شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ازوپ : مسابقه خرگوش و لاک پشت

کلمات کلیدی :

 از قصه گویان و افسانه سرایان عهد کهن

روزی لاک پشت جلوی خرگوش ایستاد و گفت: من می توانم سریع تر از تو بروم. و در حالی که خرگوش تعجب کرده بود ادامه داد: لازم نکرده تو به پاهای خودت مغرور شوی و ما لاک پشت ها را دست کم بگیری. خیلی هم به پاهای قوی و چالاک خودت امیدوار نباش. خرگوش که حرفهای عجیب لاک پشت را شنید، از بالا به پائین نگاهی عاقل اندر سفیه به لاک پشت انداخت و گفت: برو دنبال کار و بارت، تو کار و بار دیگری نداری؟ لاک پشت سرش را از لاک خود بیرون آورد و گنت: نه ندارم. تنها کارم این است که با تو مسابقه بدهم. اگر نمی ترسی بیا میدان.


خرگوش قبول کرد مسابقه شروع شد لاک پشت در چشم به هم زدنی به راه افتاد و با تمام وجود و به سختی شروع به حرکت کرد. خرگوش مغرور که اصلا لاک پشت را قبول نداشت و به قدرت دوندگی خودش خیلی امیدوار بود، اجازه داد که لاک پشت جلو بیفتد. خودش هم زیر سایه درختی دراز کشید و به استراحت و خوردن هویچ پرداخت و زیر لب زمزمه کرد و گفت: بگذار جلو بیفتد ببینم چطوری می تواند برنده شود. بعد هم همانجا که پاهایش را دراز کرده و نشسته بود غلتی زد و خوابش برد. اما لاک پشت که فقط به فکر برنده شدن در مسابقه بود، بدون اینکه جائی بنشیند و خستگی در کند، پیش رفت و توانست به خط پایان برسد. اینگونه بود که خرگوش مغرور و امیدوار باخت و لاک پشت سخت کوش به پیروزی رسید.