شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

فضل‌الله مهتدى (صبحی) : دم‌دوز

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى کهن پارسی

یکى بود، یکى‌نبود. پیرزنى بود که توى خانه‌اى زندگى مى‌کرد و به اندازهٔ خودش بخور و نمیر اندوخته داشت که نیازش به در و همسایه نیفتد. یک روز نشسته بود موشى از لانه‌اش درآمد و آمد سر حوض که آب بخورد. وقت برگشتن شتاب کرد، دمش به جاروئى که لب حوض بود گیر کرد، دستپاچه شد، خودش را به این در و آن در زد. دمش کنده شد. دمش را برداشت آورد پهلوى پیرزن و گفت: خاتون جان! لطفا دم مرا بدوز. پیرزن گفت: من نه سوزنش را دارم، نه نخش را، نه حالش را، نه کارش را. این کار، کار دم‌دوزه. دمت را وردار، ببر پیش دم‌دوز، برات بدوزه. موش دمش را ورداشت و رفت پهلوى دم‌دوز و گفت: دم‌دوز! دمم را بدوز. 


دم‌دوز گفت: من نخ ندارم، برو از جولا نخ بگیر بیا تا دمت را بدوزم. موشه رفت پهلوى جولا و گفت: جولا نخى ده، نخى دم دوز ده، دم‌دوز دمم رو بدوزه. جولا گفت: برو از تو تو، تخم بگیر، بیار تا من بخورم؛ جان بگیرم؛ پنبه ببافم و نخ تو را بدهم! موشه آمد پهلوى مرغ و گفت: توتو، تخى ده، تخى جولا ده، جولا نخى ده، نخى دم‌دوز ده، دم‌دوز دمم رو بدوزه. مرغ گفت: برو از علٌاف براى من ارزن بگیر، بیار بخورم به تخم بیایم و تخم بدم. موشه رفت پیش علٌاف و گفت: علٌالف ارزن ده، ارزن تو تو ده؛ تو تو تخى ده، تخى جولا ده، جولا نخى ده، نخى دم‌دوز ده، دم‌دوز دمم رو بدوزه. علاف گفت: برو از کولى غربیل بگیر بیار تا بوتهٔ ارزن‌هائى را که کوبیده‌ام سرند کنم، ارزنت بدهم.

موشه آمد پهلوى کولى و گفت: کولى غربیل ده، غربیل علاف ده؛ علاف ارزن ده، ارزن تو تو ده، تو تو تخى ده، تخى جولا ده، جولا نخى ده، نخى دم‌دوز ده، دم‌دوز دمم رو بدوزه. کولی گفت: باید زه بیاری، تا غربیل برات درست کنم. برو پیش بزى ازش بگیر تا من غربیل درست کنم، بهت بدهم. موشه آمد پهلوى بزى و گفت: بزی، روده ده، روده کولى ده؛ کولى غربیل ده، غربیل علاف ده؛ علاف ارزن ده، ارزن تو تو ده؛ تو تو تخى ده، تخى جولا ده؛ جولا نخى ده، نخى دم‌دوز ده؛ دم‌دوز دمم رو بدوزه.

بزی گفت: برو از زمین علف بگیر بیار تا من بخورم، رودهٔ نو بیارم، زه بدهم به تو. موشه آمد پهلوى زمین و گفت: زمین علف ده، علف بزى ده، بزی روده ده، روده کولى ده؛ کولى غربیل ده، غربیل علاف ده؛ علاف ارزن ده، ارزن تو تو ده؛ تو تو تخى ده، تخى جولا ده؛ جولا نخى ده، نخى دم‌دوز ده؛ دم‌دوز دمم رو بدوزه. زمین گفت: برو از کاریز آب بیار، به من بده تا من سرسبز بشوم، علف بدهم.

موشه آمد پهلوى کاریز و داستان را گفت: کاریز آبى ده، آبى زمین ده؛ زمین علف ده، علف بزى ده، بزی روده ده، روده کولى ده؛ کولى غربیل ده، غربیل علاف ده؛ علاف ارزن ده، ارزن تو تو ده؛ تو تو تخى ده، تخى جولا ده؛ جولا نخى ده، نخى دم‌دوز ده؛ دم‌دوز دمم رو بدوزه. کاریز در حقیقت دلش به حال موش دم‌کنده سوخت. آب را سرازیر کرد به زمین، زمین علف داد، علف را بزى خورد، زه داد، از زه کولی، غربیل درست کرد. علٌاف با غربیل ارزن‌ها را سرند کرد. مرغ ارزن سرند کرده را خورد و تخم داد؛ تخم را جولا خورد و جان گرفت و نخ تابید. دم‌دوز هم با آن نخ، دم موش را دوخت. موش، خوش و خرم و خندان، پاى‌کوب و مستان و غزل‌خوانان راه افتاد و رفت تو سوراخش.