شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان باغ سر سبز!

کلمات کلیدی :

  

در یمن نزدیک صنعا روستایی به نام ضروان، پیرمرد مومنی از قوم بنی اسرائیل باغی بسیار سرسبز، پر درخت و پر محصول داشت. وی به قدری به فکر تهی دستان بود که از ماحصل محصول به اندازه نیاز برمیداشت و مابقی را به فقرا میبخشید. ناتوانان و فقرای شهر هر سال موقع برداشت محصول به باغ می رفتند به پیر مرد کمک می نمودند و سهم خود را دریافت می کردند. صاحب باغ همیشه به فرزندانش توصیه میکرد که از یاد فقرا غافل نشوید. بالاخره پیر مرد درگذشت و باغ به فرزندانش تملیخا و فطرس رسید. در حقیقت آنها برخلاف سفارش پدر عمل کردند!


فصل برداشت محصول بصورت مخفیانه به باغ می رفتند تا فقرا متوجه محصول نشوند و چیزی طلب نکنند! بخل ایشان مورد غضب خداوند قرار گرفت. شبی باغ با تمامی محصول و درختانش بر اثر طوفان و صاعقه تبدیل به خاکستر شد. صبح زود پسران از همه جا بی خبر جهت برداشت محصول به باغ عزیمت کردند ولی از آن خرمی و سبزی  جز خاکستر چیزی مشاهده ننمودند. وحشتناک بود! باورشان نمی شد! گمان می کردند در خواب هستند! ابتدا فکر کردند راه را اشتباه آمده اند! ولی بعد متوجه طوفان دیشب شدند! از شدت ناراحتی قلبشان به تپش افتاد و افسوس میخوردند و درست در همین موقع بود که از رفتار و کردارش پشیمان شدند. یکی از ایشان گفت : آیا نگفتم شکر خدا کنیم و بخشی از محصول را ببخشانیم! ولی تاسف چاره ساز نبود.