابد بچه‌ها که از مکتب برگشتند گشنه‌شان بوده رفته‌اند سر دیگ کلکشان را کنده‌اند.

جواهرفروشه گفت: تو مى‌دانستى که چیز اصل‌کارى این مرغ، دل و جگرش است؛ و براى همین هم آنها را دادى بچه‌هات بخوردند. الا و للا که اگر مى‌خواهى خاطرت پیش من عزیز بماند، باید یک کارى بکنى که آنها دل و جگر مرغ تخم‌طلا را بالا بیاورند، بیارى بدهى به من! زنکه گریه‌کنان گفت: براى اینکه بدانى چه‌قدر خاطرت پیش من عزیز است، حتى حاضرم شکم‌شان را پاره کنم دل و جگر مرغه را تا هضم نشده درآرم. جواهرفروشه گفت: نه، احتیاجى به این کار نیست؛ چون دل و جگر این مرغ تو معده مى‌ماند و هضم نمى‌شود. حالا که تو با من همراهى سر فرصت یک فکر معقول مى‌کنیم. و براى اینکه به زنکه خاطرجمعى داده باشد او را کشید جلو بغلش کرد و با هم به ماچ و بوس مشغول شدند.

اما نگو بچه‌ها همان اول صداى در آنها را بیدارشان کرده بود. نُکِ پنچه آمده بودند پشت در اتاق ببیند حال و روز از چه قرار است، و همه‌ٔ حرف‌ها و کارهاى ننه و مول ننه‌شان را شنیده و دیده بودند. برگشتند به اتاق‌شان و از اینکه ننه‌شان گفته بود حاضر است شکم‌شان را براى درآوردن دل و جگر مرغ تخم‌طلا پاره کند یک شکم سیر گریه کردند، بعد هم نشستند عقل‌هاشان را ریختند روى هم که چه بکنند و چه نکنند و وقتى دیدند کار زیادى ازشان ساخته نیست به این نتیجه رسیدند که بهتر است تا کار به جاهاى باریک نکشیده و جانشان بى‌خودى به خطر نیفتاده قید مادره را بزنند سرشان را بردارند راه بیفتند از آن شهر بروند.

بچه ها شبانه از خانه زدند بیرون و رفتند و رفتند و رفتند تا اول آفتاب رسیدند به سر یک دو راهی، یک خورده نشستند خستگى گرفتند و وقتى خواستند به راه‌شان ادامه بدهند، دیدند روى تخته‌سنگى که کتیبه کرده‌اند که: دو تن به یک راه نروند؛ هر که به راه خود رود. پشک انداختند و هر کدام بعد از وداع قدمى به راهى گذاشتند که تقدیر براى‌شان انتخاب کرده بود. از پسر بچه‌ٔ بزرگه که دل مرغ را خورده بود بشنوید که رفت و رفت تا به یک شهر بزرگ و آباد رسید. دید همه‌ٔ مردم بیرون حصار شهر جمع شده‌اند و غلغه‌اى است که سگ صاحبش را نمى‌شناسد. از این و آن پرسید چه خبر است؟

گفتند شاه ما بى‌جانشین مرد، قرار است امروز مرغ اقبال را پرواز بدهند برایش جانشین معلوم کنند. همان وقت مرغ اقبال که از بالاى یک بلندى پر داده بودند، تو آسمان چرخ زد و چرخ زد و چرخ زد و یک‌راست آمد نشست روى شانه‌ٔ سعد که اسم همان پسرک بزرگ‌تر باشد. گفتند: این بچه مال این شهر نیست، دوباره و سه‌باره مرغ را پر دادند و هر بار چرخ زد و آمد نشست روى شانهٔ سعد. آنها هم که دیدند این جور است ناچار گفتند: مبارک است! و دست سعد را گرفتند بردند نشاندنش روى تخت تاج شاهى را گذاشت سرش و اسمش را گذاشتند شاه‌سلطان سعد.

حالا بشنوید از سعید، پسر کوچیکه، رفت و رفت و رفت تا جائى که دیگر رمقی به زانوهایش نمانده بود. کنجى را پیدا کرد و از زور خستگى افتاد، به خواب رفت و یک وقت از حرارت آفتاب که از بش تابیده بود، بیدار شد. چشم‌هایش را مالید و این‌ور و آن‌ورش را نگاه کرد. دید جائى که سرش را گذاشته بود یک انباچه‌ٔ چرمى است. برش داشت توش را نگاه کرد، دید، جل‌الخالق! پر از سکهٔ طلا است. شمرد: درست صدتا بود! شکر خدا را کرد، کیسه را برداشت، راه افتاد تا بعد از غروب آفتابى رسید به شهری. غذائى خرید خورد، شکمى از عزا درآورد، رفت تو کاروانسرائى اتاقى گرفت و خواب سیرى کرد و باز صبح که از خواب بیدار شد، دید یک انبانچه عین انبانچه‌ٔ دیروزى زیر سرش است با صد تا سکه‌ٔ تازه ضرب طلا.

