شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

برخی چیزها را نمی توان پنهان کرد.

کلمات کلیدی :

 

روزی روزگاری،بازرگانی بود که یک گله بزرگ بز داشت. مردم باید از راههای دور و نزدیک می آمدند و بزهایش را می خریدند. بازرگان سود زیادی از این تجارت می برد. او چوپانی را استخدام کرده بود که گله را صبح زود به چراگاه می برد و بعد از غروب آفتاب آنها برمی گرداند و در آغل قرار می داد. یک روز مطابق معمول، چوپان در حال برگرداندن گله بز بود که دید چند بز از گله جدا شده اند. تلاش کرد با صدا زدن و سوت زدن، آنها را جمع کند.


تمام بزهای جدا افتاده از گله برگشتند و به گله پیوستند، اما یک بز لجوج از وی اطاعت نکرد. در نتیجه،چوپان سنگی به سمتش انداخت. سنگ به یکی از شاخهای بز خورد و آن را شکست. چوپان ترسید او از بز خواهش کرد که چیزی در این مورد به بازرگان نگوید. چوپان ساده بود، در حقیقت شاخ خودش واقعیت را هویدا می کرد.