شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

جک کانفیلد: کودک درون و چراغ جادو

کلمات کلیدی :

شیطنت را فراموش نکنید؛ حتی اگر فیلسوف ترین فرد در روزگارتان هستید!

وو، گدایی مستمند در خیابان یکی از شهرهای چین، با کاسه‌ی گدایی‌اش جلوی عابران را می‌گرفت و برنج یا چیزهای دیگر طلب می‌کرد. روزی گدا شاهد عبور مرکب با شکوه امپراتور شد که در کجاوه‌ی سلطنتی نشسته بود و به هر کس که می‌رسید هدیه‌ای می‌داد. گدای بینوا که از خوشحالی سرمست گشته بود، در دل گفت: روز بخت و اقبال من رسیده. ببین امپراتور چه بذل و بخشش‌ها که نمی‌کند و چه هدیه‌ها که نمی‌دهد.  آنگاه شادمانه منتظر ماند. هنگامی که امپراتور به مقابل او رسید، وو کلاه از سر برگرفت و تعظیمی کرد و منتظر ماند تا هدیه‌ی گرانبهای امپراتور را دریافت دارد.


ولی امپراتور کریم و بخشنده به‌جای اینکه چیزی بدهد رو کرد به وو و از او هدیه‌ای خواست! گدای پریشان احوال به‌شدت منقلب و افسرده گشت. با این وصف، به روی خود نیاورد و دست در کلاهش برد و چند دانه برنج درآورد و تقدیم امپراتور کرد. امپراتور آن‌ها را گرفت و به راه خود ادامه داد. وو تمام آن روزمی‌خروشید، غرولند و شکایت کرد و برای امپراتور نفرین فرستاد و به هرکس می‌رسید داستان آن روز را تعریف می‌کرد و بودا را به یاری می‌خواست و از او می‌طلبید که دادش را بستاند. چند نفری ایستادند و به سخنانش گوش دادند و چند برنجی ریختند و پی کار خود رفتند. شب هنگام که وو به کلبه‌ی محقرانه‌اش رسید و محتویات کلاهش را خالی کرد، علاوه بر برنج، دو قطعه طلا به اندازه‌ی همان برنجی که به امپراتور داده بود، در آن یافت!