شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

منوچهر کریم‌زاده : گربة شیرافکن

کلمات کلیدی :

 

در میان موارد آثار گوناگون ادب عوام، قصه کهن تر از همه آنها است و دوام و بقائی خارق العاده و حیرت انگیز دارد. در حقیقت قصه و افسانه یکی از نخستین زاده های طبع و ذوق بشر و قدیمی ترین سند زندگی و تفکر و دگرگونی های حیات آدمیزاد است. شروع تشکل و آغاز پیدائی آن تاریخی معین و قطعی ندارد، تنها میتوان حدس زد که عمر آن با عمر آدمی بر روی این کره خاکی و محنت زده برابر است. آدمیزاد از روزگاری که خود را شناخته، قصه ساخته، قصه گفته و قصه شنیده است و با آنکه آنرا ثبت و ضبط نکرده، خود از فراز و نشیب قرون و اعصار گذشته و سینه به سینه و دهان به دهان نقل شده تا به امروز رسیده است.


روزی, روزگاری دهقانی گربه ای داشت که از بدجنسی لنگه نداشت. یک روز دهقان از دست گربه کلافه شد. او را گرفت و برد به جنگل و به امان خدا رهاش کرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت و رفت تا به روباهی رسید. روباه همین که گربه را دید انگشت به دهان ماند که این دیگر چه جور جانوری است و با خودش گفت: سال های سال است در جنگل زندگی می کنم، تا حالا چنین جانوری ندیده بودم. بعد رفت جلو. از ترس تعظیم کرد و گفت: ای جانور رشید و زیبا, بگو ببینم اسم شریفتان چیست و از کجا می آیی؟ گربه شستش خبردار شد که روباه از او ترسیده. کش و قوسی به کمرش داد؛ دستی به سبیل هاش کشید و گفت: اسمم گربة شیرافکن است و از جنگل های دور می آیم.

روباه گفت: چه افتخاری! جناب گربة شیرافکن. قدم رنجه بفرمایید و مهمان این حقیر باشید. و گربه را با احترام به خانة خودش برد. روز بعد, روباه برای تهیة غذا رفت بیرون و گربه ماند تو خانه. روباه در جنگل این ور و آن ور می رفت و دنبال خوراک می گشت که به گرگی رسید. گرگ گفت: روباه جان! این روزها خیلی کم پیدایی. هیچ معلوم است کجایی؟ روباه گفت: شوهر کرده ام! گرگ پرسید: با کی؟ روباه گفت: با یکی که از جنگل های دور آمده و اسمش گربة شیرافکن است. گرگ گفت: می شود ایشان را ببینم و با او آشنا شوم؟ روباه گفت: کار نشد ندارد! اما باید اول سبیلش را خوب چرب کنی. گرگ گفت: عجب، داستان چیه؟ روباه گفت: شوهرم خیلی غیرتی است و اگر از کسی خوشش نیاید در یک چشم به هم زدن یک لقمة چپش می کند و تا حالا هیچکی جرئت نکرده بدون هدیه بیاید به حضورش. و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسید.

خرس تا چشمش افتاد به روباه, گفت: روباه جان! پارسال دوست, امسال آشنا. خیلی وقت است پیدات نیست. روباه فت: چه کنم! شوهرداری فرصت برایم باقی نگذاشته. خرس پرسید: مگر شوهر کرده ای؟ روباه گفت بله. خرس گفت: با کی؟ روباه گفت: با یکی که از جنگل های دور آمده و اسمش گربة شیرافکن است. خرس گفت: می شود من را با او آشنا کنی؟ روباه گفت: چرا نشود. خودم ترتیب کار را می دهم. اما, بد نیست بدانی که شوهرم خیلی بدقلق است و در دید و بازدیدها اگر کسی خوب شرط ادب به جا نیاورد و رضایت او را جلب نکند, زود به رگ غیرتش برمی خورد و تند او را می گیرد و در یک چشم به هم زدن می خورد. خرس گفت: ای داد بی داد! پس چه کار باید کرد که بدون خطر و بی دردسر او را ببینم. روباه گفت: هدیة به دردبخوری تهیه کن و بیا به دیدنش. این طوری بلکه بخت یارت باشد و جان سالم به در ببری.

