شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

قضاوت !

کلمات کلیدی :

 

تا کنون چند بار حقیقت اطراف خود را دیده و یا حس کرده اید! فقط با اشک هایتان؟! این نه افسانه است نه داستان! مالک منزلی گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک ها خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند! وقتی از سرکار به خانه می آمدم فرزندانم از من طلب کباب می کردند!


من که توان خرید گوشت را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند! دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه میخواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند!

قاضی پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر را احضار کرد و شکایت صاحبخانه را برایش خواند. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.آن ها هر روز که از سر کار بر می گشتم شادی کنان خود را در آغوشم می افکندند، به امید آنکه من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید!

روزی که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آنها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی بغض گلویش را می فشرد، صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم!