شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

على‌اشرف درویشیان : بی‌بی له و چی‌چی له

کلمات کلیدی :

افسانهها، نمایشنامه‌ها و بازى‌هاى کردى 

روزى روزگارى گوسفندى و بزى به آسیابى رسیدند. به همدیگر گفتند در اینجا شاش مى‌کنیم. شاش هر کس کف کرد به آن طرف آسیاب برود و مال هر کس کف نکرد در آسیاب بماند. هر دو شاش کردند. مال گوسفنده کف کرد و از آنجا رفت. اما بز در آسیاب ساکن شد و در آنجا زائید و پنج تا بزغاله آورد. یک روز که بز مى‌خواست به صحرا برود به بچه‌هاش گفت: اى بى‌بى‌له، چى‌چى‌له، کلوه‌سره، خرگه سره، سنگه سره، اینجا باشید تا بروم و بچرم و پستان‌هایم پر از شیر بشود و برایتان شیر بیاورم. هر کس در زد، در را باز نکنید مگر آنکه خودم باشم. بچه‌ها قبول کردند و مادر براى چریدن به صحرا رفت.


ساعتى نگذشته بود که در زدند: تق تق تق. چى‌چى‌له گفت: کیه در مى‌زنه؟ گرگى که مادرشان را در صحرا دیده بود و حالا پشت در بود گفت: منم مادرتان. در را باز کنید. بچه‌ها به پشت در رفتند و گفتند: مادر ما بور است. گرگ گفت: من هم بورم. بزغاله‌ها گفتند: مادر ما سیاه است. گرگ هم گفت: من هم سیاه هستم. بزغاله‌ها گفتند: مادر ما سبز است. گرگ هم گفت. من هم سبز هستم. بزغاله‌ها گفتند: مادر ما قهوه‌اى است. گرگ هم گفت: من هم قهوه‌اى هستم. بزغاله‌ها گفتند: مادر ما بنفش است. گرگ هم گفت: من هم بنفش هستم.

گرگ حوصله‌اش سر رفت و ناگهان در را فشار داد و داخل رفت. بى‌بى‌له و چى‌چى‌له و خرگه سره و کلوه سره را خورد. سنگه‌ سره در رفت و خودش را توى کنو پنهان کرد. وقتى که مادرشان از صحرا برگشت و به در آسیاب رسید، صدا زد، آى بى‌بى‌له، چى‌چى‌له، خرگه‌سره، کلوه‌سره، سنگه‌سره کجا هستید. من مادرتان هستم. اما هیچ جوابى نیامد. تا اینکه سنگه‌سره از توى کنو درآمد و گفت: مادرجان گرگ آمد و همه را خورد. بز گفت: پدرش را درمی آورم. شب شد بزه، لانجینى پر از ماست کرد و به طرف دکان سید فرخ آهنگر رفت و به او گفت: آی آهنگر! این ماست را بخور و شاخ مرا تیز کن.

از آن طرف گرگ هم شب که شد، انبانى آورد و آن‌را پر از چُس کرد و نخودى درش گذاشت و به طرف دکان آهنگرى رفت و گفت: اى آهنگر این انبان پر از ترخینه را بگیر و دندان‌هاى مرا تیز کن. آهنگر به پستوى دکان رفت و در انبار را باز کرد. نخود پرت شد و یک چشمش را زخم کرد و چُس هم به گلویش رفت. آهنگر با خود گفت: پدرت را درمى‌آورم اى گرگ حقه‌باز. بز که سر و صداى آهنگر را شنید زود رفت و یک قاشق از ماست خودش در دهان و یک قاشق در چشم آهنگر کرد و او را خوب کرد و آهنگر هم شاخ‌هاى بز را حسابى تیزترش کرد ولى دندان‌هاى گرگ را کشید و به‌جاى آن نمد گذاشت.

فردا که شد گرگ و بز به میدان جنگ رفتند. بزه گفت: تو اول حمله کن. گرگه گفت: نه تو اول حمله کن. بز گفت: تو باید اول حمله کنى و گرگ ناگهان به بز حمله کرد ولى هر چه گاز گرفت نتوانست شکم بز را پاره کند و دندان‌هاى نمدى‌اش ریخت. بز به عقب رفت و جلو آمد و با شاخ‌هاى تیزش به شکم گرگ زد و آن‌را پاره کرد و بى‌بى‌له و چى‌چى‌له و کلوه‌سره و خرکه‌سره بیرون آمدند و خوشحال به‌دور مادرشان جمع شدند. بزه به آنها گفت: بچه‌ها کجا رفتید؟ آنها هم گفتند، رفتیم به خانه خالومان. مادر گفت: چى خوردید؟ گفتند شامى کباب. مادر پرسید پس لش من کو؟ گفتند: گذاشتیم دستمان، دستمان سوخت. گذاشتیم سرمان، سرمان سوخت. گذاشتیم شکممان، شکممان سوخت. ما هم آن‌را گذاشتیم طاقچه و گربه هم بردش توى باغچه.