شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حسین آذرشب : مرد و فرشته

کلمات کلیدی :

  

افسانه‌ها مردم کهگیلویه و بویراحمد

مردى بود که دو تا کبوتر داشت. یکى از آنان نابینا شد. روزى مرد کبوتر بینا را هم در کنار آن ندید و بسیار ناراحت شد. کبوتر بینا که خدا مى‌داند کجا رفته بود، بعد از چند روزى برگشت. با آمدن او کبوتر نابینا هم بینا شد. اما بعد از چند روز هر دو کبوتر پرواز کردند و رفتند و جاى کبوتران فقط یک پر باقى مانده بود. مرد که بسیار به آنها دلبستگى داشت آن پر را به‌عنوان یادگارى برداشت و در جیب خود گذاشت. از وقتى که پر را در جیب خود قرار داده بود چیزهائى مى‌دید که قبلا نمى‌توانست ببیند. او فرشتگان را مى‌دید، با آنان حرف مى‌زد و راه مى‌رفت.


مرد روزى به یکى از فرشتگان گفت: مرا با خود ببر. فرشته قبول نکرد و گفت: تو نمى‌توانى همراه من باشی. مرد اصرار و الحاح کرد. فرشته به او گفت: به شرطى تو را همراه خود مى‌برم که هر چه دیدى هیچ نگوئى و اعتراضی نکنی. مرد پذیرفت. آن دو با هم راه افتادند. روزى به پیرمردى صد ساله رسیدند. فرشته گفت: بار خدایا، صد سال دیگر به این پیرمرد عمر عطا کن. دوباره حرکت کردند و رفتند تا جائى رسیدند که عروسى بود، فرشته گفت: بار خدایا، جان داماد را بگیر و جشن را به عزا تبدیل کن!

مرد طاقت نیاورد و به فرشته گفت: این چه دعاهائى است که مى‌کنی؟ براى پیرمرد آرزوى صد سال عمر، براى جوان در حجله، آرزوى مرگ مى‌کنی؟ فرشته گفت: مگر قرار نبود حرفى نزنى و اعتراضى نکنی؟ مرد گفت: در حقیقت من باید راز این دعاهاى عجیب را بدانم، تو را به خدا جریان و داستان این موضوع ها را به من بگو. فرشته گفت: آن پیرمرد صد سال عمر کرده بود و در این صدسال حتى یک‌بار نام خدا را بر زبان جارى نکرده بود و این جوان، معصوم به دنیا آمده و معصوم زندگى کرده، و ورد زبانش ذکر خدا بوده.

من براى آن پیرمرد آرزوى عمر کردم تا شاید نام خدا را بر زبان جارى کند و گناهانش کم شود یا مؤمن گردد و براى این جوان آرزوى مرگ کردم تا معصوم بمیرد و آلوده دنیا نگردد. آنگاه فرشته به مرد گفت: حالا هر چه دارى به من بده. مرد گفت: جز این پر کبوتر هیچ‌چیز ندارم. فرشته گفت: همان پر را بده. تا مرد پر را به فرشته داد، انگار هر چه دیده و شنیده بود جز خواب و خیال چیزی بیش نبوده است.