شستش خبردار شد که: چه نشسته‌ای، در حقیقت این از برکت خوردن جگر مرغ تخم‌طلا است! خوشحال و خرم رفت حمام سر و تن و گل و کاکل را صفا داد، رفت بازار از سر تا پا خودش را نونوار کرد رفت دکان کله‌پزى نشست و شکم را که از عزا درآورد دید خلایق تو خودشان پچ‌پچ مى‌کنند که: باز امروز صبح یک جوان مادر مردهٔ دیگر خاکسترنشین شده! پرسید: داستان از چه قرار است؟ گفتند: دختر پادشاه ما، دلارام، دخترى است که مادر فلک دیگر از زیبائى مثلش را نزائیده. سى ‌و نه تا کنیز هم دارد یکى از یکى خوشگل‌تر، که همه با خودش توى یک قصر سر به فلک کشیده و زیبا چون افسانه زندگى مى‌کنند. هر که خواستگار دختر باشد، مى‌برندش به قصر دلارام تا سى ‌و نه شب هر شب یکى از این کنیزها را به رختخواب خواستگارش مى‌فرستد و شبى صد اشرفى ازش مى‌گیرد. اگر توانست تا آخر دوام بیاورد شب چهلم نوبت خودش مى‌شود.

اما تا حالا هیچ‌کس نتوانسته تنگهٔ این خرج را بشکند، و هر که پا پیش گذاشته پس از چند شب آمده جلو قصر از عشق دلارام خاکسترنشین شده! سعید تو دلش گفت: دلارام نصیب من است! رفت جلو قصر، گفت: آمده‌ام از ملکه دلارام خواستگارى کنم. پرسیدند: شرط و شروطش را هم مى‌دانى یا فقط هواى خاکسترنشینى به سرت زده؟ گفت: شرط و شروطش را مى‌دانم. این هم دویست اشرفى دو شب اولش. رسید به خود دلارام. نگو دلارام تعجب کرده که سعید این همه پول را از کجا مى‌آورد و با خودش عهد کرده که هر جور شده باید از سرّ و سوى این کار سر دربیاورد. امشب و فردا شب را دندان به جگر گذاشت و دنده به قضا داد تا اینکه شب سوم توانست بنگ زیادى تو شراب سعید بریزد و در عالم بى‌خودى زیر زبانش را بکشد.

گفت: خانمى که شما باشید، من جگر مرغ تخم‌طلا را خورده‌ام و از آن شب، صبح به صبح که بیدار مى‌شوم یک کیسه پر از صد سکه‌ى طلاى تازه ضرب شده زیر سرم است. آه از نهاد دلارام بلند شد که: نامرد! جگر مرغ تخم‌طلا را زهرمار کرده‌اى که بیائى اینجا براى من اداى خروس نکبت را دربیاوی؟... من اسرار خاصیت‌هاى آن مرغ لعنتى را از سیر تا پیاز مى‌دانم؛ باش تا بلائى به روزگارت بیاورم که مرغ و ماهى دریا به حالت گریه کنند! آن وقت سعید را که از هوش رفته بود دمر کرد، سرش را گذاشت تو تشت طلا چنان لگدى حواله‌ٔ پشتش کرد که نفسش پس رفت و بالا آورد، جگر مرغ افتاد وسط تشت، فورى برداشت شست و پر و پاکیزه‌اش کرد و خورد و شبانه داد سعید را کشان‌کشان بردند انداختند رو تل خاکستر جلو میدانچهٔ‌ قصر.

کلهٔ سحر خنکى هوا سعید را به حال آورد، دست برد با پستان دلارام بازى کند یک مشت خاکستر به چنگش آمد. چشم‌هایش را مالید، دید، اى دل غافل! نه یار هست نه بستر یار، او مانده روى خاکستر یار! زیر سرش را نگاه کرد دید از کیسه هم خبرى نیست. با دل و دماغ سوخته پا شد راه افتاد. حالا چه بکند چه نکند؟ دید جز سر به بیابان گذاشتن چاره‌اى ندارد، راه بیابان را گرفت و رفت و رفت تا دم چشمه‌اى زیر درختى چشمش به سه تا جوان افتاد. دید دارند با هم جنگ و جدال مى‌کنند و چنگ و دندان نشان هم مى‌دهند. پرسید: چه‌تان است؟ مگر خوشى زیر دلتان زده؟ یکى‌شان گفت: پسر جان، ما سه تا برادریم و مشکلى داریم که فقط با زور باید حلش کنیم. گفت: آخر این چه جور مشکلى است که با مسالمت نمى‌شود حلش کرد؟

