شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سید احمد وکیلیان : هَلَه کُت به کُت (چوبدستی بزن)

کلمات کلیدی :

قصه و افسانه های مردم

مردى بود بسیار فقیر، هر روز به صحرا مى‌رفت و مقدارى گیاه خودرو طبی مى‌چید و به بازار مى‌برد و مى‌فروخت و از این راه روزی بدست می آورد و شکم زن و بچه‌اش را سیر مى‌کرد. یکى از روزها هنگامى که مشغول چیدن گیاه بود ناگهان مارى مچش را گرفت و گفت: چکار مى‌کنی؟ مرد فقیر گفت: من چند تا بچه دارم که باید شکمشان را سیر کنم. مار گفت: چرا به خودت زحمت مى‌دهی، من سفره‌اى به تو مى‌دهم، هر روز آن را باز کنی، پر از غذا مى‌شود و زن و بچه‌هایت را با آن می توانی سیر کنی، ولى از این راز به کسى چیزی نگو. مرد فقیر قبول کرد و سفره را به خانه برد و از صدقه سر مار هر روز غذاهاى خوب مى‌خوردند و زندگى راحتى داشتند تا اینکه ...


روزی مرد فقیر، پادشاه را به خانه‌اش دعوت کرد و سفره را جلوى او پهن کرد. پادشاه که موضوع و ماجرا را فهمید، سفره را از او گرفت. مرد دوباره به روز زار و اولش برگشت و پیش مار رفت و داستان دعوت پادشاه را براى مار تعریف کرد و گفت: اکنون پادشاه سفره را گرفته و رفته. مار گفت: این بار به تو الاغى مى‌دهم که از او اشرفى می ریزد. ولى نباید الاغ را از خانه ات بیرون ببرى تا مردم حقیقت را بفهمند. مرد فقیر هم قبول کرد و الاغ را با خود برد. خلاصه او هر روز از آن همه اشرفی استفاده مى‌کرد تا اینکه روزى مرد حسود و از خودراضى ماجرا را فهمید و با مکر و حیله الاغ را از چنگ مرد فقیر درآورد.

مرد فقیر براى جمع‌آورى گیاه دوباره به‌جاى اولش رفت و بسیار ناراحت بود. مار او را دید و علت ناراحتى‌اش را پرسید. مرد هم ناراحت حکایت از دست دادن الاغ را تعریف کرد. مار گفت: اشکالى ندارد، این بار به تو چوبى مى‌دهم، نزد پادشاه و مردى که الاغ را از تو گرفته برو و سفره و الاغ را از آنها بخواه، اگر ندادند به چوب بگو: هَلَه کُت به کُت! یعنى چوبدستى بزن و چوب هم همه آنها را مى‌زند. مرد چوب را گرفت و رفت نزد پادشاه و سفره را خواست. پادشاه دستور داد که او را از قصر بیرون کنند. مرد هم به چوب گفت: هَلَه کُت به کُت! و چوب تمام سربازان پادشاه را زد. پادشاه هم از ترس سفره را به او پس داد.

مرد بعد از گرفتن سفره به خانه مرد حسود رفت و سراغ الاغش را گرفت. ولى مرد به او جواب رد داد. مرد به چوب گفت: هَلَه کُت به کُت. و چوب شروع کرد به زدن مرد و به این طریق الاغ را هم از آن مرد پس گرفت و به خانه رفت و دیگر آنها را از خانه بیرون نبرد. ولى هر روز براى جمع‌آورى گیاه به صحرا مى‌رفت. یک روز مار به او گفت: چرا باز هم به اینجا مى‌آئی. مرد گفت: دوست دارم کار کنم و همیشه اینجا بیایم. مار گفت: امروز به خودت زحمت نده، تو بخواب تا من گیاه برایت جمع کنم. تا مرد دراز کشید مار او را قطعه قطعه کرد و خورد و با خود گفت: ای نادان! من آن همه چیز را به تو دادم تا دیگر اینجا نیائى و مزاحم من نشوی، ولى تو باز هم به کار خودت ادامه دادی.