شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سیدحسین میرکاظمى : شاهِ خِسته خُمار

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى دیار همیشه بهار

یکى بود، یکى نبود، سلطانى بود که دختر زیبائى داشت. نامش ماه‌نگار بود. از این دیار، از آن ولایت، از همه ی سرزمین ها براى ماه‌نگار خواستگار مى‌آمد، اما پدرش به بهانه‌هاى مختلف به خواستگارانش جواب رد مى‌داد. تا اینکه وزیر و وزرایش به او گفتند ماه‌نگار، دختر رسیده‌اى شده و موقع شوهرش است. سلطان این حرف را پذیرفت و دستور داد میله‌اى را در زمین فرو کنند تا هر که میله را از زمین درآورد، ماه‌نگار زن او شود.


خواستگاران این دیار، آن ولایت، آن سرزمین آمدند و هر چه زور در بازو و کمر داشتند به‌کار بستند اما نتوانستند میله را از زمین درآورند و سلطان از این وضع خوشحال بود، اما روزى سلطان و همه حاضران دیدند مارى به دور میله پیچید و در یک آن میله را از زمین درآورد. دیگر سلطان، راهى نداشت و برخلاف میل باطنیش دخترش ماه‌نگار را به مار داد. جشن عروسى برپا شد و ماه‌نگار به خانهٔ مار رفت. ماه‌نگار از همان قدم اولى که به خانه مار گذاشت، گریه کرد و گریه کرد. مار به او گفت: چرا گریه مى‌کنی، از من مى‌ترسی؟

ماه‌نگار گفت: آره مى‌ترسم! مار گفت: اگر به من قول دهى که پوستم را نسوزانى و خوب از آن مواظبت کنی، از پوست ماریم درمى‌آیم! ماه‌نگار قول داد. در این حال، مار پوست انداخت و به‌صورت جوان خوش‌اندامى ظاهر گردید! ماه‌نگار خیلى خوشحال شد. چند روز گذشت. پس از آن، روزى پیرزنى به در خانهٔ آنها آمد و گفت: پوست شوهرت را بسوزان! تا همیشه پیش تو باشد. ماه‌نگار گوش به حرف پیرزن کرد و قولش را پاک از یاد برد و پوست مار را سوزاند. شوهرش ظاهر شد و گفت: چرا به قولت وفا نکردی؟ حالا تو باید هفت جفت کفش آهنى بپوشى و جفت‌ جفت‌شان را، با از این ولایت به آن دیار رفتن، پاره کنى تا منو پیدا کنی. این را گفت و انگشتریش را هم به ماه‌نگار داد، بعد غیبش زد.

ماه‌نگار پس از گریه و زارى پا شد، هفت جفت کفش آهنى تهیه کرد و راه افتاد. از این دیار به آن دیار، یک کفش آهنى از بین رفت. کفش دوم آهنى را پوشید و باز از این سرزمین به آن سرزمین و از این بیابان به آن بیابان، تا به شهرى رسید که هر هفت جفت کفش آهنینش سائیده و پاره شد. در شهر کنار چشمه‌اى نشست. آن شهر، شهر همان مارى بود که شوهرش آنجا بود و نام اصلى مار هم شاه خِسْته خُمار بود. از قضا یکى از نوکران شاه با کوزه، لب چشمه آمده بود تا آب بردارد. ماه‌نگار با کوزهٔ او آب خورد و انگشترش را داخل کوزه انداخت.

کوزه را به قصر بردند. شاه که با آب کوزه داشت دستش را مى‌شست، انگشتریش را دید، فهمید ماه‌نگار به آنجا رسیده است. از خانه بیرون رفت و ماه‌نگار را در کنار همان چشمه پیدا کرد و به او گفت: حالا که اینجا آمده‌اى تو را به خانه‌مان مى‌برم، ولى مواظب باش مادر و پدرم تو را نکُشند! شاه، ماه‌نگار را به خانه برد. پدر و مادر شاه فهمیدند که این دختر از جنس آدمیزاد و همان ماه‌نگار است، تصمیم گرفتند او را بکشند. روزى مادر شاه به ماه‌نگار گفت: برو از خانهٔ خواهرم، دایره را بیاور! او از قبل به خواهرش سپرده بود، همین‌که ماه‌نگار آنجا آمد، او را بکُشد.

