شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

محسن میهن‌دوست : سمندر چل‌گیس

کلمات کلیدی :

 

در روزگاران دور پادشاهى بود که هفت تا زن داشت و آنها براى پادشاه فرزندى به‌دنیا نمى‌آوردند. یک روز درویشى به قصر آمد و شروع به خواندن کرد. پادشاه به وزیر گفت: این درویش کیه؟ هر چه مى‌خواهد به او بدهید. وزیر در را باز کرد و پرسید: اى درویش نیازت چیست؟ درویش گفت: در حقیقت من پادشاه را کار دارم. وزیر پادشاه را صدا زد و گفت: درویش با شما کار دارد. پادشاه به در قصر آمد. درویش گفت: اى پادشاه! من مى‌دانم که داراى فرزند نمى‌شوی، این سیب را براى تو آورده‌ام، آن را با یکى از زنانت تقسیم کن. بعد از چند مدت زنت آبستن خواهد شد و تو داراى فرزندی خواهى شد.


درویش رفت. گذشت و گذشت تا زن پادشاه آبستن شد و نه ماه بعد پسرى زائید. پادشاه از خوشحالى نمى‌دانست چه کند. آنقدر این پسر را دوست داشت که همه در تعجب بودند. یک روز دوباره درویش جلوی در قصر آمد و به شاه گفت: فرزندى که به تو دادم کجاست؟ شاه گفت: درویش کى تو به من فرزند دادی! درویش گفت: کارى نکن که فریاد بزنم و همه را خبردار کنم. پادشاه گفت: هر کارى مى‌توانى بکن. من به تو فرزند نمى‌دهم. درویش رو به قصر کرد و گفت: چغشم پادشاه. ناگهان پسر از قصر دوید و خودش را به درویش رساند و پرسید: پدر کجا بودی!؟ شاه متعجب شد! اما درویش دلش به حال پادشاه سوخت و گفت: من این فرزند را براى تو مى‌گذارم. و باز درویش رفت.

روز آمد، شب آمد، سالیان سال گذشت و گذشت تا پسر بزرگ شد. پسر یک روز به پادشاه گفت: من قصد سفر دارم و مى‌خواهم به خواستگارى سمندر چل‌گیس بروم و اگر بتوانم او را به همسری بگیرم. پادشاه گفت: تو نمى‌توانى با سمندر چل‌گیس دربیفتى و او را بگیری. او سرها بریده است و تو را هم خواهد کشت. جوان گفت: نه! نمى‌شود. من باید بروم. و بالاخره از قصر بیرون رفت. رفت و رفت و رفت تا به دریائى رسید. دید لب آب، دریابازى است که هى به دریا مى‌رود و هى از آب بیرون مى‌آید. بعد دید که ساعتى به دریا رفت و بازنگشت. دریاباز که از آب بیرون آمد، دید جوانى آنجا ایستاده است. پرسید: کیستی؟ جوان گفت: اى دریاباز اگر چغشم پادشاه را ببینى چکاره‌اش مى‌شوی؟ دریاباز گفت: برایش برادر مى‌شوم.

وقتى دریاباز فهمید که این جوان، چغشم پادشاه است، برادرش شد و راه افتادند و رفتند و رفتند و رفتند تا به مردى رسیدند که ستاره‌شمار بود. دیدند که دارد ستارها را مى‌شمارد. آنقدر صبر کردند تا کارش تمام شد. جوان پرسید: اى ستاره‌شمار اگر چغشم پادشاه را ببینى چه‌کاره‌اش مى‌شوی؟ ستاره‌شمار گفت: اگر او را ببینم برادرش مى‌شوم. ستاره‌شمار وقتى دانست این جوان، چغشم پادشاه است سوگند برادرى خورد و هر سه به راه افتادند، راه بیابان را در پیش گرفتند، رفتند و رفتند و رفتند تا به پیرمردى رسیدند که خاک از گود بیرون مى‌آورد.

