شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

على‌اشرف درویشیان : قصهٔ باباخارکن

کلمات کلیدی :

افسانه و قصه‌هاى عامیانه

هر چه رفتیم راه بود. هر چه کندیم خار بود. کلیدش دست ملک جبار بود. یکى بود و یکى نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یه باباخارکنى بود که بیرون شهر با زنش و دخترش تو یه خونهٔ فسقلى زندگى مى‌کردند. باباخارکن روزها مى‌رفت خارکنی، یه کوله خار مى‌کند مى‌برد شهر مى‌فروخت با پولش چیزمیزى مى‌خرید، مى‌برد خونه با زنش و دخترش مى‌خوردن و شکر خدا را مى‌گفتن. یه روز صبح باباخارکن هوس کرد که پیش از رفتن به خارکنى یه قلیونى بکشه. به دخترش گفت: جان بابا! یه قلیون چاق کن بده من بکشم. دختره رفت قلیون چاق کنه، دید تو منقل آتیش ندارن، رفت در خونهٔ همسایه‌شون یکی، دو تا گل آتیش بگیره، دید همه‌شون دور تا دور نشستن قصه مى‌گن و نخوچى کیشمیش پاک مى‌کنن. سلام کرد گفت: اومدم یکی، دو تا گل آتیش ازتون بگیرم، برا بابام قیلیون چاق کنم.


زن همسایه گفت: یه دقه بشین. داریم آجیل مشگل‌گشا پاک مى‌کنیم. اگه مى‌خواى تو هم مث من نذر کن هر ماه صنار آجیل مشگل‌گشا بخر تا گره از کار بابات واشه. دختر باباخارکن نشست تا آجیل مشگل‌گشا رو پاک کردن و فاتحه خوندن، سهمشو گرفت و با آتیش اومد خون‌شون، توى راه پیش خودش نذر کرد که اگه کار و بار پدرش خوب شه، اونم مث همسایه هر ماه صنار آجیل مشگل‌گشا بخره. وقتى رسید خونه، باباخارکن بنا کرد به داد و بیداد که: دختره خیر ندیده، یه گل آتیش گرفتن که این همه کار نداشت. از بس طولش دادى منُ پاک امروز از کار انداختی! دختره گفت: عیب نداره، عوضش واست آجیل مشگل‌گشا آوردم و خودمم نذر کردم که اگه کار و بارمون خوب بشه، هر ماه صنار آجیل مشگل‌گشا بخرم. باباخارکن قلیونى رو که دخترش چاق کرد، کشید و راه افتاد رفت پى کارش. و با این که اون روز خیلى دیر شروع به کار کرده بود تونست خار زیادى بکنه و از هر روز بیشتر پول درآره.

همون‌جور که داشت خار مى‌کند و پشته مى‌کرد، چشمش افتاد به یه بته خار خیلى گنده و با خودش گفت: این یه بته هم که بکنم دیگه واسه امروز بسه. خارکن بیخ بته رو گرفت و به زور از ریشه درش آورد و یه هو چشمش افتاد به زیر اون. دید یه تخته سنگ پیداس. تخته‌سنگو از جاش کنار زد. دید پله مى‌خوره میره پائین. فکر کرد لابد اون پائین یه خبرى هست. بسم‌الله گفت و از پله‌ها پائین رفت و رسید به یه زیرزمین و این‌ور و اون‌ور که چشم انداخت دید به! خدا بده برکت! دوزاده تا خم خسروى اونجاست، پر از دُر و گوهر شب چراغ، مروارید و زمرد و الماس که هر دونه‌ئیش خراج هفت سال یه مملکته!

خیلى خوشحال شد، یکى از جواهرارو ورداشت اومد بیرون. تخته سنگُ گذاشت جاش و راه‌ افتاد به‌طرف شهر. نزدیک غروب آفتاب بود که رسید به شهر. یه راست رفت پیش جواهرفروش و اونُ به قیمت زیادى فروخت و شبونه هر چى تو خونه کم داشتن از مس و دیگ و دیگچه تا فرش و چراغ، همه چى خرید و گذاشت کول هفت هشتا حمال و گفت: اینارو ببرین فلون جا، به فلون نشونی، بگین خودشم الان از عقب میاد. حمالا رفتن پرسون پرسون خونهٔ بابا خارکن و پیدا کردن و در زدن، گفتن: آقاااا اینارو فرستاده! پیغوم داده که خودم از عقب سر میام. دختره که چشمش افتاد به اونا، اشک تو چشاش حلقه زد و گفت: اى بابا، خونه خرس و بادیهٔ مس! نه بابا، خدا خیرتون بده، واسه ما از این خبرا نیست، عوضى اومدین.

