شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

نظامی گنجوی : داستان خیر و شر

کلمات کلیدی :

 

 هفت پیکر

در حقیقت داستانهای کهن ایرانی یا داستانهای پارسی در عرصه ادب عامه، در روزگاری نه چندان دور رواج فراوان داشت و به دلیل جذابیت و دل‌نشینی آن در بسیاری از محافل خانوادگی و مجامع، توسط افسانه‌گویان، دفترخوانان، شاعران، نقادان و پرده‌خوان ها بارها و بارها مورد بیان و نقد قرار گرفته اند. اکثر آنها با این جمله ها شروع می شوند: یکی بود یکی نبود. روزی بود و روزگاری. صدها سال پیش از این ...


یک روز بچه ها جمع شدند تا بازی کنند. بازی آنها یک رئیس لازم داشت. برای انتخاب رئیس قرعه کشیدند و نام شر درآمد. شر نام یکی از بچه ها بود. بچه ها از شر راضی نبودند، چون او را می شناختند و بارها دیده بودند که هر وقت شر، اوسا می شود زورگویی می کند و زیر بار حرف حسابی نمی رود و می خواهد بزرگی نشان دهد. این بود که بچه ها یک صدا گفتند: نه، ما این قرعه کشی را قبول نداریم، ما شر را قبول نداریم، اشتباه شده و باید دوباره از سر شروع کنیم. شر که از درست بودن قرعه اطمینان داشت از این حرف خیلی لجش گرفت و فریاد زد: چرا قبولم ندارید؟ ما که هنوز بازی را شروع نکرده ایم، از کجا می دانید که من بدم؟

یکی از بچه ها گفت: ما چند بار امتحان کرده ایم، تو وقتی مثل همه بازی می کنی بد نیستی ولی عیب تو این است که وقتی اسمت را گذاشتند اوسا، دیگر حرف حسابی سرت نمی شود، گردن کلفتی می کنی، جر می زنی، دغل بازی می کنی، با قوی ترها یار می شوی و حق ضعیف ها را پا مال می کنی، دعوا راه می اندازی و صدای بزرگترها درمی آید. ولی ما می خواهیم بازی کنیم و همه با هم برابر و برادر باشیم، بگذار اوسا یکی دیگر باشد. رسم دنیا این است که وقتی همه با هم یک چیزی را بخواهند یک نفر نمی تواند با همه دربیفتد. ناچار شر هم قبول کرد و قرعه کشی تجدید شد.

این بار قرعه به نام خیر درآمد. خیر اسم یکی دیگر از بچه ها بود، و همه خوشحال شدند و برای او فریاد شوق کشیدند. خیر پسر خوبی بود و همه او را دوست می داشتند چونکه باتربیت بود، هرگز به کسی حرف بد نمی زد و در بازی بی انصافی نمی کرد و با همه مهربان بود و هیچ کس نمی توانست از کارهای خیر ایراد بگیرد. وقتی بچه ها از اوسا شدن خیر خوشحال شدند شر از زور حسودی رنگش سرخ شده بود و خیر هم این را فهمید و برای اینکه دل خوری پیدا نشود گفت: حالا من شر را به جای وردست و معاون خودم انتخاب می کنم و شر هم مطابق میل همه بازی می کند.

پیش از اینکه بچه ها حرفی بزنند شر میان حرف او دوید گفت: نه، من بازی نمی کنم، من می خواهم بروم. شر خیلی رنجیده بود، به شخصیتش برخورده بود، و با اینکه خیر در این میان تقصیری نداشت از او رنجیده بود و نتوانست این تحقیر را تحمل کند، قهر کرد و با چشمان اشک آلود به خانه رفت. آن روز گذشت و بچه ها هر روز بازی می کردند و این پیشامد هم فراموش شد اما شر آن را فراموش نکرد. کینه خیر را به دل گرفت، و همیشه پشت سر از او بدگویی می کرد که: خیر بی عرضه است، از دعوا فرار می کند، خیر ترسو است همراه من به صحرا نمی آید، خیر خودپسند است خاک بازی نمی کند. و از این حرفها. اما برای اذیت کردن خیر بهانه ای پیدا نمی کرد چونکه خیر بسیار مهربان بود و آنقدر خوب بود که نمی شد از او بهانه بگیرند و هر وقت هم شر او را مسخره می کرد، دیگران از خیر طرفداری می کردند.