چغشم پادشاه پرسید: اى پیرمرد اینجا چه مى‌کنی؟ دید مرد آنقدر بیلش را به آرامى بر زمین مى‌زند که گوئى از چیزى هراس دارد. چغشم پادشاه دوباره پرسید: پدر چی شده که این‌قدر بى‌سر و صدا بیل مى‌زنی؟ پیرمرد گفت: اینجا اژدهائى است که اگر صداى بیلم را بفهمد مرا خواهد خورد. چغشم پادشاه و دریاباز و ستاره‌شمار به شهر وارد شدند، دیدند در شهر تشنگى بیداد کرده. مردم هم به خاک هلاکت افتاده‌اند. چغشم‌ پادشاه پرسید: اینجا چه شده؟ گفتند: در مظهر قنات شهر اژدهائى‌ست که باید هفت کیسهٔ گندم، هفت آهو و یک دختر برایش ببریم. بعد از خوردن اینها یک چکه آب از زیرزبانش بیرون مى‌ریزد و ما با همان آب یک هفته سر مى‌کنیم.

چغشم پادشاه دلش سوخت و راه قنات را در پیش گرفت. رفت و دید که یک دختر و هفت آهو و هفت کیسه گندم آنجا است و دختر زار زار گریه مى‌کند. چغشم پادشاه پرسید: براى چه گریه مى‌کنی؟ دختر گفت: همین حالا اژدها خواهد آمد و مرا خواهد خورد. چغشم پادشاه گفت: این کار را نمى‌تواند بکند. چون او را خواهم کشت. و سرش را به زانوى دختر گذاشت و گفت: هر وقت اژدها آمد مرا بیدار کن. اژدها در مظهر قنات پیدایش شد، خواست که دختر را بخورد، چغشم پادشاه از خواب پرید و با شمشیر گردن او را زد. آب تند و تند به‌سوى شهر روان شد. در همین موقع دختر که از مرگ نجات یافته بود دست به خون اژدها برد و آن را بر پشت چغشم پادشاه مالید.

در شهر همه خوشحال شده بودند و خبر به شاه رسید. گفت: چه کسى اژدها را کشته؟ هرکس که از راه می رسید، مى‌گفت: من این کار را کرده‌ام. دختر به شهر آمد و گفت: جوانى به‌نام چغشم پادشاه اژدها را کشت. چغشم را به قصر بردند. پادشاه گفت: در برابر آنچه کردى دخترم را به تو مى‌بخشم. چغشم گفت: من نمى‌توانم از اینجا همسرى بگزینم و از شاه خواست که دخترش را به دریاباز بدهد. دریاباز هم قبول نکرد و دختر پادشاه را به ستاره‌شمار دادند. چغشم و دریاباز از آن شهر بیرون رفتند و به راه افتادند.

رفتند و رفتند تا دوباره به شهرى رسیدند. در آنجا هم مردم از بى‌آبى به ستوه آمده بودند و چغشم پادشاه دید که هفت کیسهٔ گندم، هفت آهو، و یک دختر آماده شده است تا به کام اژدها کنند. دختر زار و زار گریه مى‌کرد. چغشم پادشاه دلش به‌حال او سوخت و گفت: گریه نکن! من همین امروز اژدها را خواهم کشت. و سرش را به روى زانوى دختر گذاشت و به خواب رفت. دریاباز هم کنار آنان خوابید. روز به نیمروز نرسیده بود که اژدها پیدا شد و خواست که هفت کیسهٔ گندم و هفت آهو و دختر را ببلعد که چغشم پادشاه از خواب بیدار شد و اژدها را با شمشیر به دو نیم کرد. و آب آمد و آمد تا به همهٔ شهر رسید و مردم دیدند اژدها کشته شده است.

هرکه از راه مى‌رسید مى‌گفت: این کار را من کرده‌ام. در همین وقت دختر خودش را به شهر رساند و به پادشاه گفت: چغشم پادشاه اژدها را کشت. شاه چغشم را خواست، و او به قصر رفت. شاه گفت: براى کارى که کردى دخترم را به تو مى‌بخشم. چغشم گفت: من نمى‌توانم از اینجا همسر بگزینم. او را به دوست من دریاباز بدهید. و دختر شاه را به دریاباز دادند و چغشم پادشاه از آنان جدا شد و از شهر بیرون رفت.

