شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مشدی گلین خانم : فاطمه قرقرو

کلمات کلیدی :

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. روزی بود روزگاری بود. مردی بود زنی داشت به اسم فاطمه که خیلی بداخلاق بود و همه اش سر هر چیزی قر می زد. همه او را به اسم فاطمه قرقرو میشناختند. از بس که شوهرش را اذیت می کرد و قر می زد شوهرش تصمیم گرفت از قرزدن او خلاص شود. روزی رفت بیابان چاهی را نشان کرد و آمد به فاطمه گفت: پاشو بریم بگردیم. و فاطمه را برد تو بیابان و بدون آنکه فاطمه بفهمد روی چاه را فرش انداخت و بهش گفت: بیا بنشین، تا فاطمه پا گذاشت روی فرش، افتاد توی چاه و شوهرش از شر فاطمه قرقرو خلاص شد. دو سه روز بعد شوهر فاطمه رفت سر چاه که ببیند فاطمه زنده است یا مرده، دید ماری از تو چاه صدا می زند: منو از قرزدن این زن نجات بده پول خوبی بهت میدم!


شوهر فاطمه سطلی با طناب انداخت تو چاه و مار را در آورد وقتی مار آمد بیرون گفت: من پول ندارم که بهت بدم، میرم می پیچم دور گردن دختر حاکم هر کس اومد مرا باز کند من نمیگذارم تا تو بیائی اون وقت پول خوبی بگیر و منو باز کن. مار رفت پیچید دورگردن دختر حاکم هر کی میرفت که مار را باز کند وقتی نزدیک مار میشد جرأت نمی کرد به او دست بزند تا اینکه شوهر فاطمه قرقرو آمد و گفت: من هزار سکه طلا می گیرم و مار رو وا میکنم. شوهر فاطمه رفت به مار گفت: ای مار از دور گردن دختر حاکم وا شو، مار باز شد و به شوهر فاطمه گفت: دیگه کاری به کار من نداشته باشی.

چند وقت بعد مار رفت پیچید دور گردن دختر حاکم شهر دیگری. باز جار زدند: هر کی مار رو از گردن دختر حاکم باز کنه هزار سکه طلا انعام میگیره. هر کی آمد که مار را باز کند نتوانست تا اینکه گفتند: چندی پیش ماری به دور گردن دختر حاکم فلان شهر پیچیده بود یک نفر اونو باز کرد. به حکم حاکم رفتند سراغ شوهر فاطمه قرقرو گفتند: بیا مار رو واکن هزار سکه طلا بگیر. شوهرفاطمه با عجله آمد پیش مار، مار گفت: مگه نگفتم دیگه کاری به کار من نداشته باشی؟ شوهر فاطمه گفت: چرا!؟ مار گفت: خوب، پس چرا اومدی اینجا؟ شوهر فاطمه گفت: اومدم بهت بگم فاطمه قرقرو داره میاد اینجا! مار تا اسم فاطمه قرقرو  را شنید از ترس از دور گردن دختر حاکم باز شد و فرار کرد.

اطرافیان حاکم تعجب کردند و گفتند: مرد! توی این کار چه سری است که تا گفتی فاطمه قرقرو داره میاد فوری مار باز شد و رفت؟ شوهر فاطمه گفت: زنی داشتم به اسم فاطمه، از بس که بداخلاق بود و قر می زد مردم همه بهش میگفتن فاطمه قرقرو . این زن منو خیلی اذیت میکرد تا اینکه روزی اونو به چاهی انداختم، تو آن چاه همین مار بود که دیدید، این مار هم از دست قرزدن فاطمه به تنگ اومده بود، روزی رفتم که ببینم فاطمه زندست یا نه، دیدم مار از ته چاه صدا می زنه منو از دست قر زدن این زن نجات بده، پول خوبی بهت می دم، منم نجاتش دادم، وقتی بالا اومد گفت، پول ندارم بهت بدم، میرم میپیچم دور گردن دختر حاکم تو بیا منو واکن و پول خوبی بگیر، حالا هم این مار همان مار بود و دیدید که باز نمیشد ولی تا گفتم فاطمه قرقرو داره میاد، در حقیقت از ترس قرزدن فاطمه واشد و رفت.