سالها گذشت و خیر و شر هم مانند بچه های دیگر زندگی می کردند، همبازی بودند، همشهری بودند، بچه محل بودند، و بعد هم بزرگتر شده بودند و کمتر یکدیگر را می دیدند، و خیر بیشتر با آدمهای خوب معاشرت داشت و شر همان طور که خودش می پسندید با آدمهای مثل خودش راه می رفت و هر کسی به کاری مشغول بود. این بود تا یک سال که خیر می خواست از آن شهر به شهر دیگر سفر کند و آنجا بماند. در آن زمانها راههای بیابانی چندان امن و امان نبود. همان طور که در آبادیها هم هنوز وسیله ای مثلا مانند بانکها برای نگهداری امانتهای قیمتی یا نقدینه ها پیدا نشده بود. این بود که بعضی از مردم هرگاه نگهداری نقدینه ها را دشوار می دیدند آنها را مانند گنجی در محلی پنهان می کردند و جای آن را به کسی نمی گفتند و بعدها به دست دیگران می افتاد.

در مسافرت هم کسانی که همراه قافله های بزرگ نبودند سعی می کردند تا ممکن است چیزهای گران قیمت همراه نداشته باشند یا نقدینه ای که دارند پنهان و پوشیده باشد تا راهزنان به طمع نیفتند و خودشان آسوده خاطر باشند. خیر هم هرچه اثاث زیادی داشت فروخته بود و به جای آنها دو دانه جواهر خریده بود که بتواند پنهان کند و همراه خود ببرد و در شهر دیگر بفروشد و سرمایه زندگی کند. در روزهای آخر که خیر کم کم با دوستان خداحافظی می کرد شر خبردار شد که خیر می خواهد از آن شهر برود.
شر هم فکری کرد و با خود گفت: من باید بفهمم که خیر چه خیال دارد، خیر همیشه فکرهایش خوب است و مردم خیلی از او تعریف می کنند، من هم نباید بیکار بنشینم. شر هم خودش را آماده کرد و روزی که فهمید خیر خیال حرکت دارد او هم آماده سفر بود. در زمان قدیم سفر کردن به راحتی و آسانی حالا نبود و مسافرت از شهری به شهر دیگر مدتها طول می کشید. مردم پیاده یا سواره با الاغ، با اسب، با شتر و بیشتر همراه کاروان و قافله سفر می کردند چونکه در راهها ناامنی بود و دزد و راهزن و گردنه گیر و این چیزها مسافرت تنهایی را دشوار می کرد. اما خیر می خواست تنها به سفر برود و همه اسباب سفرش را در یک کوله پشتی جا داده بود.

شر هم همین کار را کرد و یک روز صبح بیرون دروازه به هم رسیدند و دیدند که هر دو عازم سفرند. شر همینکه خیر را دید گفت: اوه، آقای خیر، رسیدم به خیر، کجا می خواهی بروی؟ خیر گفت: می بینم که تو هم بارو بندیل خود را بسته ای! شر گفت: من هم از این شهر خسته شدم، می خواهم بروم یک جای خوبی، اما تو چکار می خواهی بکنی؟ خیر گفت: می روم ببینم چه می شود؛ مرا روزیی هست و خواهد رسید. شر گفت: مبارک است، ولی من می خواهم اول به شهر جابلقا بروم، آنجا همه چیز هست و از همه جا بهتر است. خیر گفت: اسمش را شنیده ام. شر گفت: شنیدن کی بود مانند دیدن؟ من آنجا را دیده ام، آنجا هر چه دلت بخواهد پیدا می شود، آنجا مردم شب و روز خوش گذرانی می کنند، هر که آنجا باشد می تواند همیشه خوش و خوب باشد.

خیر جواب داد: نمی دانم، همه جا خوب و بد هست، ولی من می گویم آدم خودش باید خوب باشد، من دنبال خوش گذرانی نمی روم می روم دیگران را ببینم، دنیای خدا را ببینم. شر گفت: تو همیشه اینطور بودی خیر، بد هم که ندیدی، خوب، حالا هم من همراه تو هستم، هر جایی می خواهی برویم ولی جابلقا را من می شناسم، بسیار شهر خوبی است. خیر جواب داد: بسیار خوب، حالا هم داریم می رویم، جابلقا نباشد جابلسا باشد. شر و خیر همراه شدند و از هر دری صحبت می کردند. شر خوشحال بود که خیر را همراهی می کند ولی خیر برایش بی تفاوت بود، کمتر با مردم جوشیده بود و همه را مثل خودش می دانست و تا وقتی از کسی بدی ندیده بود او را آدم خوب حساب می کرد.