چغشم پادشاه دو منزل سر کرده بود و حالا وقت آن بود که به سراغ سمندر چل‌گیس برود. رفت و رفت تا به نزدیکى‌ دروازهٔ شهر رسید. دید آنجا زن پیرى نشسته است و با حیرت به او نگاه مى‌کند. پیرزن پرسید: به کجا مى‌روی. گفت: آمده‌ام تا سمندر چل‌گیس را بگیرم. پیرزن گفت: به بالاى دروازه نگاه کن. صدها سر آنجا است. آنها همه مى‌خواستند به او دست پیدا کنند اما مى‌بینى که فقط استخوان‌هایشان باقى است. از همه اینها گذشته شاهزاده‌اى است که به خواستگارى او خواهد آمد. با او چه مى‌گوئی.

چغشم پادشاه راهش را گرفت و رفت و وقتى وارد شهر شد نگذاشت کسى او را ببیند. یک‌راست به قصر چل‌گیس رفت و دید که سمندر چل‌گیس در خواب است. جلو رفت و سینه‌هایش را گرفت. چل‌گیس بیدار شد و هرچه کرد که رها کند نکرد. چل‌گیس گفت: به شیر مادرم و به رنج پدرم رهایم کن. چغشم پادشاه او را رها کرد. سمندر چل‌گیس با دیدن چغشم پادشاه دل به او بست و همان شب با او به بستر رفت و زندگى تازه‌اى را شروع کردند.

یک هفته بعد شاهزاده‌اى که عاشق سمندر چل‌گیس بود، فهمید که چل‌گیس عروسى کرده. شاهزاده راه افتاد و به‌ سوى شهر چل‌گیس آمد. وقتى به پیرزن رسید گفت: در برابر کارى که بکنى به اندازه خودت جواهر مى‌دهم. به قصر چل‌گیس برو چغشم پادشاه را هلاک کن. پیرزن رفت و دم قصر نشست و گریه کرد. سمندر چل‌گیس از بام قصر دید که پیرزنى پاى دیوار گریه مى‌کند. غصه‌اش شد و به چغشم پادشاه گفت: او را به قصر بیاوریم. چغشم پادشاه گفت: این پیرزن زندگى‌مان را به خون‌ آلوده مى‌کند. چل‌گیس گفت: پیرى پا شکسته است و اگر کارى بکند سرش را مى‌زنیم. چغشم پادشاه با آنکه راضى نبود او را به قصر آورد.

از آن روز پیرزن به قصر و اتاق خواب آمد و رفت داشت و تا مى‌توانست پى فرصت مى‌گشت. شبی دید که چغشم پادشاه خوابیده است و سمندر چل‌گیس شمشیر او را از کمرش باز کرده و به گوشه‌اى نهاده است. از آن به بعد فهمید که چل‌گیس هر شب چنین مى‌کند. تا یک روز پیرزن از چل‌گیس پرسید: این چه‌کارى است که مى‌کنی؟ چل‌گیس گفت: گفتن این راز براى تو چه فایده دارد؟ پیرزن او را فریب داد و آنقدر اصرار کرد که چل‌گیس گفت: تا وقتى شمشیر به کمر دارد زنده است، همین‌که شمشیر را از او جدا مى‌کنم دیگر زنده نیست. یک شب که چغشم پادشاه و سمندر چل‌گیس کنار هم خوابیده بودند پیرزن به آهستگى وارد اتاق شد و شمشیر او را از کمرش برداشت و از پنجرهٔ قصر به دریا انداخت.

چغشم پادشاه در جا جان سپرد. همان شب ستاره‌شمار ستاره‌ها را مى‌شمرد و دید که ستاره برادرش در آسمان نیست. هراسان شد و گریه‌کنان به سوى مرد دریاباز آمد و به او گفت: ستاره برادرمان در آسمان گم است. هر دو راه افتادند و آمدند تا به شهر چل‌گیس رسیدند. دیدند که چل‌گیس غرق اشک است و چغشم پادشاه در میان بستر به خواب مرگ رفته است. گفتند: تو او را کشتی؟ سمندر چل‌گیس گفت که داستان از چه قرار است. دریاباز مثل باد خودش را به دریا رساند و در آب رفت و ساعتى بعد با شمشیر از دریا بیرون آمد. چغشم پادشاه بیدار شد. پیرزن را در دروازهٔ شهر به دار زدند. ستاره‌شمار و دریاباز رو به سوى دیار خود بردند و چل‌گیس و چغشم پادشاه تا روزگار روزگار بود به خوبی و خوشى زندگى کردند.