شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سید احمد وکیلیان : همه‌دان

کلمات کلیدی :

افسانه و قصه‌هاى مردم ایران

گویند بخت‌النصر، شاه ظالمى بود. به هر شهر و دهى که مى‌رسید، خیمه‌اى در کنار آن شهر مى‌زد و از مخلوق مى‌پرسید: آیا من از طرف خدا بر شما تسلط یافتم یا از ناحیهٔ خودم؟ یکى از ترس مى‌گفت که از طرف خودت، یکى مى‌گفت که از طرف خدا. آنگاه آن شهر را قتل و غارت مى‌کرد و به هر کجا که مى‌رسید، مى‌سوخت و مى‌کشت و مى‌برد. تا اینکه به شهر همدان رسید. در بالا دست شهر خیمه‌اى زد و درآمد و گفت: من سه مسئله از شما خواهم پرسید. اگر به هر سه پاسخ داده شد که هیچ، وگرنه همه را از دم تیغ مى‌گذارنم. مردم شهر ترسیدند و هیچکس حاضر نشد براى پاسخگوئى به نزد بخت‌النصر برود.


خبر در شهر پیچید، تا اینکه جوان کچلى درآمد: من مى‌روم و جوابش را مى‌دهم. اگر کشت، اول مرا بکشد. اگر نه که شهر را ببخشد و برود. مردم قبول کردند و جوان، شترى خواست و بزى و خروسی. آمد خدمت شاه، دعا و ثنا و کرنش را به‌جا آورد و گفت: شاها، در خدمت حاضرم. شاه گفت: اى جوان مگر بزرگ‌تر از تو در این شهر نبود که تو را فرستادند؟ جوان گفت: پادشاه به سلامت باد. ما در این شهر از شتر بزرگ‌تر نداریم. شاه گفت: آدم متشخصى که بیاید و جواب مرا بدهد، نبود؟ جوان جواب داد: پادشاه به سلامت باد. ما در شهر از خروس متشخص‌تر نداریم. شاه گفت: یعنى ریش سفید این شهر توئی؟ جوان گفت: ما از بز ریش سفیدتر نداریم.

بخت‌النصر مجاب شد و گفت: خوب جوان، خودت را براى سؤال اول آماده کن. در دنیا خرابه بیشتر است یا آبادی؟ جوان گفت: معلوم است. خرابه. چون آنچه خراب است که هیچ آنچه که هنوز خراب نشده هم خراب خواهد شد. شاه سؤال دوم را پرسید: در دنیا مرده بیشتر است یا زنده؟ جوان پاسخ داد: مرده. چون آنکه مرده است که مرده، آن هم که هنوز نمرده روزى خواهد مرد. شاه سومین سؤال را پرسید: در دنیا زن بیشتر است یا مرد؟ جوان گفت: زن. شاه گفت: چرا؟ جوان جواب داد: زن که زن است. آن کسى هم که قول و لسان مردى ندارد، زن است. بخت‌النصر مجاب شد و همدان را قتل و غارت نکرد و از آن به بعد این شهر را همه‌دان گویند.