خیر و شر با هم رفتند تا از آبادی دور شدند رفتند و رفتند تا شب شد. راهی در پیش داشتند که شر آن را بیشتر می شناخت، پیش از آن رفته بود و دیده بود. شر خیلی جاها رفته بود و در ولگردیهایش خیلی چیزها دیده بود اما خیر تجربه سفر نداشت به خدا توکل داشت و خوبی را سرمایه بزرگ زندگی می دانست. تا شب به هیچ آبادی نرسیده بودند. ناچار در صحرا از سنگ و خاک پشته ای دایره وار درست کردند و در میان آن منزل کردند. خیر کوله بار خود را باز کرد، نانی خورشی و مشک آبی درآورد و با هم شام خوردند و خوابیدند و سفیده صبح حرکت کردند. یکی دو روز گذشت و بیابان تمام شدنی نبود و هوا گرم بود. هرجا می نشستند و می ماندند خیر سفره خود را پهن می کرد و نان و آب و خوردنی که داشت می خوردند، شر هم گاه بگاهی نانی بر سفره می گذاشت ولی همانطور که خیر دو دانه جواهر خود را در کوله بارش پنهان کرده بود شر هم یک مشک آب در کوله پشتی داشت که هیچ وقت از آن حرفی نمی زد.

یک هفته گذشت و دو رفیق همچنان می رفتند و نان و آب و خورشی که خیر همراه آورده بود تمام شد. شر خبر داشت که در آن روزها به آب نمی رسند و خیر خیال می کرد که به آب می رسند و ظرف آب را پر می کنند. اما روزی که خیر دیگر از خوردنی چیزی نداشت، شر بنای نارفیقی را گذاشت و به خیر گفت: هفت روز راه آمده ایم و بیش از این راه در پیش است و از خوردنی هیچ چیز در این بیابان پیدا نمی شود. برای اینکه از گرسنگی تلف نشویم و به مقصد برسیم باید در خوراک صرفه جویی کنیم. خیر این را قبول داشت و صبر بسیار. تا ممکن بود غذا نمی خورد و از گرسنگی و تشنگی حرفی نمی زد و از مشک آبی که شر در انبان خود پنهان کرده بود خبر نداشت. روز هشتم آفتاب سوزان هوا را داغ کرده بود و نزدیک ظهر خیر از تشنگی بی قرار شد و گفت: دیگر زبانم خشک شده و نزدیک است از تشنگی بی حال شوم.

خیر تعجب می کرد که چگونه شر طاقت می آورد و از تشنگی شکایتی ندارد. اما یک بار فهمید که شر به آهستگی از مشک آبی که دارد آب می خورد. خیر گفت: حالا که آب داری کمی هم به من بده، از تشنگی دیگر رمق برای راه رفتن ندارم. شر جواب داد: نه، حالا زود است، آب تمام می شود و تشنه می مانیم. خیر گفت: تا تمام نشده کمی بنوشم، شاید به آب برسیم. شر گفت: مطمئن باش، این روزها به آب و آبادانی نخواهیم رسید. خیر گفت: بسیار خوب، در هر حال رفاقت نیست که تو آب داشته باشی و من از تشنگی بسوزم. من نمی خواهم از خودم حرف بزنم ولی من هم آب داشتم با هم خوردیم. اگر تنها بودم مال من هنوز تمام نشده بود. شر گفت: به من چه مربوط است، داشتی که داشتی، نداشتی که نداشتی. می خواستی حالا هم داشته باشی، یعنی می گویی آب را بدهم تو بخوری و خودم از تشنگی بمیرم؟

خیر جواب داد: من هرگز این را نمی گویم، ما همسفریم، رفیقیم، هرچه من داشتم با هم خوردیم. حالا هم وقت آن است که تو مرا مهمان کنی، و هیچ کس از آینده خبر ندارد، شاید الان به آب برسیم، شاید کسی برسد و آب داشته باشد، می گویم طوری رفتار کن که خودت بعدها از من شرمنده نباشی، من دلم می خواهد بتوانیم همیشه توی چشم هم نگاه کنیم، این حرفها که تو می زنی بوی بی وفایی می دهد، من از تشنگی دارم بی حال می شوم و خیلی راه باید برویم، من این را می گویم. تو از صبح تا حالا دوبار آب خوردی، من از دیروز تا حالا تشنه ام، هوا گرم است. تو حال حرف زدن داری من دیگر رمق ندارم، می گویم اذیتم نکنی.

