شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

درود و رحمت خداوند بر عزیر، مستجاب الدعوه!

کلمات کلیدی :

 

پدر و مادر عزیز، پیامبر خدا، در منطقه بیت المقدس زندگی میکردند. او برادری دو قلو به نام عزره داشت. ایندو با هم بزرگ و تعالیم پدر را آموختند. عزیر ازدواج کرد و صاحب پسری شد. روزی از روزها عزیز قصد سفری کوتاه کرد و طبق معمول با اهل و عیالش خداحافظی کرد و به همراه آذوقه، سوار الاغش شد. اما در راه به آبادی عجیبی رسید. آبادی به شکل وحشتناکی به هم ریخته و ویران شده بود! اجساد و استخوانهای مردمانش آشکار بود! عزیر با دیدن این منظره به یاد تعالیم پدر و بحث معاد افتاد و با خود در این فکر بود که خداوند چگونه اجساد را بر انگیخته خواهد کرد. او در این فکر بود و فرشته ی مرگ، جان عزیز را گرفت! چندین سال در زمره مردگان قرار گرفت! سپس بعد از چندین سال به امر خداوند و توسط فرشته دوباره زنده شد! فرشته به وی گفت: چقدر در این بیابان خوابیده ای؟ و او در جواب گفت :شاید 1روز یا کمتر! فرشته جواب داد در حقیقت چندین سال در اینجا خوابیده ای و اکنون به غذایت نگاه کن که سالم مانده! و نیز به الاغت نگاه کن که به چه روز ی افتاده است! نگاه کن که خداوند چگونه او را دوباره زنده میکند!


عزیر به توانایی خدا اذعان کرد و به آرامش رسید، سپس سوار الاغ شد و به سوی خانه اش حرکت کرد. وقتی رسید همه چیز را تغییر کرده دید و مسیر خانه خود را با زحمت پیدا کرد. در آنجا پیرزنی لاغر، خمیده و نابینا دید. از او پرسید آیا منزل عزیر همین است؟ پیر زن جواب مثبت داد اما گریه کرد و گفت: دهها سال است که عزیر مفقود شده و مردم او را فراموش کرده اند،تو چطور او را میشناسی؟! عزیر پس از معرفی خود داستان را برای پیر زن تعریف کرد. اما پیر زن که مادر عزیر بود او را انکار کرد و گفت:اگر تو عزیر هستی دعا کن تا ضعف و نابینایی من برطرف شود! عزیر او را دعا کرد و مادرش شفا یافت و سپس او را شناخت و دست و پایش را بوسید و او را نزد بنی اسرائیل برد و ماجرا را به فرزندان و نوادگانش گفت. آنها از شادی باز از عزیر نشانه هایی خواستند  و چون عزیر به درستی آن نشانه ها را داد تصدیقش کردند و با او پیمان وفاداری به دین خدا بستند ولی او را پسر خدا خواندند! و نگاشتند نامش را در افسانه های خویش!