شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

فضل‌الله مهتدى (صبحی) : دیوانگان

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى کهن

یکى بود یکى نبود؛ در روزگارهاى پیش در خانه‌اى زن و شوهرى زندگى مى‌کردند که عقلشان کمى پارسنگ برمى‌داشت. آنها دو دختر داشتند و دو پسر؛ دخترها را شوهر دادند و براى پسر بزرگشان هم زن گرفتند، در حقیقت ماند پسر کوچک‌تر که اسمش قباد بود. اما قباد مى‌گفت من زن بگیر نیستم. عاقبت به اصرار زیاد براى او هم زن گرفتند. این زن توى این خانه با شوهر و برادر شوهر و پدر شوهر زندگى مى‌کرد، و کمى چل و خل بود اما اهل جنجال و هیاهو نبود. یک روز سرگرم کار خانه و جاروى حیاط بود که تلنگش در رفت، ناگهان بزى که توى حیاط بود بع‌بع کرد، زن خیال کرد که بزه فهمید این چه کرده. رفت جلو و گفت: مرا سیاه‌بخت نکن این صدا پهلوى خودمان بماند به مادرشوهرم نگو که من چه صدائى درآوردم، اگر نگوئى من گوشواره‌هایم را به گوشت مى‌کنم و النگوهایم را به دستت. بز، باز بع‌بع کرد و فورى زن رفت و گوش بز را سوراخ کرد و گوشواره‌هایش را به گوش بزک کرد و النگوها را هم به دستش.


در این میان مادرشوهره رسید دید به گوش بزه گوشواره است و به دستش النگو. گفت: این گوشواره‌ها را که به گوش بزه گوشواره است و به دستش النگو. مادرشوهره گفت: این گوشواره‌ها را که به گوش و دست این بزه کرده؟ زن دوید جلو گفت: مادر شوهر جان! ترا به جان پسرت حرف پهلوى خودمان بماند، من کار خانه را مى‌کردم یک دفعه تلنگم در رفت، بزى فهمید و بع‌بع کرد. ازش خواهش کردم که راز را پوشیده نگه دارد، گوشواره‌ها و النگوها را هم خوشانه بهش دادم، ترا به‌خدا شما هم بهش بگو که آبروى مرا نریزد و رازم را فاش نکند و به پدرشوهرم نگوید.

مادرشوهر آمد پهلوى بزه، بع‌بع کرد. گفت: اى بز! به کسى نگو که عروس من تلنگش در رفت، تا من پیراهن گلدارم را بیاورم به تنت کنم و چادر ابریشمى‌ام را هم روپوشت کنم. رفت پیراهن گلدار و چادر ابریشمى را آورد و به بز پوشاند. در این میان پدر پسره رسید و گفت: این چه بازیه درآورده‌اید بز را براى کى بزک و دوزک کرده‌اید؟ بز بع‌بع کرد. زنش رفت جلو گفت: کاریت نباشد عروسمان سرفید و بزه فهمید، گوشواره و النگو بهش داد که به من نگوید، اما بزه به من گفت. من هم پیراهن و چادر بهش دادم که به یکى دیگر نگوید چون نمى‌خواهم دیگران بفهمند، با این چیزها سرش را گرم کردیم که راز ما را فاش نکند. پدر شوهره رفت جلو و به بزى گفت: آفرین اى بز اگر به کسى نگوئى من هم کفش‌هاى ساغرى‌ام را که تازه خریده‌ام به پاى تو مى‌کنم. این را گفت و کفش‌ها را دراورد و به پاى بزى کرد.

در این میان برادر شوهره رسید انگشت به دهان ماند که این چه بازى که سر بزه درآورده‌اند. پرسید: چرا همچین کرده‌اید؟ براش گفتند ... او هم کلاهش را از سرش ورداشت و سر بزى گذاشت. حالا بز تماشائى شده بود! گوشوار به گوش و چادر و پیراهن به تن. کفش به پا و کلاه به سر، قوم و خویش‌ها هم، همه دورش را گرفته‌اند و تلواس دارند و هى بهش مى‌گویند: مبادا به قباد شوهر این زن بگوئیت زنت تلنگش در رفت که فرمان رهائى به دستش مى‌دهد و بیچاره مى‌شود. سفارش‌ها به بز تمام نشده بود که شوهرزن سررسید. بزى را ک آن‌طور دید، جویا شد، چه خبره؟ گفتند: چیزى نیست. گفت: پس چرا بزى را به این ریخت درآورده‌اید!