شر جواب داد: اولا که گفتی شرمنده نشوم. من خجالت سرم نمی شود. دیگر اینکه گفتی بی وفا هستم، تو این طور خیال کن. رفاقت هم بی رفاقت. اینجا دیگر شهر نیست. بیابان است و مرگ است و زندگی است، می خواهم هفتاد سال سیاه هم توی چشمم نگاه نکنی. تو اصلا از بچگی همین حرفها را می زدی که می گفتند آدم خوبی هستی ولی اینجا این حرفها خریدار ندارد. آن روزی که بچه ها می گفتند مرا قبول ندارند تو را انتخاب کردند یادت هست؟

با این حرفها که شر گفته بود خیر فهمید که با یک دشمن همراه است که با لباس دوستی او را به این بیابان کشیده است. با اینکه خودش می دانست گناهی ندارد فهمید که شر موقع گیر آورده تا او را اذیت کند. این بود که فکر کرد شر را به طمع مال بیندازد. خیر گفت: ببین شر، ما که بنا نیست توی این صحرای گرم از تشنگی بمیریم، عاقبت به یک جایی خواهیم رسید، حالا هم یا انصاف داشته باش و قدری آب به من ببخش، یا اینکه آن را به من بفروش، آخر ما همشهری هستیم، با هم بزرگ شده ایم و بعدش هم ممکن است در دنیا با هم خیلی کارها داشته باشیم، من الان دو جواهر گران قیمت همراه دارم که با فروش اثاث خود آن را خریده ام. حاضرم آنها را به تو ببخشم و از تو یک مقداری آب بخرم، حالا راضی شدی؟

شر گفت: به! می خواهی مرا گول بزنی؟ می خواهی اینجا که هیچ کس نیست دو گوهر را به من بدهی و آب بخوری و آن وقت توی شهر آبروی مرا ببری و آنها را پس بگیری؟ من خودم خیلی از این حقه ها بلدم، صدتا مثل تو باید بیایند پیش من درس بخوانند. خیال کردی من هم مثل تو هالو هستم؟
دراین موقع خیر دیگر از تشنگی صدایش گرفته بود و چشمهایش تار شده بود. بی حال روی زمین نشست و جواب داد: شر به خدا قسم من این طور فکر نمی کنم. درست است که تو هم می دانی آب ارزش دو دانه جواهر را ندارد ولی برای من بیشتر هم می ارزد. می گویند پول سفید برای روز سیاه خوب است و چه وقتی بهتر از حالا، باور کن از روی رضا و رغبت گوهرها را به تو می دهم و هرگز هم چشمم دنبال آنها نیست. حاضرم علاوه بر این گوهرها همه دارایی خود را در شهر هم به تو واگذار کنم.

شر جواب داد: من می دانم که چون به آب احتیاج داری این حرفها را می زنی، آدم وقتی محتاج است و گرفتار است خیلی حرفها می زند که بعد دبه می کند، اگر راست می گویی یک کار دیگری بکن، من ده سال است چشم دیدن تو را ندارم، از آن روز که مرا به بازی نگرفتید نمی توانم تو را ببینم، امروز موقعش رسیده که تلافی کنم و تو هم نتوانی مرا ببینی. گوهرهایی که گفتی مال خودت، ولی من حاضرم دو گوهر دیده تو را بردارم و چشمت را کور کنم و آن وقت هرچه می خواهی آب بخور، گوهری که من می خواهم این است تا دیگر نتوانی پس بگیری.

خیر از شنیدن این حرف آهی کشید و گفت: عجب آدم بدی هستی، آیا از خدا شرم نمی کنی؟ کور شدن من برای یک جرعه آب! چطور دلت راضی می شود این حرف را بزنی، شر من تو را اینقدر سنگدل و بی انصاف نمی دانستم، من از تشنگی دارم بیحال می شوم و تو اینقدر قساوت به خرج می دهی؟ شر جواب داد: همین است که گفتم، می خواهی بخواه، نمی خواهی من رفتم، این را هم بدان که در این بیابان نه آبی هست و نه آدمی و از هر طرف تا آبادی هفت روز راه است، نه راه پس داری نه راه پیش، یا باید در این صحرا بمیری یا نابینا شوی و زنده باشی.

خیر دیگر توانایی حرف زدن نداشت و باز هم نمی توانست باور کند که شر اینقدر بد باشد. آخر باور کردنی نیست کسی حاضر باشد برای یک جرعه آب چشم کسی را کور کند. اما خیر نزدیک بود از تشنگی بیهوش شود، ناچار تن به قضا داد و به شر گفت: دانی و انصاف خودت، من که باور نمی کنم، ولی می خواهم زنده باشم، هرچه می کنی به من آب برسان، این هم چشم من ...
شر فرصت نداد حرف خیر تمام شود، پاره آهنی که در دست داشت به دو چشم خیر کشید و چشمهای خیر پر از خون شد. خیر از درد چشم فریاد زد: آه خدایا! و بیهوش بر زمین افتاد.

شر خدانشناس هم لباس و جواهری که در کوله بار خیر بود برداشت و بی آنکه به او آب بدهد راه خود را گرفت و رفت. خیر تا چند لحظه بیهوش بود، همین که به هوش آمد فهمید که شر او را تنها گذاشته و رفته. خیر بر روی خاک افتاده بود و دستهایش را روی چشم هایش گذاشته بود و ناله می کرد. ولی خدا خواسته بود که خیر زنده بماند، و یک پیشامد خوب به سراغش آمد. شر گفته بود که این بیابان آب ندارد و از هر طرف تا آبادی هفت روز راه است، اما شر دروغ گفته بود. از قضا قدری دورتر از آنجا چاه آبی بود و یکی از کردهای چادرنشین هم در طرف دیگر با همراهانش زندگی می کردند.

مرد صحرانشین کوه نورد، چون بیابانیان بیابان گرد، با کس و کار و قوم و خویش و همه، گله و گاو و گوسفند و رمه، از برای علف به صحرا گشت، گله را می چراند دشت به دشت، هر کجا آب و سبزه بود و گیاه، داشت آنجا دو هفته منزلگاه، بعد در کار خود نظر می کرد، به دیاری دگر سفر می کرد. همان طور که شهری ها شهر را، و دهاتی ها ده را بهتر می شناسند مردم چادرنشین هم با کوه و صحرا و دشت و بیابان بهتر آشنا هستند. خانه آنها چادر است که هرجا می خواهند بر سرپا می کنند و دارایی آنها هم گاو و گوسفند و شتر است که همراه آنها هستند، گاهی در شهرها خرید و فروش می کنند و بیشتر در بیابان ها زندگی می کنند. تابستانها به ییلاقهای خوش آب و هوا و زمستانها به قشلاق گرمسیر می روند و کارشان کمی کشت و زرع و بیشتر گله داری است.

تازه دو سه روز بود که مرد صحرانشین با مادر و خواهر و زن و دختر و خویشان و کسان و کارکنان خود در آن صحرا در پشت تپه ای چادر زنده بودند و گله های خود را در صحرا می چراندند. آنها چادرها و خیمه های خود را در جای بهتر بر سرپا کرده بودند ولی چاه آبی که از آن آب برمی داشتند دورتر بود.
از قضا رئیس قبیله کردها دختری داشت که بسیار خوب و مهربان بود و یگانه فرزند او بود و همیشه از خدمت کردن به مادر خوشحال بود. آن روز بعدازظهر زیر سایه چادر نشسته بودند و مادر تشنه شد و آبها گرم بود. دختر کرد کوزه را برداشت و گفت: می روم و از چاه، آب خنک می آورم.

دختر کرد از راه دورتر و صاف تر بر سر چاه رفت، رشته ای برگردن کوزه بست، از چاه آب برداشت و از راه میان بر به طرف چادر روانه شد، در میان راه ناگهان صدای ناله ضعیفی شنید و با تعجب دنبال ناله رفت، می دانید چه دید. خیر با چشمهای خونین بیحال و تشنه بر خاک افتاده بود و خدا خدا می کرد. دختر کرد همین که خیر را در این حال دید بی اختیار پیش رفت و صدا زد: ای ناشناس، کی هستی، اینجا چه می کنی، چرا تنها اینجا افتاده ای، چه کسی تو را به این حال انداخته؟ خواب می بینم یا بیدارم، تو کی هستی؟ خیر همین که صدای او را شنید، فریاد زد: من هم نمی دانم و نمی فهمم تو کی هستی، اگر فرشته ای، اگر انسانی، هر که هستی من از تشنگی دارم می میرم، اگر می توانی کمی آب به من برسان که زنده بمانم و اگر هم نمی توانی مرا به حال خودم بگذار.

دختر کرد دیگر حرفی نزد، پیش رفت، کوزه آب را به او نزدیک کرد و گفت: بیا، این آب، خدایا این چه حال است؟ خیر دستهای خود را دراز کرد، کوزه آب را پیدا کرد و گرفت و قدری آب خورد و گفت: خدا را شکر، نجات یافتم، ای فرشته نجات، خدا تو را فرستاده، تو مرا نجات دادی، تو باید مرا نجات بدهی، اما چشمهای من نمی بیند، آه چشمهایم. خیر دو کف دست خود را روی چشمهای پر خونش گذاشته بود و همچنان ناراحت و بی حال نشسته بود. دختر کرد گفت: خوب حالا برخیز، تا تو را به جای بهتری برسانم اما خیر نمی توانست روی پا برخیزد و زانوهایش از گرما و تشنگی سست شده بود. دختر نزدیک شد و زیر بغل او را گرفت و کمک کرد تا خیر برپا ایستاد و دختر بازوی او را گرفت و اندک اندک او را به راه برد تا نزدیک چادرها رسیدند.

