شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

باربارا دی آنجلس : تسلیم

کلمات کلیدی :

  

 

چند شب پیش عنکبوتی را که در گوشه ی اتاق خوابم تار تنیده بود را دیدم . خیلی آرام حرکت می کرد. گویی مدت ها بود که آنجا گیر کرده و نمی توانست برای خودش غذایی پیدا کند. با لحنی آرام و مهربان گفتم: نگران نباش کوچولو الان از اینجا نجاتت می دهم. دستمال کاغذی در دست گرفتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کنم و در باغچه خانه مان بگذارم. اما مطمئنم عنکبوت خیال کرد می خواهم به او حمله کنم، چون فرار کرد و لابه لای تارهایش پنهان شد. به او گفتم: قول می دهم به تو آسیبی نزنم. سپس سعی کردم او را بگیرم،  عنکبوت به سرعت از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل توپی جمع شد و سعی کرد لابه لای تارهایش پنهان شود. ناگهان متوجه شدم که عنکبوت هیچ حرکتی نمی کند. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آنقدر از خودش مقاومت نشان داده که خودش را کشته است.


خیلی ناراحت شدم. عنکبوت را بیرون بردم و در باغچه کنار بوته ی گل سرخ گذاشتم. به نرمی زیر لب زمزمه کردم: نمی خواستم به تو صدمه ای بزنم، میخواستم نجاتت بدهم، متأسفم این را نفهمیدی! درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. از خود پرسیدم این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟! از اینکه شاهد دست و پا زدن و درد و رنج ماست آزرده می شود و می خواهد به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما مقاومت می کنیم و دست و پا میزنیم  و داد و فریاد سر میدهیم که: چرا اینقدر ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟ شاید هر کدام ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی میکنیم و متوجه نیستیم که اگر تسلیم شده بودیم و اینقدر دست و پا نمی زدیم تا چند لحظه دیگر خود را در باغچه ای زیبا می دیدیم!