شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

رضا خندان : آقا حسنک

کلمات کلیدی :

 

قصه، فرهنگ و افسانههاى مردم ایران

زن بیوه‌اى چند بچه داشت. بزرگترین آنها حسنک نام داشت. روزى پیرزن پسر خود را به دکان بزازى برد تا نزد او شاگرد شود و حداقل نان خود را به‌دست آورد. شب که بزار به خانه‌ رفت آقا حسنک از او خواهش کرد که شب را در داخل دکان بخوابد. بزاز قبول کرد و پرسید: اسمت چیه؟ آقا حسنک گفت: اسم من گز کن بدرکه. بزاز به خانه رفت. صبح که آمد داد زد: گز کن بدرک! آقا حسنک گفت: چشم! کمى صبرکنید. وقتى حسنک در را باز کرد. بزاز آه از نهادش بلند شد. همهٔ پارچه‌ها تکه پاره شده بود. استاد حسنک را به‌باد کتک گرفت. حسنک گفت: خودت گفتى گز کن بدرک! بله. با این کار، حسنک از کار بر کنار شد.


پس از چندى مادر حسنک دوباره او را برد تا جائى دست او را بند کند. او را برد پیش استاد کوزه‌گر. استاد او را به شاگردى قبول کرد. حسنک تا شب به‌خوبى کار کرد. شب که شد حسنک التماس کرد تا استاد اجازه دهد شب را در دکان بخواهد. استاد قبول کرد. پرسید: اسمت چیست؟ حسنک گفت: دوبه هم زنک. استاد رفت و صبح آمد. اسم پسرک را فریاد زد: دوبه هم زنک. حسنک گفت: صبر کن استاد، دوتاى دیگر مانده. استاد که صداى به‌هم خوردن کوزه‌ها را شنید با لگد در را باز کرد و داخل شد. دید که همهٔ کوزه‌ها شکسته و از بین رفته است. تا ‌تونست حسنک را کتک زد. آقا حسنک گفت: خودت گفتى دو به‌هم زنک. استاد هم او را از دکان بیرون کرد.

مادر حسنک او را برد پیش قصاب تا آنجا مشغول به‌کار شود. قصاب مقدارى گوشت به‌ حسنک داد و گفت: ببر به خانهٔ من و به زنم بگو براى ظهر کوفته برنجى درست کند. حسنک گوشت را برد و پیغام استاد را رساند. شب شد. استاد در دکان را بست. حسنک التماس کرد تا قصاب اجازه دهد، شب در خانهٔ او بخوابد. قصاب قبول کرد. پرسید: اسمت چیست؟ حسنک گفت: کوفتک! شب که همه خوابیدند. حسنک سراغ دختر قصاب رفت. هرچه دختر مى‌گفت: کوفتک اذیتم مى‌کند، قصاب و زن او به خیال اینکه خوردن کوفته برنجى ظهر او را اذیت مى‌کند به حرف او توجهى نکردند. صبح که از خواب بلند شدند، فهمدیند که کار از کار گذشته و کوفتک کار خودشو کرده. شکایت به داروغه بردند و داروغه حکم کرد حسنک از شهر بیرون برود.

مادر حسنک مقدارى نان جو به او داد و گفت: برو که دیگر رویت را نبینم. آقا حسنک، ناراحت راه بیابان را در پیش گرفت و با خود عهد کرد که دیگر کارهاى غلط نکند. رفت و رفت تا به جوى آبى رسید. دست و روى خود را شست و تکه‌اى از نان جو را کند و داخل آب گذاشت تا خیس بخورد. در همین موقع دید آب گل سرخى را مى‌آورد. گل کنار نان ایستاد. حسنک آن را برداشت و بوئید. خیلى خوشش آمد. در جهت مخالف جریان آب راه افتاد تا سرچشمهٔ آن را پیدا کند. در بین راه چند بار ایستاد تا نان خود را خیس کند و هر بار چشمش به گل سرخى افتاد. حسنک همین‌طور رفت تا به باغى رسید. از درختى بالا رفت و همان جا نشست.

ناگهان دید ابرى در آسمان پیدا شد و از میان آن دیوى که گوسفندى را در بغل داشت پائین آمد و کنار سبزى‌ها نشست. حسنک خوب نگاه کرد، دید دختر زیبائى خوابیده و خنجرى روى سینهٔ او و شیشه‌اى هم در کنار او است. دیو خنجر را از روى سینهٔ دختر برداشت و شیشه را زیر دماغ او گرفت. دختر بیدار شد. دیو گوسفند را کشت و از گوشت آن کبابى درست کرد و با دختر خوردند. سپس دختر بلند شد و گلى چید، آن‌را بوئید و داخل آب انداخت. حسنک فهمید گل‌هائى که پیدا کرده همین‌طور به آب انداخته شده‌اند.

دیو پس از این که غذاى خود را خورد دختر را کشت. خنجر را روى سینه‌اش گذاشت و رفت. حسنک از بالاى درخت پائین آمد. خنجر را از روى سینهٔ دخترت برداشت و شیشه را زیر دماغ او گرفت. دختر بلند شد و از دیدن حسنک تعجب کرد. حسنک داستان را از او پرسید. دختر گفت: من دختر پادشاه هستم. یک روز در این باغ گردش مى‌کردم که طوفان شد و این دیو مرا اسیر خودش کرد. آقا حسنک گفت: من تو را نجات مى‌دهم فقط جاى شیشه عمر دیو را از او بپرس. موقع آمدن دیو، حسنک دختر را به حال او درآورد و خودش پنهان شد. دیو آمد، دختر را بیدار کرد و به او گفت: بوى آدمیزاد مى‌آید. دختر گفت: به غیر از من و تو کسى اینجا نیست. دیو مدتى گشت و کسى را نیافت. سرانجام دختر با ناز و دلبرى توانست جاى شیشهٔ عمر دیو را از زیر زبان او بیرون بکشد. دیو او را به گوشه‌اى باغ برد و روى زمین درى را به او نشان داد و گفت: زیر این در، سى‌ پله است که روى هر پله، یک سگ نشسته. روى کف زیرزمین حوضى است که یک سگ درنده کنار آن است. شیشه عمر من توى شکم آن سگ است.

دیو پس از مدتى که با دختر بود، او را کشت و رفت. آقا حسنک از جائى که پنهان شده بود بیرون آمد و دختر را بیدار کرد. دختر جاى شیشهٔ عمر دیو را به او گفت. حسنک خنجر دیو را برداشت. در زیرزمین را باز کرد و سگ‌ها را یکى یکى کشت. وقتى خنجر خود را توى شکم سگ کنار حوض فرو کرد ناگهان صداى مهیبى بلند شد. شیشهٔ عمر دیو شکسته شد. طلسم‌ها شکست. دختر و حسنک و باغ و قصر را با همهٔ خدمه‌ آن دیدند. حسنک دختر را گوشه‌اى پنهان کرد و خودش به سراغ پادشاه رفت و گفت که دختر او را یافته است و سپس حقیقت را به پادشاه گفت و دختر را به نزد پادشاه آورد. پادشاه خیلى خوشحال شد و دستور داد تا مادر آقا حسنک را بیاورند. باورتون نمیشه که آقا حسنک شد داماد پادشاه. و زندگی خوشی را در قصر آغاز کرد. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.  اما من یقین دارم که قصه ی ما هنوز به سر نرسیده!