دختر، جوان ناشناس را به یکی از خدمتکاران سپرد و سفارش کرد که آرام آرام او را به چادر برساند و خودش فوری رفت پیش مادر و گفت جوان ناشناسی چنین و چنان در بیابان برخاک افتاده بود. مادر گفت: ای وای! پس چرا او را نیاوردی، چرا تنها آمدی؟ زودباش، زودباش نشانی بده بروند او را هر که هست بیاورند. دختر گفت: مادرجان، من هم همین کار را کردم، او را آوردم و به دست خدمتکاران سپردم و الان می رسد. در همین وقت خیر را آوردند و زیر چادر بر روی بالشی نرم جای دادند و آب آوردند، سفره آوردند، غذا آوردند، شوربا و کباب آوردند. خیر قدری آب و قدری غذا خورد و کمی آرام گرفت. آن وقت دست و رویش را شستند، اطراف سر پر درد او را بر بالش تکیه دادند و خواباندند.

هیچ کس از سرگذشت خیر خبر نداشت و هیچ کس هم در آن حال چیزی نپرسید، انسانی ناشناس و دردمند که به خانه آدمهایی خوب مهمان شده بود و با خستگی و دردی که داشت مانند آدمی از هوش رفته بی حال و خسته خوابید تا شب شد. پدر دختر از صحرا به خانه باز آمد. همین که مرد خانواده وارد چادر شد از دیدن مهمان خوشحال شد و از حال خسته و ناتوان خیر تعجب کرد و احوال او را پرسید. دختر آنچه دیده بود شرح داد و گفت از سرگذشت او چیزی نمی دانم ولی ای کاش
می توانستیم زخم تازه چشم او را علاج کنیم.

کرد بزرگ چشمان خیر را معاینه کرد و جراحت آن را تازه دید و پرسید تو را چه رسیده است؟ خیر راضی نشد درد بزرگ ناجوانمردی و بی انصافی دوست و همشهری خود را فاش کند و گفت: داستان من مفصل است، تنها سفر می کردم دزدها بر سرم ریختند، خواستم با آنها بجنگم و تشنه و بی حال بودم، آنها هر چه داشتم بردند و چشمم را کور کردند و رفتند. کرد بزرگ به فکر فرو رفت و بعد پرسید: نامت چیست؟ گفت خیر. کرد گفت: امیدوارم کار به خیر بگذرد. از قضا در همین بیابان درختی هست که ما آن را دارو برگ می گوییم و اگر چند برگ آن را بکوبند و در آب بجوشانند، نرم کنند و مرهم بسازند و بر چشم آفت رسیده گذارند شفا می یابد.

بعد گفت: اگر شب نبود، تاریک نبود، راه دور نبود و من خسته نبودم هم اکنون این مرهم را می ساختم. درخت دارو برگ نزدیک چاه آبی است و درختی کهن و پر شاخ برگ است و دو شاخه دارد که برگ یکی از شاخه ها داروی چشم است و برگ شاخه دیگر داروی غش و صرع است. فردا این مرهم را فراهم خواهیم کرد. همینکه دختر کرد این سخن را شنید گفت: پدر، حالا که چاره هست همین امشب چاره بساز و به فردا نینداز، مهمان عزیز خداست و ما نمی توانیم مهمان را با درد و رنج ببینیم، ما سرد و گرم بیشتر دیده ایم و سخت جان تریم و مردم شهر از ما ظریف ترند، راه دور را با همت نزدیک کن و تاریکی شب را با نور انسان دوستی روشن می توان کرد، خستگی تو نیز از درد چشم این جوان بدتر نیست، علاج درد را به فردا می توان گذاشت اما زخم تازه را زودتر به مرهم باید رساند، اگر تو نمی توانی من به پای درخت خواهم رفت، دختر صحرا از تاریکی نمی ترسد.

پدر وقتی التماس دختر را دید از خیرخواهی او به شوق آمد و پیش از آنکه دست به آب و غذا دراز کند برخاست و گفت: وقتی دختر چنین باشد پدر دختر برای کار شایسته تر است. کیسه ای برداشت و با شتاب به جانب درخت دارو برگ روان شد. از شاخه بالا رفت و یک مشت برگ در کیسه کرد باز آمد. و دختر کرد فوری برگها را در هاون کوبید و با اندکی آب روی آتش جوشانید و نرم کرد و با روغنی از مغز استخوان قلم به هم آمیخت و مرهم را بر دو چشم خیر گذاشت و با پارچه پاکیزه ای چشمانش را بستند و پس از ساعتی که نشستند مهمان دردمند را خواباندند.

