شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

سیدابوالقاسم انجوى شیرازى : کچل‌تنوری

کلمات کلیدی :

قصه‌ و افسانه هاى ایرانى

یک کچلى بود به‌نام کچل‌تنوری. این کچل سالى دوازده ماه جاش توى تنور بود. روزی از روزها کچل برگشت گفت: ننه! من زن مى‌خوام. ننهٔ کچل در جواب گفت: ننه، تو یک‌نفر کچل هستى و سال به دوازده ماه تو تنور زندگى مى‌کنى. چه‌طورى براى تو زن بگیرم؟ کچل باز برگشت و گفت: من زن مى‌خوام. ننهٔ کچل‌تنورى گفت: حالا چه کسى را مى‌خوای؟ کچل گفت: من دختر پادشاه را مى‌خوام! ننهٔ کچل برگشت گفت: آخه پسر جون دختر پادشاه میاد خونهٔ تو چکار کنه که همیشه تو تنور هستی. کچل گفت: باید برى و او را برام بگیری. ننهٔ بیچاره ترسان و لرزان رفت خواستگارى دختر پادشاه. شاه قبول نکرد. اما دختر قبول کرد و عروسى کردند و دختر را آوردند براى کچل تنوری.


دختر وقتى وارد خانه شد، برگشت گفت: ننه جون، اختیار این کچل از این به بعد در دست منست. شب خوابیدند صبح از خواب بلند شدند کچل‌تنورى گفت: ننه من نون مى‌خوام. ننه کچل‌تنورى گفت: دیگه اختیار تو دست من نیست باید از زنت نون بگیری. کچل‌تنورى رو کرد به زنش که عروس به من نون بده بخورم. زن برگشت گفت: نانت را گذاشته‌ام توى درگاه خانه، بلند شو بردار بخور. ظهر شد کچل برگشت گفت: عروس به من نون بده. عروس جواب داد: نان گذاشته‌ام سر پلکان حیاط. برو بخور. کچل بلند شد نان را برداشت و فورى جست توى تنور و نان را خورد. شب شد کچل دوباره برگشت گفت: عروس من نون مى‌خوام. عروس گفت: نانت را گذاشته‌ام توى حیاط برو بیار بخور. کچل رفت نان را برداشت دوباره تپید توى تنور و نان را خورد و شب صبح شد. کچل دوباره نان خواست. دختر گفت: نان را گذاشته‌ام توى کوچه. کچل تا رفت نان را بیاورد دختر فورى در را بست و کچل را بیرون کرد.

کچل‌تنورى هر چى خودش را زد و کُشت دید در باز نمى‌شود. دیگر ناامید شد و کمى نشست. ناگهان از پشت در دختر گفت: برو توى بازار، توى محله از مردم یاد بگیر چه جور کار مى‌کنند چرا باید مدام توى تنور باشی؟ کچل ناچار رفت توى شهر بنا کرد به گشتن و دیدن مردم. جمعیت فراوانى دید. گفت که من از نادانى توى تنور جا خوش کرده بودم. باید حالا به شکار بروم ببینم بیابان چه جور جائى است. کچل تنورى برگشت خانه و در را کوبید. مادرش آمد پشت در گفت: کى هستی؟ کچل گفت: مادر، من هستم در را باز کن مى‌خواهم برم شکار. مادر ذوق کرد و در را به روى پسرش باز کرد. پسر وارد حیاط شد. گفت: کمى نان براى خرج راه من بگذارید. مادرش گفت: ننه جون! تو که تا حالا از توى تنور تکان نخوردى حالا چطور مى‌تونى برى شکار؟ کچل جواب داد: به کار من نه نیارید. مادرش بلند شد چند تا نان و قدرى آرد و چند تا تخم‌مرغ خام براى پسرش گذاشت.

کچل سفره را بست و انداخت نوک چوبى و از مادرش و زنش خداحافظى کرد و رو به بیابان گذاشت. یک مدت که راه رفت لاک‌پشتى را دید. او را برداشت و در کوله‌پشتى خود گذاشت. چند ساعت دیگر که راه رفت یک قلم پاى خر پیدا کرد. آن را هم برداشت و به‌جاى تفنگ حمایل کرد به شانه‌اش. مسافتى که رفت رسید به یک کوه عظیمی. وسط کوه که رسید صداى عجیبى شنید. سر بلند کرد دید یک دیوى به چه بزرگى صدا مى‌زند: اى آدمیزاد مگر جان به تو زیادى است که این‌طور بى‌ترس و واهمه از این کوه دارى بالا مى‌آئی؟ کچل‌ صدا را که شنید برگشت گفت:'مگه تو کى هستى که من بترسم؟ دیو گفت: من دیو هستم و تو را یک لقمهٔ کوچک خودم مى‌دانم. کچل در جواب گفت: منم از آنها هستم که او تو ترسى ندارم. دیو گفت: حالا که تو چنین دل و جرأتى دارى یک زورى نمایان کن.