گفتند: پدر ما مرده و قالیچه‌اى و انبانى و سرمه‌دانى برایمان ارث گذاشته که هر کدامش خاصیتى دارد: اگر رو قالیچه بنشینى و به حق حضرت سلیمان قسمش بدهی، پرواز مى‌کند به هر جا که اراده کرده باشى مى‌رساندت؛ این انبان هم هر وقت دست توش کنى هر چه دلت بخواهد از تویش درمى‌آوری؛ میل این سرمه‌دان را هم به چشمت بکشى از چشم همه غایبت مى‌کند. مى‌بینى که تقسیم این چیزها به‌طورى که کسى مغبون نشود آسان نیست. سعید گفت: هیچ مشکلى نیست که راهى نداشته باشد. حالا اگر شما رضایت بدهید من مى‌روم پشت این درخت، سه تا چوبهٔ تیر برمى‌دارم روى یکى مى‌نویسم انبان، روى یکى قالیچه، روى یکى سرمه‌دان. بعد مى‌آیم هر سه چوبه را پرتاب مى‌کنم. آن‌وقت شما مى‌روید، هر کدامتان یکى را پیدا مى‌کنید برمى‌گردانید به هر چى روى آن نوشته بود رضا مى‌دهید و برادرى‌تان را با هم حفظ می کنید. گفتند: خدا پدرت را بیامرزد ببینم نصیب و قسمت هر کدامتان چیست.

همین که بردارها به‌طرف تیرها دویدند، سعید سرمه‌دان و انبانچه را برداشت، پرید روى قالیچه نشست گفت: 'به حق حضرت سلیمان،مرا به پشت بام قصر دلارام برسان!' که تا برادرها بفهمند دنیا دست کیست، قالیچه به هوا تنوره کشید و روى بام قصر دلارام پائین آمد. سعید قالیچه را همان‌جا گذاشت میل سرمه‌دان را به چشم کشید آمد پائین تا به اتاق دلارام رسید. دید تازه برایش سفره انداخته‌اند، نشسته است که ناهار بخورد. دست تو انبان کرد به نیت بیهوش دارو، بیهوش دارو را پاشید رو بشقاب پلو، دلارام تا لقمه را برداشت به دهن برد آهى کشید و از حال رفت. سعید مشتى به پشتش زد تا جگر مرغ تخم‌ طلا را برگرداند. آن‌وقت زود دست به کار شد، اول جگر مرغ را با آفتابه لگن شست و خورد بعد دلارام را کول کرد برد رو پشت‌بام انداختش رو قالیچه خودش هم نشست و گفت: به حق حضرت سلیمان، ما را به یک جزیرهٔ خالى برسان!

قالیچه تکانى خورد و به پرواز درآمد و در جزیره‌ٔ دورى نشست به زمین. دلارام که به خود آمد و چشم باز کرد، دید این تو بمیرى از آن تو بمیرى‌ها نیست. جائى گیر افتاده که عقاب پر مى‌اندازد، پهلوان سپر. باز خواهى نخواهى دندان رو جگر گذاشت و به هر توقعى که سعید از او داشت تن داد اما زیر جُلکى همه‌چیز را مى‌پائید و اول دفعه که سعید از او پشت و پسله و با جور به جور غذاها و میوه‌ها برگشت که شکم‌شان را سیر کنند فهمید که پاى انبانچه و سرمه‌دان و قالیچه‌ٔ حضرت سلیمان در میان است که یک جورى به چنگ سعید افتاده. تا روزى که سعید براى آبتنى تو چشمه رفته بود فرصت را غنیمت شمرد خودش را رساند به‌جائى که حدس زده بود باید قالیچه و بقیه‌ٔ چیزها را آنجا قایم کرده باشد، انبان و سرمه‌دان را برداشت نشست رو قالیچه، گفت: 'به حق حضرت سلیمان، مرا به قصر خودم برسان!