کرد بزرگ دستور داد تا پنج روز چشم خیر با مرهم بسته باشد و در این مدت دختر را به پرستاری از خیر سفارش کرد. روز پنجم پوشش از چشم خیر باز کرد و مرهم از آن برداشت و خیر چشم خود را باز کرد و برای اولین بار نجات دهندگان خود را دید و برایشان دعا کرد و شکر خدا را بجا آورد. کرد بزرگ و اهل خانه هم از شفای چشم مهمان خوشحال شدند و شادباش گفتند اما بیش از همه دختر کرد خوشحال بود، چونکه او باعث نجات خیر شده بود و از اینکه یک انسان را از مرگ و از نابینایی نجات داده است لذت می برد و در دنیا هیچ لذتی از خوب بودن و خوبی کردن بهتر و بالاتر نیست.

خیر که روزهای اول از جراحت چشم خود بیمناک شده بود پرسید: پدر جان، شما از کجا خاصیت برگهای آن درخت را می دانستید؟ مرد جواب داد: از کجا؟ از تجربه های مردم. انسان نیازمند هر وسیله ای را تجربه می کند و چیزی تازه می فهمد. اگر ما خاصیت ریشه ها و برگها و گلها و گیاهان و خارها و علف های وحشی و خود رو را ندانیم دیگر چه کسی بداند؟ مردم شهرها چون دسترسی به طبیب و دوا دارند از این چیزها غافل می مانند ولی پدران ما که در صحرا زندگی می کردند بسیاری از خواص این نعمتها را می شناختند و به یکدیگر یاد می دادند. این تجربه دارو برگ را من از پدرم یاد گرفتم. او هم از پدرانش یاد گرفته بود و خوشحالم که این مرهم اثر بخش بود. خیلی چیزها هست که ما هم هنوز نمی دانیم اما خاصیت این برگها را می دانستم. خیر شکرگزاری کرد و از آن روز با خود عهد کرد که تا هر وقت بتواند و خدا بخواهد خدمتگزار آن خانواده باشد زیرا به کمک آنها بود که سلامت چشم خود را بازیافته بود.

کرد بزرگ هم از نگاهداری او خوشحال بود. از آن روز خیر مانند اهل خانه کرد با آنها زندگی می کرد و همه کارها با آنها همراهی می کرد و در سر یک سفره غذا می خورد و هر روز صبح همراه کرد بزرگ و کارکنان او به صحرا می رفت و گله داری و گله بانی می کرد و روزبروز در نظر کرد عزیزتر می شد. مرد صحرایی بیابانی، چون از او یافت آن تن آسانی، در همه اهل خود عزیزش کرد، حاکم خان و مان و چیزش کرد، چون دل و دیده پاک داشت جوان، همه بودند سوی او نگران، باز جستند حال دیده او
کزچه بود آن ستم رسیده او، خیر از ایشان حدیث شر ننهفت، هرچه بودش زخیر و شر همه گفت.

مردم وقتی با هم زندگی کنند و انس گیرند همه رازهای خود را هم به زبان می آورند. کم کم خیر قصه شر و گوهرها و خریدن آب و تشنگی خود و بی انصافی شر و کور شدن خود را گفت، و گفت که دختر کرد را از همه مردم عالم گرامی تر می دارد. کرد بزرگ از قدرشناسی خیر خوشحال تر شد و کم کم همه ایل و عشیره کرد بزرگ قصه خیر را شنیدند و پیش همه عزیز و گرامی شد. همه خوبیهای خیر را می دیدند و همه به او دل بسته بودند. اما یک مطلب بود که خیر را رنج می داد.

همان قدر که خیر در خانواده کرد بزرگ ماند، بیشتر به دختر کرد و خوبی های او علاقمند شد و از رفتار و گفتار او بیشتر خوشش می آمد. کم کم خیر حس کرد که به محبت دختر گرفتار شده است و هیچ سعادتی را از داشتن همسری مانند او بالاتر نمی داند. اما اندیشه می کرد که او کجا و آن آرزو کجا؟ نه می توانست دل خود را از این فکر آرام کند و نه می توانست امید همسری با دختر کرد را از مغز خود بیرون کند و با خود فکر می کرد که: نیست ممکن که این چنین دلبند، با چو من مفلسی کند پیوند، دختری را بدین جمال و کمال، نتوان یافت بی خزینه و مال، من که نانی خورم به درویشی، کی نهم چشم خویش بر خویشی.