گفتند: به کسى نگو حرف پهلوى خودمان بماند زنت داشت جارو و پارو مى‌کرد که یک‌دفعه صدائى درآمد، بزه خیال کرد که صدا از زنت بوده ازش خواهش کرد که به کسى نگوید و براى خموشانه گوشواره و النگوش را به گوش و دست بزه کرد و در این میان من رسیدم ازش پرسیدم چه خبر است؟ گزارش خودش را گفت. من هم پیراهن و چادرم را به بزه دادم که راز را فاش نکند، پدر و برادرت هم آمدند آنها هم کفش و کلاهشان را پیشکش کردند. این همه کارها را هم کردیم که به تو نگوید، اما بدان و آگاه باش که صدا از زنت در نیامده است و بزه آلشى شنفته.

قباد وقتى اینها را شنید دود از کله‌اش بلند شد و گفت: من نمى‌توانم میان شما دسته‌اى دیوانه‌ها زندگى کنم، شماها را همین‌جا مى‌گذارم و مى‌روم. از خانه بیرون آمد و رفت به سراغ پدرزن و مادرزن و سرگذشت زن و کسى و کارش را براى آنها گفت و گفت: به من بگوئید با این دیوانه‌ها چه‌کار کنم؟ آنها هم رفتند یک جگر گندیده آوردند و گفتند: ما هم از دست دخترمان و کسى و کار تو، دلمان مثل این جگر خون است اما چاره‌اى نیست باید سوخت و ساخت. گفت: من نمى‌توانم با شما دیوانه‌ها بسازم. از این شهر به شهر دیگر مى‌روم اگر آنجا هم مردم را از شما دیوانه‌تر دیدم پیش شما برمى‌گردم و اگر نه دیگر پایم را توى این شهر نمى‌گذارم. این گفت و گیوه‌هایش را ور کشید و از دروازه بیرون رفت.

رفت، رفت تا رسید به شهرى آن ور کوه. یک خرده توى برزن و بازار گشت، آن‌وقت از خستگى و گرسنگى روى سکوى خانه‌اى نشست. در این میان یکى از خانه بیرون آمد و دید بیگانه‌اى روى سکو نشسته، فهمید که از مردم شهر نیست و گرسنه و تشنه هم هست. بعد از سلام و احوال‌پرسى برگشت به خانه و یک بادیه آش شب مانده آورد براش که بخورد. قباد دید کاسه خیلى بزرگ است اما میانش به اندازهٔ یک ترشى‌خورى بیشتر جا نیست، با دو سه هرت آش را سر کشید و رفت توى نخ کاسه، دید از روزى که توى این کاسه چیز خورده‌اند کاسه را نشسته‌اند و همیشه ته مانده کاسهٔ نشسته روى هم مانده و خشک شده و کوِره بسته و کاسه تنگ شده؛ بعد از خورن آش بادیه را بر لب جوى آب ریگ مال و گل مالش کرد و پاک و پاکیزه شست و آورد دم در خانه، آن کسى که کاسه را گرفت ماتش برد براى اینکه تا آن روز ندیده بود که کسى بلد باشد که کاسه را بشورد! فریاد زد. رفت توى خانه و گفت: کاسه گشادکن آمده، خانه آباد کن آمده!

اهل خانه آمدند بیرون دور قباد را گرفتند و کاسه‌ها را آوردند پهلوش و گفتند: پول بهت مى‌دهیم این کاسه‌ها را گشاد کن. پول گرفت و کاسه را گشاد کرد، از این خانه و آن خانه به سراغش آمدند و کاسه‌ها را برایش آوردند که گشاد کند، چند روزى توى آن شهر ماند و کاسه‌ها را شست و به ریششان خندید و پول زیاد به جیب زد و گفت: اینها از کس و کار من دیوانه‌ترند. و روانهٔ شهر دیگر شد. چلهٔ زمستان بود که به شهر دیگر رسید. دید مردم از سرما مى‌نالند. یک دسته‌ از مردم میان لحافى را سوراخ کرده از گردنشان آویزان کرده‌اند و دور کمرشان را ریسمان بسته‌اند و یک دسته دیگر دیگ‌ها را روى آتش گذاشته و توش آب ریخته‌اند تا بجوشد و از بخارش گرم بشوند، دسته دیگر گل داغ مى‌کنند و به بدنشان مى‌مالند.