سعید که قالیچه را تو هوا در پرواز دید، آه از نهادش برآمد. از چشمه آمد بیرون زیر درخت رو سبزه‌ها دراز شد. یک دستش را گذاشت زیر سرش، یک دستش را رو چشم‌هاش، هر چه فکر کرد چه جورى باید خودش را از این جزیره نجات بدهد عقلش قد نداد تا اینکه خوابش برد. یک وقت از خواب بیدار شد دید صداى حرف مى‌آید. آهسته لاى پلک‌هایش را وا کرد دید دو تا کفتر رو شاخه‌ٔ درخت نشسته‌اند، یکى به آن دیگرى مى‌گوید: جان خواهر، مى‌دانى این جوان کیست و اینجا چه مى‌کند؟

آن یکى گفت: البته که مى‌دانم. این جوان بیچاره سعید است که دارد چوب عشق دلارام حناطه را مى‌خورد. او را برداشته به کومک قالیچه حضرت سلیمان درآورده اینجا که نتواند از چنگش بگریزد اما آن حناطه‌ٔ جادو جاى قالیچه را فهمیده و همین جور که مى‌بینى قالش گذاشته. کفتر اولى گفت: اى وای! حالا چه جور باید خودش را از این جزیره نجات بدهد؟ دومى گفت: غصهٔ اینش را نخور خواهر، هر کارى راهى دارد. این درخت که ما رویش نشسته‌ایم، انواع و اقسام خاصیت‌ها دارد: هر که پوستش را جدا کند ببندد کف پاش مى‌تواند چنان از دریا بگذرد که پایش هم تر نشود. شاخه‌اش را به هر کسى بزنند به شکل خر درمى‌‌آید. میوه‌اش را هم آب بگیرند و به خورد کسى بدهند که ناخوش غیرقابل علاج باشد شفا پیدا مى‌کند.

کبوترها اینها را گفتند و پریدند. سعید پوست درخت را جدا کرد بست کف پاش، چند تا ترکه و یک خرده میوه هم ازش چید و از دریا گذشت، خودش را رساند به خشکی، رفت و رفت و رفت تا بعد از چند روز رسید به شهری، دید جارچى انداخته‌اند که: 'هر کس بتواند دختر پادشاه را که ناخوش سخت شده، افتاده و حکیم‌هاى دربار از علاجش مأیوس شده‌اند چاق کند شاه هم دخترش را به او مى‌دهد و هم نصف مملکتش را.

رفت در قصر را زد، گفت: حکیم، آمده‌ام دختر را چاق کنم. بردندش بالا سر دختر. آب میوه‌ها را گرفت داد بهش، یک ساعت نشد که دختر پا شد نشست، چنان که انگار هیچ‌وقت خدا درد و مرضى نداشته. شاه هم جلدى فرستاد ملا آوردند، دختر را براى سعید عقد کرد دستش را گرفت گذاشت تو دست او نصف کشورش را هم داد بهش. حالا دیگر سعید هم شد شاه‌سلطان سعید. چندى که گذشت لشکر فروانى تدارک دید و عازم شهر دلارام شد. پدر دلارام که آماده‌ى جنگ نبود، ایلچى فرستاد پیش سعید که: من طاقت جنگ کردن با تو را ندارم. اگر باج و خراجى مى‌خواهى حرفی نیست.

سعید گفت: من نه چشم به خاک تو دارم، نه باج و خراجى مى‌خواهم. مطلبم دخترت دلارام است. او را بفرست به اردوى من تا بى‌معطلى برگردم به ‌همان جائى که ازش آمده‌ام. ایلچى برگشت و یک ساعت نشده بود که دختر را با زر و زیور فراوان فرستاند به اردوى سعید. همین که چشم شاه‌سلطان سعید به دلارام افتاد از غیضى که داشت پرید جلو ترکه‌اى بهش زد، که دلارام چرخى خورد و به‌صورت ماچه خرى درآمد و اشک از چشم‌هایش سرازیر شد. سعید که تاب گریه‌ٔ او را نداشت به او گفت: سزاى من که آن جور تو را دوست داشتم این بود که آن بلاها را سرم بباری؟

دلارام چیزى نگفت و همان‌جور اشک ریخت. شاه‌سلطان به سعید گفت: من هنوز هم تو را دوست دارم. قول شرف مى‌دهى که دیگر در پى ویرانى و خانه خرابى من نباشی؟ دلارام همان‌جور گریان سر تکان داد سعید هم که این‌جور دید، یک ترکه‌ٔ دیگر به او زد که باز چرخى خورد و شد همان دلارام شهر آشوبى که بود. سعید دلارام را براى خودش عقد کرد. بعد به امیر لشکرش دستور داد سپاه را برگرداند به ولایت، و خودش با دلارام سوار قالیچه شدند، سرمه‌دان و انبان را هم برداشتند و روانهٔ مملکتش شد تا با هر دو زنش به خوشى و خوبى زندگى کند. همچنین که سعد و سعید عاقبت به خیر شدند، شما هم عاقبت به خیر بشوید انشاءالله!