خلاصه، از حمالا اصرار و از دختر انکار! حمالام دیگه مأیوس شده بودن و داشتند برمى‌گشتند که باباخارکن خودش سر رسید و گفت: اى وای! اینارو چرا تا حالا اینجور زیر بار نیگرداشتین؟! دختره و مادرش حیرت زده پاشدن کمک کردن تا اسبابا جابه‌جا شد و حمالام مزدشونو گرفتن و رفتن. اونوقت باباخارکن نشست و سر فرصت واسه زنش و دخترش داستان را تعریف کرد که: آره چه نشسته‌اید که گنچ پیدا کرده‌ام، و دیگه از بدبختى نجات پیدا کردیم. اما حالا یه بدبختى دیگه پیدا شده و اونم اینه که هیچ نمى‌دونم این گنجو چیکارش بکنم که کسى نفهمه! دختره گفت: تا باشه از این بدبختى‌ها باشه، این که کارى نداره پدر، دور زمینى رو که گنج توشه یه چینه مى‌کشیم بعدم یواش یواش جواهرارو مى‌بریم مى‌فروشیم. آخر سرم جاش یه قصر عالى مى‌سازیم که بومش به فلک برسه. و در حقیقت همین کارم کردن.

روزى از روزها سلطان که با وزیرش رفته بود شکار، از قضا گذرش افتاد به قصر باباخارکن و از دیدن اون خیلی، تعجب کرد و گفت: به‌به! عجب قصری! عجب قصر با شکوهی! بگین ببینم این قصر مال کیه؟! گفتن: قبله عالم به سلامت باد، والا این قصرو تازه ساختن، نمى‌دونیم مال کیه. همین‌قدر مى‌دونیم که مى‌گن اسم صاحابش لعل سوداگره. سلطان با وزیرش مشورت کرد و وزیر گفت: قربانت گردم اگر اجازه بفرمائین همین‌طور به بهانهٔ آب خواستن براى قبلهٔ عالم، بریم در بزنیم، سر و گوشى آب بدیم، ببینم که قضیه از چه قراره و صاحب قصر کیه و چیکاره‌‌‌س. سلطان این فکرو پسندید. رفتن جلو، دم قصر، در زدن و گفتن قبلهٔ عالم به شکار تشریف آوردن و تشنه‌شونه، اگه میشه یه ظرف تمیز آب بدین.

باباخارکن که خودش از قضا اومده بود دم در گفت: البته که میشه، به دیده منت! رفت و از تو گنج، یک جام طلاى جواهرنشان ورداشت آب کرد و برد براى سلطان، آب را خورد و نگاهى به جام کرد و گفت: به‌به! من تو همهٔ خزانه‌‌ام یه چنین جامى ندارم. باباخارکن اینو شنید فورى جامُ پیشکش کرد. سلطان خیلى خوشحال شد و پرسید: این قصر مال کیه؟ باباخارکن گفت: قربان این قصر لعل سوداگره. سلطان از همون نصفه راه به قصر برگشت. وقتى دختر سلطان دید که پدرش به این زودى برگشته، ناراحت شد و گفت: سلطان بابا، چطور امروز به این زودى از شکار برگشتی؟ سلطان جریان را تعریف کرد. دختر سلطان خیلى خوشحال شد و گفت: آخی، کاش که پرسیده بودى لعل سوداگر دختر هم داره که با من دوست بشه یا نه! سلطان فرستاد تحقیق کردن و براى دختر سلطان خبر آوردن چه نشسته‌اى که لعل سوداگر دخترى داره که جون مى‌ده واسه دوستى با دختر سلطان! دختر سلطان گل از گلش شکفت، فرستاد عقب دختر لعل سوداگر.

