شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

قصه دوستی موش و قورباغه

کلمات کلیدی :

افسانه محبت ابدی

موش پیر از سوراخش بیرون آمد، این طرف و آن طرف را نگاه کرد و به طرف ساحل رودخانه به راه افتاد. قورباغه سبزی که روی سنگ خیسی نشسته بود و با دهان باز انتظار می کشید که مگسی بداخل دهانش برود به او گفت: صبر کن ... کجا می روی؟ موش که ایستاده بود گفت: می خواهم فرار کنم. قورباغه پرسید: از دست چه کسی می خواهی فرار کنی؟ موش جواب داد: از دست زنم. قورباغه باز پرسید: چرا می خواهی فرار کنی؟ موش جواب داد: آخر او خیلی بد اخلاق است. کار هر روز ما دعوا است. امروز بعد از ظهر خوابیده بودم. او به من حمله کرد و بلندترین موی سبیلم را کند. نگاه کن. ببین حالا به چه چیزی شباهت دارم. قورباغه گفت: آقا موشه، هیچ اهمیتی نداره. تو مثل سابق قشنگ و زیبا هستی. اما چرا می خواهی فرار کنی؟ شاید قصد داری ... ؟ 


موش جواب داد: می خواهم در ساحل رودخانه منتظر بمانم تا یکی از این کشتی هایی که گندم بارشان است برسد. من خیلی به گندم هائی که بارکشتی هاست علاقه دارم. قورباغه گفت: ببین آقا موشه، این جا پیش من بمان. من و تو می توانیم زوج خوبی باشیم. وقتی که تو غمگین باشی بهترین آوازهایم را برایت می خوانم. موش گفت: پس همین حالا یکی از آن ها را برایم بخوان. قورباغه به داخل آب جست زد و دهان باز کرد و خواند. بعد باز به روی زمین برگشت و به موش که خیلی متعجب شده بود نگاه کرد.

موش به او گفت: تو بهترین خواننده دنیا هستی، چرا در اپرا آواز نمی خوانی؟ قورباغه گفت: از من تقاضا کردند که در اپرا آواز بخوانم اما خودم قبول نکردم. میل داری کمی با هم گردش کنیم؟ موش جواب داد: با کمال میل. بعد به راه افتادند. قورباغه پشت سر هم حرف می زد: تعریف می کرد که چطور شوهر عزیزش را لکلکی خورده است و او چطور برای نجات جانش خود را به داخل آب پرتاب کرده است.

موش که به هیجان آمده بود گفت: در حقیقت تو زبان باز ترین قورباغه ای هستی که من دیده ام. چرا شعر نمی گوئی و برای بچه ها قصه و داستان نمی نویسی؟ قورباغه گفت: چرا نمی نویسم. خوب هم می نویسم. اسم من در همه مجله های قورباغه هست. در این موقع آن دو وارد باغ آسیابان شدند و زیر سایه برگی توقف کردند. در نزدیکی آن ها پرنده ای می خواست گیاهی را با نوک خود بکند، اما گیاه مقاومت می کرد. قورباغه که با چشم هایش می خواست موش را بخورد به او گفت: آقا موشه، میل داری که ما دو تا برای همه عمر با هم باشیم؟

موش زیر لب گفت: تو می گوئی، اما چطور میشود این کار را کرد؟ قورباغه گفت: الان می گویم. بعد رو به پرنده کوچکی که گیاه را می کند کرد و پرسید: آهای! پرنده کوچولو، با این علف می خواهی چه کار بکنی؟ پرنده جواب داد: می خواهم با آن لانه ام را تعمیر کنم. قورباغه گفت: این یکی را بیاور اینجا، برای تو خیلی ساده است که علف دیگری پیدا کنی. پرنده علف را آورد. آن وقت قورباغه به او گفت: حالا یکی از پاهای مرا با کمک این علف به یکی از پاهای این آقا ببند. خیلی محکم هم ببند. پرنده تا آنجا که می توانست پاهای آن دو را محکم به هم بست. اما هنوز از آن جا دور نشده بود که لک لک بزرگی در آسمان باغ پیدا شد. قورباغه گفت: آهای! لک لک!

بعد جست زنان به طرف رودخانه رفت و موش را هم به دنبال خود کشید. وارد آب شد، به طرف سوراخی رفت و خود را زیر سنگی پنهان کرد اما موش غرق شد بی آن که بتواند فریادی بکشد و کمک بخواهد. وقتی که لک لک رفت قورباغه به روی آب آمد. موش بی جان هم همینطور. کلاغ گرسنه ای که آن را دید گفت: آهان! این همان چیزی است که من می خواستم و تند مثل تیر به طرف آب حمله ور شد. موش را به منقار گرفت و به آسمان برد. قورباغه که سرازیر آویزان شده بود به آسمان برده شد. قورباغه از آن بالا می نالید: کار من دیگر تمام شد. لک لک که خم شده بود و در کمین مارمولک بود سری برگرداند و کلاغ را نگاه کرد و با حسرت گفت: به این می گویند اقبال و بخت! با یک تیر دو نشان!