کچل حواب داد: تو نمایان کن. من احتیاج به قدرت‌نمائى ندارم. دیو دست کرد یک تکه سنگ از کمر کوه کند و فشار داد که آب از آن فرو ریخت. آن وقت پرت کرد براى کچل که این زور من. حالا تو نشان بده. کچل هم دست کرد و از تخم‌مرغ‌هائى که همراه داشت برداشت و چنان فشار داد که آب از آنها سرازیر شد. دیو وقتى هنرش را دید خیلى خودش را باخت و کچل برگشت و گفت: زور دوم را بزن آدیوه! دیو دست کرد توى موها زیر بغلش و یک شپش گرفت به اندازهٔ قورباغه، پرت کرد براى کچل که این جونه‌ور تن من هست کچل هم دست کرد توى کوله‌پشتش لاک‌پشت را درآورد و در جواب دیو گفت: این هم جونه‌ور بدن منه! آدیو برگشت و گفت: اى پدرسوخته آدمیزاد که جانور بدنت به این بزرگى است! کچل‌تنورى گفت: زور سوم را بزن ببینم کدام زور میشیم؟ آ دیو دست کرد یکى از دندان‌هاى خود را کشید و به اندازهٔ نیم‌متر و پرت کرد براى کچل‌تنورى که این دندان من است.

کچل‌تنورى فورى دست کرد قلم پاى الاغ را پرت کرد براى آدیوه که این هم دندان من است. دیو این قدرت را که دید زود خود را باخت و تسلیم شد. آکچل خودش را به دیوه رساند و گفت: زود باش من گرسنه هستم. باید براى من یک خروار برنج آب بگیرى بى‌آنکه یک سیر کم و زیاد باشد. دیوه فورى برنج پخت توى همان خانه‌اى که آکچل بود یک تاپو (خمرهٔ بزرگ گلى) هم بود. آکچل به آدیوه دستور داد که باید مجمعهٔٔ فراشى داشته باشد و به نوبت هر کدام آنها را پر کنى و بیاورى جلو من بگذارى و چنان بگذارى و چنان بیاورى که پى بر نشود که مبادا خوراک زده شوم. آکچل هم تاپو را در نظر گرفت و هر چه آدیوه برنج مى‌‌آورد بلند مى‌شد و آن را در تاپو مى‌ریخت و ته آن را پاک مى‌کرد و صدا مى‌زد: پدر سوخته زود بیاور! تا یک خروار برنج تمام شد.

کچل گفت: من یک رختخواب مى‌خواهم که هیچ به من لطمه نزند. آدیو هم زود آن را حاضر کرد. کچل گفت: بگذار و برو. آدیو پیش خودش گفت پدرت درآید آدمیزاد که مرا از بین مى‌بری. کچل هم نامردى نکرد ته تیرى را که در کنج خانه افتاده بود برداشت و به‌جاى خود گذاشت و خودش رفت بالاى تاپو قایم شد. آدیو با خودش فکر کرد خوب است تا این خواب است من بروم و او را بکشم. آهسته‌آهسته در خانه را باز کرد و یواشکى وارد شد. آمد بالاى سر آکچل و دید که آکچل مست خواب است. آدیو هم شمشیر را کشید و چنان بر فرق آکچل زد که یک تکه از چوب خورد به تیر اتاق و دوباره به زمین افتاد. آدیو پیش خود فکر کرد که آکچل را کشت. پا گذاشت به فرار. کچل هم فورى آمد پائین و در رختخواب خود قرار گرفت و صدا زد: آ دیو بیا پدرسوخته که پشه مرا اذیت مى‌کند. آدیو حیرت‌زده آمد و چون او را سالم دید گفت: چه مى‌فرمائید قربان؟

کچل جواب داد: بنشین! آدیو هم آمد زانو به زمین زد گفت: معذرت مى‌خواهم. در این وقت بادى از او جدا شد. کچل از زور باد به تاق اتاق چسبید. آدیو پرسید: چرا رفتى تاق اتاق؟ کچل گفت: مى‌خواهم این تیر را بیرون بیاورم و به تو فرو کنم. آدیو هم وقتى دید ممکن است حرفش راست باشد پا به فرار گذاشت. در راه که فرار مى‌کرد روباه را دید. روباه گفت: چرا فرار مى‌کنی؟ دیوه گفت: یک آدمیزاد آمده که یک خروار برنج مرا به یک وعده خورده و آشیانهٔ مرا هم بر هم زده. در این میان کچل به خودش گفت بروم ببینم آدیو فرار مى‌کند یا نه؟ وقتى بیرون آمد دید که دیو با روباه برگشته . صدا زد که اى روباه حرامزاده پدرم وقتى مى‌خواست بمیرد وصیت کرد که من نه تا دیو از روباه طلب دارم. این یکی، هشت تاى دیگر را حاضر کن.

دیو برگشت به روباه گفت: بدجنس موذى مرا مى‌خواهى به‌جاى قرضت بدهی؟  این را گفت و فرار کرد. روباه هم که این را دید پا به فرار گذاشت. کچل هم برگشت توى قلعهٔ دیو در هر کدام از اتاق‌ها را باز کرد مى‌دید پر از جواهر و طلا و چیزهاى گرانبهاست. خوشحال شد و یک چادرشب پهن کرد و هر چه توانست طلا و جواهر توى آن ریخت و راه خانه را پیش گرفت. وقتى به خانه رسید در زد. مادر در را باز کرد دید پسرش به پشت خود کوله‌بارى دارد. از او پرسید: این‌ها چیه پسرم؟ پسر هم جواب داد: هیچ، داد و بیداد نکنید که من گنج گرانبهائى پیدا کرده‌ام و تمام داستان خود را براى زن و مادر خود گفت. دختر دستور داد قصرى در کنار شهر بسازند که مانند نداشته باشد از قصر پدرش صد درجه بهتر. و بالاخره به خوشى و در حقیقت صد سال زندگى کردند و هنوز هم قصه‌ هایشان بر سر زبانها است.