دختر لعل سوداگر هم چند تیکه جواهر قیمتى براى پیشکش برداشت و خواست که راه بیفتد مادرش به‌اش گفت: دختر جون، یادت باشه موقع برگشتن صنار بدى آجیل مشگل‌گشا رو نذر کرده بودی، بخرى با خودت بیاوری. اما دختر که عجله داشت زودتر خودشو به قصر سلطان برسونه گفت: چه حرفائى مى‌َزنى نه‌نه، آجیل مشگل‌گشل چیه، ولم کن کشمیش گرمه، نخودچى هم ثقل داره. اینو گفت و راه افتاد رفت به قصر سلطان. خلاصه، دختر سلطان خیلى از دختر لعل سوداگر خوشش اومد طورى که دیگه فقط سرى و بالینى از هم سوا بودن، نفسشون واسه همدیگه در مى‌رفت.

یک روز دختر سلطان به دختر لعل سوداگر گفت: خواهر چه خوب شد آمدى، مى‌خواهم برم حمام تو هم باید با من بیائی. دختر لعل گفت: من حمام رفتم. دختر سلطان گفت: خیله خوب، پس تو سر حمام بنشین گردنبند منُ نگه‌‌دار تا من از حمام بیام بیرون. وقتى دختر سلطان لخت شد رفت تو، دختر لعل که سر بینه نشسته بود این‌ور و اون‌ور نگاه کرد، دید یه مرغ چوبى به دیواره. گردنبند دختر سلطان رو که تو دستش عرق کرده بود، آویزان کرد به گردن مرغ چوبی. و چند دقیقه‌ئى که گذشت یکهو چشمش افتاد و دید مرغ چوبى به حرکت اومده و داره گردنبند دختر سلطان رو دونه‌دونه مى‌خوره!

دختر لعل که اینُ دید، همین‌طور هاج و واج وایساد و نگاه کرد و نگاه کرد تا مرغه گردنبندو دونه دونه خورد و تمومش کرد. همین‌وقت بود که دختر سلطان از حموم در اومد و گفت: خواهر گردنبند منو بده. دختر لعل گفت: گردنبند تو رو مرغ ‌چوبى خورد. دختر سلطان گفت: شوخى نکن، مرغ ‌چوبى که گردنبند نمى‌خوره! دختر لعل گفت: چمدونم والا خورد دیگه! دختر پادشاه گفت: آخه چه جورى خورد؟ دختر لعل گفت: خورد دیگه! همین‌جور دونه دونه گردنبند تو رو خورد تا تموم شد! دختر سلطان گفت: بى خود از خودت حرف در نیار. گردنبند من هفت لک قیمت داشته. یا گردنبندمو بده یا به پدرم مى‌گم تو و پدر و مادرتو بندازن تو زندون تا گردنبند منُ بدی! اما دختر لعل باز هم شروع کرد به قسم و آیه خوردن که ولا، بل‌لا من چشمى به گردنبند نداشتم. انداختمش به گردن مرغ چوبی، بعد مرغ چوبى به حرکت دراومد و گردنبند رو خورد!

خلاصه، قراولاى سلطان، همون دم رفتن پدر و مادر دختره رو گرفتن آوردن و هر سه تا رو با هم بردند به زندون، اما بعد که رفتن قصر و جواهرهاى لعل را ضبط کنن دیدن هر چى بوده، دود شده رفته آسمون و اثرى از قصر و زندگى لعل اونجا نیست. از اون طرف بشنوین که تو زندون مادره برگشت به دخترش گفت: آجیل مشگل‌گشا نذر کردى که کار و بار پدرت خوب بشه، خدام کار پدرتو راست آورد اما بعد که به پول و زندگى رسیدى همه چى یادت رفت! هر چى به‌ات گفتم که نذر تو ادا کن نکردى و گفتى کیشمیش گرمه و نخودچى هم ثقل داره تا به این روزگار سیاه افتادی! حالا بخور، هم خودتو سیابخت و سیا روز کردى، هم مارو که پدر و مادرت هستیم.