هر دسته‌اى یک‌جور از سرما خودشان را محافظت می کنند. قباد آمد از هیزم زغال درست کرد و از پنبه و کرباس لحاف دوخت و از گل پخته کلک درست کرد و کرسى را به‌پا کرد. اهل خانه کوچک و بزرگ پیر و جوان رفتند زیرش و گرم شدند و کیف کردند. یواش یواش خانه‌هاى دیگر فهمدیند، آمدند پهلوش پول زیادى بهش دادند تا برایشان کرسى گذاشت، پولهائى را که پیدا کرده بود همه را سکه طلا کرد و از آن شهر به شهر دیگر رفت. نزدیک غروب وارد شهرى شد و یک خرده توى کوچه و بازار گشت تا به کاروانسرائى برود و اطاقى بگیرد. همین‌طور که توى کوچه و برزن مى‌گشت دید دم در یک خانه‌اى غوغائى به‌پاست و گفت‌وگو و هیاهوى زیادى در میان است.

قباد دید عروس آورده‌اند به خانهٔ داماد، عروس قدم بلند است و در خانه کوتاه و عروس پشت در مانده، دستهٔ عروسان مى‌گویند: سر در خانه را خراب کنید تا عروس برود تو، دستهٔ دامادان مى‌گویند: چرا ما سر در را خراب کنیم، شما گردن عروس را بزنید تا کوتاه بشود و تو برو. سر این حرف بگو نگو داشتند. قباد رسید گفت: صد اشرفى به من بدهید تا عروس را توى خانه بکنم که نه سر در خراب بشود و نه گردن او زده بشود. همه پذیرا شدند، قباد هم رفت پشت سر عروس یک پس گردنى بهش زد که دولا شد و از در رفت تو، مردم خوشحال شدند او هم چند اشرفى گرفت و از آن شهر به شهر دیگر رفت.

از دروازهٔ شهر رفت تو، از کوچهٔ اول به کوچهٔ دوم رسید که دید در خانه‌اى واست و گفتگوست. مردم هم پشت به پشت ایستاده‌اند یکى دو نفر گریه مى‌کنند. این هم رفت جلو و پرسید: چه خبر است؟ گفتند: دختر فرماندار شهر رفته از پستو پنیر دربیاورد، دستش توى پستو گیر کرده. بردندش پهلوى داناى شهر او هم گفته یا باید پستو را شکست یا دست دختر را برید. فرماندار مى‌گوید چون دختر دو تا دست دارد باید دستش را برید. حالا رفتند کارد بیاورند! دختر و مادر هم گریه مى‌کنند. قباد گفت: من این کار را درست مى‌کنم طورى که که نه پستو شکسته شود و نه دست دختر بریده! گفتند: زودباش بیا جلو، هنر خودت را نشان بده! رفت جلو دید دختر یک تکه پنیر گنده را گرفته که از پستو در بیاورد چون تکه بزرگ است درنمى‌آید؛ دختر هم نمى‌داند که اگر پنیر را ول کند دستش درمیاد؛ آنهاى دیگر هم نمى‌دانند.

قباد یک وشگون قایم از پشت دست دختر گرفت دختره هم انگشتهاش شل شد و پنیر افتاد تو پستو و دستش درآمد و فرماندار و همهٔ مردم خوشحال شدند و چند اشرفى به قباد دادند. بله داستان دراز است؛ قباد از آنجا به شهر دیگر رفت از دروازهٔ شهر تو نرفته بود که دید مردم زیادى دور چاه آبى که خاکش را درآورده و یک کنارى کود کرده‌اند جمع شده‌اند و دلواپسند. رفت جلو پرسید: چه خبر است؟ گفتند: مگر نمى‌بینى زمین دمل درآورده مى‌ترسیم دملش حالا حالاها سروا نکند و آزارش برساند. گفت: خوب بروید پزشک بیاورید، تا درمانش کند. گفتند: پزشک نداریم. گفت: مزد به من بدهید تا من دملش را نیشتر بزنم. صد اشرفى بهش دادند او هم بیلى دست گرفت خاک‌هاى کود شده را توى صحرا پخش کرد. همه خوشحال شدند و به هم نگاه کردند و هر چه خواستند آنجا نگهش دارند نماند.

قباد از آنجا به‌راه افتاد بعد از هفت شبانه‌روز به شهر دیگر رسید، دید فرماندار و همه بزرگان شهر دور یکى از برج‌هاى ترک برداشتهٔ شهر جمع شده‌اند و آه و ناله مى‌کنند که اگر خداى نکرده شکم برج یک‌باره بترکد و تمام مردم شهر را بریزد بیرون، چه خاکى به سر بریزیم. رفت جلو گفت: چه خبر است؟ گفتند: مگر نمى‌بینى شکم باروى شهر شکاف برداشته، مى‌ترسیم اگر زیادتر بشود و پاره بشود، مردم شهر نیست و نابود بشوند. گفت: من شکم بارو را بخیه مى‌زنم. گفتند: مگر نمى‌بینى شکم باروى شهر شکاف برداشته، مى‌ترسیم اگر زیادتر بشود، پاره بشود، مردم شهر نیست و نابود بشوند. گفت: من شکم بارو را بخیه مى‌زنم. گفتند: اگر این کار را بکنى صد اشرفى بهت مى‌دهیم. صد اشرفى را گرفت گل درست کرد و ترک بارو را گرفت.