شاه خِسْته‌ خُمار سر راه ماه‌نگار سبز شد و راهنمائى‌اش کرد: در راه به یک سگ و یک شتر برمى‌خوری! غذاى سگ را جلو شتر و غذاى شتر را جلو سگ بگذار! و بعد به دیوار کژى مى‌رسی، به دیوار بگو چه دیوار راستی، کاش مى‌توانستم در کنارت بنشینم! و همین‌طور که مى‌روى به یک جوى آبِ گل‌آلود مى‌رسی، مى‌گوئى چه آب صافی! کاش مى‌توانستم یک کاسه از این آب را بخورم. ماه‌نگار به راهش ادامه داد. به سگ و شتر که رسید، غذایشان را عوض کرد، به دیوار و آب گِل‌آلود جوی، همان حرف شاه خِسْته خُمار را زد، بعد به خانهٔ خالهٔ شاه خِسْته خُمار رسید. فورا دایره را برداشت و فرار کرد. خالهٔ شاه خِسْته‌ خُمار او را دنبال کرد. ماه‌نگار به جوى آب گِل‌آلود رسید. خالهٔ شاه خِسْته‌ خمار گفت: اى آب گِل‌آلود! بگیرش! آب جوى جواب داد: چرا او را بگیرم، به من گفت چه آب صاف و روانی! ماه‌نگار به دیوار کژ رسید، خاله شاه خِسْته خُمار به دیوار گفت: اى دیوار کژ! بگیرش! دیوار کژ گفت: چرا بگیرمش، به من گفت چه دیوار راستی!

ماه‌نگار به شتر و سگ رسید. خاله شاه خِسْته خُمار که همچنان سر به عقبش بود، به آنها هم گفت: او را بگیرید! ولى هم شتر و هم سگ جواب دادند: چرا او را بگیریم، او به ما غذاى اصلى‌مان را داد. خاله شاه خِسْته خُمار برگشت و ماه‌نگار هم به خانه رسید. مادر شاه خِسْته خُمار خیلى ناراحت شد. شاه خِسْته خُمار که دید هر لحظه امکان دارد ماه‌نگار کشته شود، چاره را در این دید که ماه‌نگار را بردارد و فرار کند. با خودش یک بسته سوزن، نمک و یک کوزهٔ آب برداشت و با ماه‌نگار پشت به شهر و رو به دیار ماه‌نگار گذاشتند. مادر و پدر شاه خِسْته خُمار متوجهٔ فرار آنها شدند. با جمعى از ماران به تعقیبشان راه افتادند. به نزدیکى‌شان که رسیدند، شاه خِسْته خُمار سوزن‌ها را روى زمین ریخت و بعد هم بستهٔ نمک را پاشید.

ماران مجروح شدند و نمک هم، سوز و درد زخم‌هایشان را زیادتر کرد، ولى باز هم جلو مى‌آمدند. شاه خِسْته خُمار وقتى دید که خیلى نزدیک شده‌اند، کوزهٔ آب را به زمین زد. کوزهٔ آب تبدیل به دریاى بزرگى شد و آنها پشت دریا ماندند و هر چه فریاد زدند: اى شاه خِسْته خُمار! نرو! با تو و ماه‌نگار کارى نداریم. اما او دیگر گوش به این حرف‌ها نداد، رفتند و رفتند تا اینکه به سرزمین پدر ماه‌نگار رسیدند و در قصر سلطان حاضر شدند. پدر ماه‌نگار از یافتن دخترش خیلى خوشحال شد و هفت شبانه‌روز شهر را چراغانى کرد. بار دیگر براى ماه‌نگار و شوهرش شاه خِسْته خُمار جشن عروسى گرفت و آنها با هم به دل‌خوشى زندگى کردند.