شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

على اشرف درویشیان : آلتین توپ (تپل مپل)

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى آذربایجان

برادر و خواهرى بودند که با هم زندگى مى‌کردند. برادر هر روز صبح به شکار مى‌رفت. عصرهنگام خواهر به پیشواز برادر مى‌رفت و آنچه را که وى شکار کرده بود شب با یکدیگر مى‌خوردند. روزى دختر متوجه شد که از داخل چاه خانه صدائى مى‌آید. طنابی را از چاه پائین انداخت و چون آن را بالا کشید دید که دیو زرد بدترکیبى بالا آمد. دیو دختر را مجبور کرد که همسر او شود. روزها که برادر نبود دیو از چاه بیرون مى‌آمد و و نزد دختر مى‌ماند. روزى از روزها دیو به دختر گفت که باید خود را به مریضى بزنى و به برادرت بگوئى که درمان درد تو انگور باغ دیو سفید است. شب دختر به برادر خود گفت: که مریض هستم و درمان دردم نیز انگور باغ دیو سفید است. صبح زود برادر به‌دنبال انگور رفت. با دیو سفید درگیر شد و او را کشت. دیو سیاه نیز که باغ هندوانه داشت در نبردى دیگر به‌وسیله برادر کشته شد.


پس از چند ماه دختر پسرى زائید و به برادر خود گفت که بچه را از سر راه پیدا کرده است. برادر از بچه تپل‌مپل خوشش آمد و اسم او را آلتین توپ گذاشت. آلتین توپ بزرگ و بزرگتر شد تا به سن ۱۵ سالگى رسید. روزى دیو زرد به دختر گفت: باید برادرت را با سم بکشی و دختر را مجبور کرد که به این کار راضى شود. آلتین توپ از پشت پرده همه چیز را شنید و قبل از این که دائى خود دست به غذا بزند مقدارى از غذا را به سگ داد. سگ دور خود چرخى زد و افتاد و مرد. برادر شمشیر کشید و خواهر خود را کشت. آلتین‌توپ گفت: چرا او را کشتی؟!

آلتین‌توپ تمام داستان را براى دائى خود گفت. آن‌دو به جستجو پرداختند و دیو زرد را پیدا کردند و کشتند. سپس براى زندگى به سر کوهى رفتند. هر شب یکى از آنها کشیک مى‌داد. شبى یکى از شمع‌هاى زیر پاى دائى خاموش شد. آلتین توپ شمع را برداشت و به طرف جائى که از آن نور بیرون مى‌زد رفت. در آنجا چهل حرامى را دید که نشسته و به عیش و نوش مشغول بودند. چند تن از آنها نیز سعى مى‌کردند که دیگ پول را از روى آتش برداشته و کنارى بگذارند اما نمى‌توانستند. آلتین توپ جلو رفت. آنها را کنار زد. دیگ را برداشت و کنارى گذاشت. بعد شمع خود را روشن کرد. یک سیب هم در جیب خودش گذاشت.

حرامى‌ها نزد حرامى‌باشى رفتند و قضیه را به او گفتند. حرامى‌باشى دستور داد جوان را به نزد او ببرند. آلتین توپ نیز برگشته بود که براى دائى خود سیبى بردارد. حرامى‌ها آلتین توپ را نزد حرامى‌باشى بردند. حرامى‌باشى گفت: مى‌خواهیم خزانه پادشاه را بزنیم. تو هم حاضرى شریک بشوی؟ آلتین توپ قبول کرد. آنگاه به قصر پادشاه رفت. در یک اتاق دختر کوچک پادشاه خوابیده بود. آلتین توپ یکى از سیب‌ها را روى سینه دختر کوچک گذاشت و روى تکه کاغذى نوشت: اگر قسمت بودى خودم مى‌گیرمت.

به اتاق دیگر رفت که اتاق دختر بزرگ پادشاه بود. در آنجا نیز سیب دیگر را روى سینه دختر بزرگ گذاشت و روى تکه کاغذى نوشت: اگر قسمت بود تو را براى دائى‌ام مى‌گیرم. سپس به اتاق شاه رفت. دهان شاه باز بود و عقربى مى‌خواست خود را به دهان او بیندازد. آلتین توپ عقرب را کشت و خنجر خود را با خنجر پادشاه عوض کرد و بعد به طرف دیوار قصر رفت. به حرامى‌ها گفت که یکى‌یکى بالا بیایند و هر چهل نفر آنها را کشت و در باغ قصر انداخت. صبح قشقرقى به پا شد. پادشاه همه مردم شهر را سؤال و جواب کرد تا ببیند این کار چه کسى بوده. تا سرانجام آلتین توپ به نزد پادشاه آمد و حقیقت روشن کرد. شاه دختر کوچک خود را به آلتین توپ و دختر بزرگ را به دائى او داد و تاج و تخت را نیز به آلتین توپ سپرد.