دختره که اینُ شیند شروع کرد زارزار گریه کردن. آنقدر گریه کرد تا همونجور خوابش برد. تو خواب دید که یه آقاى نورانى آمد بالاى سرش عصاشو زد و به اون گفت: کور باطن، مادرت گفت نذرتو اداکن، شک آوردى این جزاى بدقلبى‌ات. حالا پاشو تو درگاه، زیر لنگه درو بگرد یه صنارى پیدا کن اونو بده آجیل مشگل‌گشا نذر تو ادا کن. دختره از خواب جست اما فکر کرد: اى بابا، من با همین فکر خوابیدم این خوابو دیدم. توى درگاهى پول کجا بود! اینو گفت و دوباره گرفت خوابید و دوباره گرفت خوابید و دوباره همون خوابُ دید. این بار هراسون از خواب بیدار شد، رفت پاى درگاه را گشت دید تو خاکا زیر لنگه در، یه دونه صنارى افتاده. خوشحال شد و ورش داشت از درز در نگاه کرد دید زندونبون اونجاس. از لاى در صنارى را داد بهش گفت: خدا خیرت بده، این صنارو واسه من نخودچى کیشمیش بخر.

زندونبون گفت: حالا تو هم تو این بدبختیت هوس نخودچى کیشمیش کرده‌ای! یا مى‌خواهى من برم تو بذارى فرار کنی؟ دختر گفت: نه من این کارو نمى‌کنم. بعد از چند دقیقه یه سوار از اونجا گذشت، دختره از سوارم همین خواهش را کرد. اما سواره قبول نکرد یه بهونه‌اى آورد و رفت پى کارش. چند دقیقه بعد، یه پیرزنه از اونجا مى‌گذشت. دختره پیرزنو صداش زد و گفت: نه‌نه پیرزن دستت درد نکنه، این صنارو واسه من آجیل مشگل‌گشا بخر که نذرمو بدم. پیرزن گفت: دختر جون، من پسرم مریضه اما باشه قبول مى‌کنم. خودمم نذر مى‌کنم که اگه خدا پسرمو ازم نگیره، از این به بعد سر هر ماه به سر هر ماه، صنار آجیل مشگل‌گشا بخرم!

پیرزنه رفت آجیلُ خرید و آورد و داد به دختره. دختره نشست آجیلُ پاک کرد و فاتحه‌شم خوند و سهم پیرزنم داد، که یه هو یکى دوون دوون از راه رسید و به پیرزن گفت: چى نشستى که پسرت از خطر جسته و تو رو مى‌خواد! از اونطرف بشنوین از دختر سلطان که داشت سر بینه حموم لباسشو مى‌کند. یکهو چشمش افتاد به مرغ چوبى دید که به قدرت خدا مرغه نوکشو وا کرد و یه دونه از گردنبندو درآورد. بعدم یکى دیگه؛ بعدم یکى دیگه، همهٔ گردنبندو از دهنش درآورد غیر از دونهٔ آخریش! هر کار کرد دونه آخریشم درآره در نیاورد که در نیاورد. خبر رسید به سلطان که چه نشسته‌ای، مرغ چوبى گردنبند دخترتُ پس داد غیر از دونه آخریش که همونطور تو دهنشه و پس نمى‌ده.

سلطان گفت: در این کار چه سرى است، من باید بدونم! فرستاد و رفتن دختره و پدر و مادرشو از زندون درآوردن. و دختره همهٔ قضیه را از سیر تا پیاز واسه سلطان نقل کرد و آخر سر گفت: بله قبلهٔ عالم، از اونجائى که من به آجیل مشگل‌گشا شک آوردم این بلا به سر من و پدر و مادرم اومد. سلطان خیلى خوشحال شد و گفت: خوب، پس براى من هم همین نذر رو بکنین که تاج و تختم همیشه برقرار بمونه. دختر سلطان و دختر باباخارکن هم روى همدیگر رو بوسیدن و وقتى باباخارکن و زن و دخترش رفتن سراغ قصرشون، دیدن به قدرت خدا دوباره قصر و زاد و زندگیشون تموم و کمال سر جاشه. هر جا رفتیم راه بود، هر چه کندیم خار بود. کلیدش به دست ملک جبار بود.