اهل شهر خوشحال شدند و هر چه کردند که آنجا بماند نماند. با خودش گفت: به شهرى پا مى‌گذارم اهلش از کس و کار خودم دیوانه‌ترند، به یک شهر دیگر مى‌روم اگر مردمش هوشیار و فرزانه بودند چه بهتر مى‌مانم و اگر نه برمى‌گردم به شهر خودم. روانه شهر دیگر شد. پیش از اینکه توى شهر بیاید از بس خسته و کوفته بود دم جوى آبى نشست که سر و روئى بشورد و زلفى شانه بزند، توى آب نگاه کرد که خودش را ببیند، دید از بس توى آفتاب این در و آن در دویده، رنگ رخش سیاه شده در این میان کنیزى کوزه به‌دست از خانهٔ دارائى آمد لب جوى که آب ببرد تا چشمش به قباد خورد گفت: تو از کجا مى‌آئی؟ او هم دلتنگ بود گفت: از جهنم. کنیز گفت: آنجا چه‌کار مى‌کردی؟ گفت: دربانی. گفت: خواجهٔ بزرگ ما را ندیدی؟ گفت: چرا دیدم. پرسید: روز و روزگارش چه‌طور است؟ قباد گفت: بد. پرسید: چرا؟ گفت: براى اینکه چند اشرفی بدهکارى بالا آورده است و هر روز با گرز آتشى توى سر و کله‌اش مى‌زنند.

کنیز گفت: تو را به‌خدا یک خرده وایسا، من بروم خاتون را خبر کنم بیاید تو را ببیند. این را گفت و دوید توى خانه و به خاتون گفت: پاشو بیا دربان جهنم به این دنیا آمده و چیزهایی مى‌گوید. خاتون گفت: برو صداش کن بیاید اینجا ببینم چه مى‌گوید. کنیز آمد پهلوى قباد و گفت: بیا توى خانهٔ ما خاتون کارت دارد. مردک رفت دید یک زن زیباى خوش قد و بالاى قشنگى با چادر کمرى تافته و یک دامن بلند اطلس، گل به‌سر زده آمد جلو، بعد از خوش و بش گفت: راست مى‌گوئى که خواجه بزرگ، شوهر اول مرا در جهنم دیدی؟ گفت: آره این‌جور و این‌جور دیدم و دیدم براى چند اشرفی بدهى که به اهل جهنم داشت هر روز گرز آتشى مى‌خورد. زنک گفت: تو را به خدا چند اشرفی بهت مى‌دهم زود ببر بهش برسان که به بستان‌کارها بدهد. مردک گفت: من پیاده مى‌روم چون پام درد مى‌کند نمى‌توانم خودم را زود به برسانم اگر دیر شد مرا ببخشید. زنک گفت: حالا که نمى‌توانى پیاده بروى و زود برسى من یک اسب مى‌دهم که سوار بشوى و زودتر برسی. به کنیزش گفت: برو یک اسب زین کرده از مهتر طویله بگیر و بیار.

کنیزک رفت به مهتر گفت و او هم یکى از یابوها را پالون کرد و دهنه‌اش را زد، داد به دست کنیز. کنیز هم یابو را آورد. خاتون گفت: سوار شو برو. قباد گفت: وقتى که رفتم اگر از من پرسید چرا از طرف من زنم را ماچ نکردی، چى بهش بگویم؟ زن گفت: راست مى‌گوئى بیا جلو یکى دو تا ماچ آبدار بکن و برو. مرد همین کار را کرد و سوار یابو شد و به‌راه افتاد. بعد از رفتن مردک شوهر دومى آمد دید زنش لب و لوچه آویزان است و اوقاتش هم تلخ است پرسید: چرا گرفته‌ای؟ گفت: به تو چه، تو افتادى روى پول و مال آن خدا بیامرز شوهر اول من، حالا هیچ به درد دلم نمى‌رسى و نمى‌پرسى که آن ناکام در جهنم چه مى‌کند و یادى ازش نمى‌کنی، امروز دربان جهنم آمده بود و مى‌گفت: او با آن همه دارائى که توى این دنیا داشت و همه‌اش را براى تو گذاشت، آنجا زیر بار بدهى است و گرز مى‌خورد. من هم صد تومان با یک اسب بهش دادم و ازش خواهش کردم زودتر برود و از زیر بار بدهى درش بیاورد.