گرگ گوسفندی گیر آورد و خرس گاوی شکار کرد و جدا جدا راه افتادند بروند خدمت گربة شیرافکن. هدیه هاشان را تقدیم کنند و با او آشنا شوند. گرگ و خرس در بین راه رسیدند به هم. گرگ به خرس گفت: سلام داداش جان! روباه خانم و جناب گربة شیرافکن را ندیدی؟ خرس گفت: علیک سلام برادرجان! من هم چشم به راه دیدارشان هستم. گرگ گفت: گمان کنم همین دور و برها باشند. بی زحمت یک تک پا برو جلوتر و صداشان کن. خرس گفت: نه برادرجان! من پایم راه نمی گیرد برم جلوتر. تو هر چه باشد از من جگردارتری, تو برو. در این موقع خرگوشی پیدا شد. خرس تا خرگوش را دید صدا زد: آهای کوچولو! بیا جلو ببینم. خرگوش با ترس و لرز رفت پیش خرس. خرس گفت: می دانی خانة روباه کجاست؟ خرگوش گفت: بله.

خرس گفت: تندی برو بگو ما آمده ایم جناب گربة شیرافکن را ببینیم. خیلی مشتاق دیدار هستیم. هدیه های ناقابلی هم آورده ایم که تقدیم کنیم. خرگوش چهار تا پا داشت چهار تای دیگر هم قرض کرد و مثل باد رفت طرف خانة روباه. خرس و گرگ ترس ورشان داشت و فکر کردند اگر بروند قایم شوند خیلی بهتر از این است که تمام قد بایستند آنجا. خرس گفت: من می روم بالای درخت. گرگ گفت: داداش! فکری هم به حال من بکن که نمی توانم بروم بالای درخت. خرس، گرگ را زیر بوته ها پنهان کرد و یک خرده برگ خشک ریخت روش و خودش رفت بالای درخت صنوبر بلندی که هم در امان باشد و هم بتواند ببیند گربة شیرافکن پیداش می شود. خرگوش خودش را به خانة روباه رساند. سلام کرد و گفت: من را عالیجناب خرس و جناب گرگ فرستاده اند خدمتتان خبر بدهم که خیلی وقت است با هدیه های مناسبی آمده اند اینجا و چشم به راه دیدار جناب شیرافکن هستند.

روباه گفت: الان می رویم پیشوازشان. و با گربة شیرافکن به راه افتاد. خرس از دور آن ها را دید و به گرگ گفت: دارند می آیند؛ ولی این جناب شیرافکن خیلی کوچولو موچولو است. گرگ گفت: به هیکلش نگاه نکن. بگذار بیاید جلو ببینیم چه جور جانوری است. طولی نکشید که روباه و گربة شیرافکن سر رسیدند و همین که چشم گربه به لاشة گاو افتاد, موهاش سیخ سیخی شد. خرناس کشید و پرید با پنجه و دندان پوست گاو را درید و از زور خوشی معو . . . معو کرد. خرس از دیدن این صحنه ترسید. فکر کرد گربه دارد می گوید کم است! کم است! و با خودش گفت: عجب جانوری! با این جثة ریزه میزه اش آن قدر پرخور است که به لاشة گاوی که شکم چهار پنج تا خرس گشنه را سیر می کند می گوید کم است, کم است.

گرگ هم از معو معو و صدای خرناس، ترس ورش داشته بود, یواش یواش با پوزه اش برگ ها را کنار زد که بتواندگربة شیرافکن را ببیند. گربه صدای خش خش را شنید. خیال کرد موشی رفته زیر برگ ها قایم شده و مثل برق پرید به پوزة گرگ پنجه کشید. گرگ از درد فریادی زد و پاگذاشت به فرار. گربه که انتظار چنین چیزی را نداشت, از ترس جانش چنگ انداخت به درخت صنوبری که خرس روی آن بود و تند تند رفت بالا. خرس خیال کرد گربة شیرافکن گرگ را از میدان به در کرده و حالا دارد از درخت بالا می آید که حساب او را هم کف دستش بگذارد و با عجله خودش را از بالای درخت انداخت پایین و افتان و خیزان فرار کرد. روباه چند قدمی دوید دنبال آن ها؛ بعد ایستاد و فریاد زد: کجا فرار می کنید ترسوها؟ بایستید تا شیرافکن تکلیف تان را روشن کند.