شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سید ابوالقاسم انجوى شیرازى : شاه و پسرش

کلمات کلیدی :

گل به صنوبر چه کرد؟

یک روزى بود، یک روزى نبود، کرم خدا، خیلى زیاد بود، یک شاهى بود سه پسر داشت. وقتى چشم‌هاى پادشاه کور شد، پزشکان شاه حاضر شدند و دست به معالجه زدند. ولى چشم‌هاى پادشاه بینا نشد که نشد. تا روزى یکى از ستاره‌شناسان به دربار شاه رسید و طالع شاه را دید و گفت علاج چشم‌هاى شاه، خاک پاى دختر پادشاه روم است. شاه، پسران خود را فراخواند و علاج چشم‌هاى خود را از آنها خواست. پسر بزرگ شاه، لشکر کشید و به دربار روم رفت. رفت و رفت تا به چمن‌زارى رسید. در آنجا به استراحت پرداخت. چمن‌زار مال دیوى بود. تا دیو آن همه بنى‌آدم را در آنجا دید، رفت یک تخته‌سنگ بزرگ به اندازهٔ یک کوه برداشت و آورد و به طرف آنها پرت کرد. پسر بزرگ و لشکرش زیر تخته‌سنگ ماندند.


پادشاه پس از مدتى دید از پسر بزرگش خبرى نشد. پسر دومش را فرستاد. او هم در همان‌جا به همان سرنوشت دچار شد تا یک نفر از آن حادثه جان سالم به در برد، پیش شاه آمد و مطلب را به شاه گفت. شاه پسر سومش را فرستاد. پسر کوچک و لشکر به همان سرزمین دیو رسیدند و آنجا اتراق کردند. شبانه نقبى از همان محل به‌جائى زدند. صبحگاه دیو آنها را آنجا دید، باز رفت و تخته‌سنگى به اندازهٔ یک کوه آورد و به سمت آنها پرت کرد ولى پسر پادشاه و تمام لشکریان که در همان نقب بودند جان سالم به در بردند. پسر شاه شمشیر به دست گرفت و با دیو جنگ کرد تا دیو شکست خورد و تسلیم شد. دیو مقدارى از موهاى خود را به او داد و راه شهر روم را نشان داد و گفت: هر جا دچار مشکلى شدى یکى از این موها را بسوزان من حاضر مى‌شوم و کارت را روبه‌راه مى‌کنم.

پسر شاه از دیو خداحافظى کرد و رفت. پس از مدت‌ها راه‌پیمائى پسر شاه را سه دیو گرفتند و زندانى کردند. پسر شاه ناگهان یاد موها افتاد. یکى از آنها را آتش زد و همان دیو اول حاضر شد و پسر شاه را نجات داد. پسر شاه پس از مقدارى راه رفتن یا پهلوانى روبه‌رو شد و با او کشتى گرفت، خواست او را بکشد که پهلوان نقاب از چهره برداشت و گفت: من دخترم، با خود عهد بسته‌ام هر که پشت مرا به زمین بیاورد مال او باشم. پسر شاه او را به زنى گرفت و با او راه افتاد تا به شهر روم رسید. در روم، مأموران شاه پسر را گرفتند و پیش پادشاه بردند. پادشاه روم از پسر پرسید: کى هستى و براى چه به اینجا آمده‌ای؟ پسر گفت: پدرم پادشاه فلان سرزمین است و چشم‌هایش کور شده است. منجمى خاک پاى دختر تو را شفاى چشمان پدرم دانسته است. الان براى به‌دست آوردن آن آمده‌ام.

شاه روم گفت: زیاد کار ساده‌اى نیست پسرم، در صورتى‌که تو براى من یک اسب چابک از ولایت خود بیاورى من حاضرم این‌کار را بکنم. پسر مهلت خواست. شب موى دیو را سوزاند، دیو حاضر شد پسر سرگذشت خود را به او گفت. دیو گفت: من فردا خود را به‌صورت اسب زیباى سیاهى درمى‌آورم تو مرا ببر و به شاه روم عرضه کن. فردا صبح دیو به‌صورت اسب زیباى سیاه درمى‌آید و پسر سوارش مى‌شود و پیش شاه روم مى‌رود. تا چشم پادشاه روم به اسب مى‌افتد خوشحال مى‌شود و از خاک پاى دختر خود به او مى‌دهد و اسب را مى‌گیرد. پسر شاه خاک کف پاى دختر پادشاه روم را برمى‌دارد و با زن خود به راه مى‌افتد. پس از رفتن پسر شاه، پادشاه روم از وزیر مى‌خواهد که اسب را بیاورد و او در ملاء عام با حضور مردم سوارش شود. وزیر اطاعت مى‌کند و فردایش میدان بزرگ شهر را آب و جارو مى‌کنند و اسب را حاضر مى‌کنند.

شاه با شکوه و جلال وارد میدان مى‌شود و بر اسب سوار مى‌شود. اسب یکى دو دور، در میدان مى‌گردد، ناگهان پر مى‌گیرد و به هوا مى‌ِرود و پادشاه روم را از آن بالاها به زمین مى‌اندازد. شاه نقش زمین مى‌شود و مى‌میرد. با این اتفاق تمام شهر روم سوگوار مى‌شوند. پسر شاه پس از آن همه رنج و مرارت به سرزمین خود مى‌رسد. خاک را به چشم‌هاى پدرش مى‌کشد و پدرش شفا مى‌یابد. چشم پدر به دخترى مى‌افتد که پسرش همراه خود آورده بود. به فکر مى‌افتد که دختر را تصاحب کند. تا اینکه شبى چشم‌هاى پسر خود را کور مى‌کند تا به وصال دختر برسد. دختر گریه و زارى مى‌کند و به شاه مى‌گوید: تو نامردى کردی. پسرت در راه تو این همه رنج و مرارت را به خود هموار کرد تا تو شفا پیدا کردی. شاه مى‌گوید: فکر آنها را نکن. تو زن من باش تا تو را ملکهٔ مملکت خود کنم. دختر قبول نمى‌کند و شب‌ها و روزها به گریه سر مى‌کند. پسر شاه روزها دم دیوارها مى‌نشست و شب‌ها روى بیغوله‌ها مى‌خوابید تا اینکه روزى اول صبح دو تا کفتر بالاى سر پسر روى دیوار براى هم قصه مى‌گفتند.

کبوتر نر قصه پسر شاهى را گفت که در راه پدر رنج‌ها کشید و دست آخر به دست پدر کور شد! کفتر ماده برگشت و گفت: این پسر کور همان پسر شاه است که تو داستان آن را گفتی!؟ و سپس آهى سرد از جگر برکشید و پر زد. و رفت و رفت تا از نظرها ناپدید شد. فردا صبح پسر باز در همانجا نشسته بود، کبوتر نر برگى آورد و به چشم‌هاى پسر مالید. پسر شفا پیدا کرد و شمشیر به‌ دست گرفت و سراغ پدرش رفت و او را کشت و جاى او به تخت پادشاهى نشست و دختر وفادار را هم به عقد خود درآورد و سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کردند. قصه ی ما به سر رسید. خورد و نوشید و به رختخوابش رفت. از آسمان سه تا سیب افتاد؛ یکى مال من یکى مال تو، یکى هم مال قصه‌گو!