شوهره فهمید که دربان جهنم زنش را گول زده بهش گفت: نادان، مردکه فریبت داده است کى تا حالا دیده است که کسى از جهنم به اینجا بیاید؟ زنش گفت: آره تو باید همین حرف‌ها را بزنى مالش را بخورى و یادش نکنی. شوهره وقتى دید که نمى‌فهمد دیگر هیچ‌چیز نگفت و رفت اسب راهوارش را که زین و برگ طلا داشت سوار شد و عقب دربان جهنم به‌راه افتاد. از آن‌طرف قباد آمد تا رسید به یک آسیابى، پشت سرش را نگاه کرد دید مردى به تاخت دارد مى‌آید گفت: به گمانم این شوهر آن زنک است و دنبال چند اشرفی و اسب مى‌آید. زود رفت توى آسیاب و آسیاب گفت: تو این روزها براى خانهٔ شاه گندم آرد کردی؟ گفت: آره. گفت: ریگ توى آردها بوده و دندان شاه را شکسته حالا شاه هم این سوارى را که به تاخت دارد مى‌آید فرستاده است تا تو را ببرند و به دار بکشند.

آسیابان هول شد و دست به دامن قباد و گفت: ترا به خدا مرا از دست این سوار برهان. قباد گفت: پس بیا رختت را بکن به من بده بپوشم تو هم رخت مرا بپوش و ته آسیاب قایم شو، من مى‌دانم چه‌جور جوابش را بدهم. آسیابان همین کار را کرد. در این میان شوهر زن سر رسید و از قباد که حالا آسیابان شده بود پرسید: یک نفر سوار را ندیدى که اینجا بیاید؟ گفت: نه، گفت: چرا دروغ مى‌گوئی؟ اسبش دم در آسیاب به درخت بسته است تو مى‌گوئى نه؟ قباد به صداى بلند گفت: نه! و با چشم به ته آسیاب اشاره کرد. شوهر زن رفت به ته آسیاب قباد هم فورى آمد و سوار اسب راهوار و زین و برگ طلا شد و تاخت آورد به جاده و به طرف شهر و خانه خودش آمد.

آسیابان هى از شوهر زن کتک مى‌خورد و مى‌گفت: به خدا من گناهى ندارم، گناه از شماست که آرد الک نکرده را خمیر کرده‌اند. شوهر زن گفت: چى مى‌گوئی؟ آسیابان گفت: مگر براى این نمى‌زنى که چرا توى آرد سنگ پیدا شده؟ شوهر زنه گفت: تو را براى این مى‌زنم که از جهنم پیغام دروغى آورده‌اى اسب و چند اشرفی را از چنگ زنم درآوردی. آسیاب گفت: من از جهنم پیغام آوردم تو دنیاى مرا جهنم کردى من چه پیغامى از جهنم آوردم. بارى پس از گفتگو روشن شد که قباد براى اینکه گیر نیفتد رخت‌هاى خودش را به آسیابان پوشانده و مال او را پوشیده و آسیابان را گیر انداخته. شوهر زن آمد دم در آسیاب دید قباد اسب اولى را گذاشته و سوار اسب دومى شده و به چاک زده.

شوهر زن سوار یابو شد و آمد به خانه و از زنش پرسید: کجا رفته بودی؟ گفت: به خیالم رسید که اگر دربان، سوار اسب راهوار بشود زودتر به جهنم مى‌رسد، رفتم اسب را دادم و آن‌را ازش گرفتم. زنش گفت: آفرین حالا فهمیدم من را از ته دل و جان دوست دارى و به فکر درد و دل من هستى که دلم براى شوهر اولم مى‌سوزد و مى‌خواهم که یادش کنم، بیا دستت را ببوسم و دورت بگردم. اگر خدا نکرده روزى و روزگارى توهم رفتى و یکى دیگر جاى ترا گرفت فراموشت نمى‌کنم و اگر دربان جهنم آمد پول هم برات مى‌فرستم و سواره روانه‌اش مى‌کنم که زودتر برسد و به یاد تو ماچ هم بهش مى‌دهم. اما قباد از آنجا با پول زیاد و اسب راهوار و زین برگ طلا به سر خانه و زندگیش برگشت و گفت: حالا من شما، خویش و تبارم را دوست دارم. توى این دیوانه خانه ی دنیا، صد رحمت به شما!