شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان اعتماد

کلمات کلیدی :

  

 

خدا خواست که به اسم غار من ثبت شود. من از بازمانده های عهد کهن شدم! از معبد عظیم بلقیس به این دیار آمدم. مهاجرم. ما مثل انسانها پادشاهی نداریم! بسیار آزادیم در جا به جایی و سفر. در نزدیکی روستایی به نام رقیم در دیار دقیانوس در غاری به نام کهف زندگی می کنم، برای همین تمام دوستانم مرا کهف صدا می زنند. قلمرو محدوده ی من اینجاست، نه کمتر، نه بیشتر. به حدود وظایف خود بسیار آشنا. بدون هیچ نگهبانی. صادق و بی ریا و با لقمه طعامی سیر.


به خاطر صفات اکتسابی ام، اعتماد به سادگی بین من و دوستانم حکم فرماست. همچنین اعتماد کامل به انسانها! البته بیشتر از جانب من نه از طرف دوستانم! من مطیع مطیع ام! در این غار آموختم، به خودم عشق بورزم تا به مرحله ی اعتماد به نفس برسم. بین اقوام ما کسی حق نداشت خود شکنی بکنه! همه به این موضوع اهمیت می دادند. در این ریاضت، تلاش من برای حفظ سلامتی بود نه کسب ثروت بیشتر و یا افزودن علم. خیلی ساده بگم ما تابع فطرت (خداوندگاری) درون خویش هستیم!

چند وقتی است با چند نفر آشنا شده ام که برای عبادت پروردگارشان به غار من پناه آورده اند، و من مهمان نواز، در کنار صداقت و پاکدامنی اینها چیزهایی یاد گرفته ام که مرا هم پای بند خویش نمودند و من لحظه ای از نگهبانی از آنها کوتاهی نکردم، کاملا به من اعتماد داشتند، خانه ام را  به آنها واگذار کردم و آنها هم مرا در غذایشان سهیم نمودند و شب هنگام در سکوت آنجا در خاطرات و رویاهای خویش غرق می شدم!  قرار بود من هم به اتفاق آنها سیصد و اندی سال به خواب عمیقی فرو روم! و در عهد جدیدی دوباره بیدار شویم! من درک و علت انجام آن واقعه را نمی دانستم!

روزی جمعه پیر مردی سفید پوش به غار ما نزدیک شد و با خود کوله باری غذا به همراه داشت، غذاهایی بسیار لذیذ، که تا آن زمان چنین چیزهایی نخورده بودم. من عادت داشتم فقط یک وعده غذا بخورم! او با آنها صحبت نمود و دست گرمش را برسر و صورت من هم کشید و در موقع خروج نجوا کنان به من گفت: با خوردن این غذا، تو هم با اینها به خواب عمیقی فرو خواهی رفت! او را نمی شناختند اما در این فرصت کوتاه کلی با هم به گفتگو مشغول بودند. گویی سالیان سال است که اینان را می شناسد! فقط من می دانستم او بشر و انسان نیست. من از هیبت او نمی توانستم زیاد نزدیکش شوم! نیروی عجیبی داشت، فقط من می توانستم اینها را درک کنم.

شب فرا رسید. هوا کاملا مهتابی بود همه را خواب فرا گرفت و آن واقعه اتفاق افتاد، نوری از آسمان به داخل غار وارد شد، همه جا می درخشید، من از ترس چشمانم را بسته بودم، دوباره بوی عطر پیر مرد به مشام تیز من رسید و آرامش بر بدنم چیره گشت و دیگر هیچ چیز متوجه نشدم. تا سیصد و اندی سال بعد که اینها را نوشتم. او به آنها گفت: اگر یادتان ماند،  بنگارید از حقیقتِ رستاخیز. اما قدرت درک من از حرف های او بسیار اندک بود. اعتماد بود که مرا به  با وفایی شهره ی عالم ساخت و از خداوند خواستم اعتماد و با وفایی جزیی از فطرت درونی فرزندانم شود.

تقدیم به روح پاک مادرم، پدرم

ارواح طیبه شهداء، صلحاء و همه ی عزیزانی که لطفشان همیشه شامل حال من بوده و هست