وقتی خیر فکر کرد که چنین وصلتی ممکن نیست و نمی تواند توقع همسری دختر کرد را داشته باشد با خود گفت بهتر است این سخن را به زبان نیاورم و پدر و مادر دختر را ناراحت نکنم چون اگر هم خود آنها با این کار موافق باشند ممکن است سرزنش دوستان و اقوام ایشان مایه غصه تازه ای بشود. خیر مرد عاقلی بود که هیچ وقت اختیار عقل خود را به دست آرزوها و احساسات خود نمی داد. او می دانست که عشقی مانند عشق لیلی و مجنون یک نوع بیماری است و عشق سالم هیچ وقت به دیوانگی نمی ماند. او می دانست که خاطرخواهی دختر کرد بر اثر عادت و علاقه به خوبی های او پیدا شده و اگر از او دور باشد محبت دیگری جای آن را می گیرد. این بود که با خود گفت بهتر است عذری بیاورم و از اینجا سفر کنم و سرنوشت خود را به جای دیگری بکشم.

آن شب وقتی کرد بزرگ به چادر برگشت خیر گفت: می خواهم مطلبی را با شما بگویم که مدتی است درباره آن فکر می کنم و ناراحتم. کرد گفت: هرچه می خواهی بگو، هرچه بگویی پذیرفته است، ما از تو جز خوبی چیزی ندیده ایم و برای تو جز خوبی چیزی نمی خواهیم. خیر گفت: از جان و دل متشکرم. مطلبی که می خواهم بگویم این است که من زنده شده شما هستم، خانواده شما مرا از مرگ و آوارگی و از نابینایی نجات داده است، زبان من از شکرگزاری عاجز است و تا زنده ام با یاد شما زنده ام، اما چکنم که من هم بشرم و انسانم و مدتی است فکر اقوام و خویشان و شهر و دیارم مرا مشغول کرده است. می خواهم بروم آنها را ببینم، می دانم که شما مهمان نوازی را دوست می دارید و از خوبی خوشحال می شوید ولی می ترسم بی خبری از من دوستانم را آزرده سازد.

آخر هیچ کس نمی داند من کجا هستم، زنده ام یا مرده ام؟ و با اینکه در اینجا خیلی به من خوش می گذرد غم یار و دیار مرا عذاب می دهد و باز فکر می کنم تنها هستم. می خواهم از شما تقاضا کنم اجازه بدهید از فردا صبح به شهر و دیار خودم بروم. امیدوارم هرچه در اینجا به من محبت کرده اید بر من حلال کنید، می خواهم از من راضی باشید ولی دیگر مشکل است که اینجا بمانم. حالا چه می فرمایید؟ اختیار من در دست شماست. چون سخنگو سخن به پایان برد، غم سرا گشت خیل خانه ی کرد، گریه کردی از میان برخاست، های های افتاد از چپ و راست، کرد گریان و کرد زاده بتر، گونه ها ز آب دیده ها شد تر.

همه اهل خانه از رفتن خیر غمگین شدند اما کرد بزرگ فکری کرد و بعد چادر را خلوت کرد و در جواب او گفت: ای جوان عزیز و خوب و مهربان، من حرفی ندارم که تو به دلخواه خود عمل کنی، اختیارت هم در دست خودت است. اما نمی دانم چه چیز تو را به خیال شهر و دیارت می اندازد؟ گرفتم که به شهر خود رفتی و از یک همشهری دیگر هم مانند شر آزار تازه ای دیدی یا ندیدی و مدتی خوش بودی، مگر در اینجا چه چیز کم داری؟ نعمت و ناز و کامکاری هست، بر همه نیک و بد تو داری دست.

من هرچه فکر می کنم از چه چیز ناراحت شده ای جز اینکه جوانی و به قول خودت خیال می کنی تنها هستی، من معنی این حرف را می فهمم، من هم یک روز مانند تو بودم و اگر تو در غریبی این احساس را داری من در ایل و قبیله خود این طور شده بودم. این هم چاره دارد. من می دانم که در اینجا هرچه بخواهی داری و همه زندگی من در اختیار توست بجز اینکه خود را غریب می دانی و مهمان می دانی و همینکه می بینی باید از زن و دختر من کناره بجویی و مانند نامحرم باشی رنج می بری ولی اگر با خانواده ما پیوند داشتی این طور نبود.

بگذار بگویم که من این رنج را هم می توانم درمان کنم. می دانی که دختر من مهربان و خدمت دوست و پاکدل و باهوش است، زشت هم نیست اگر چه مانند دختران شهر زیبایی ساختگی ندارد اما زیبایی تنها هیچ دردی را درمان نمی کند و تا خوبی نباشد همه زیبایی های عالم به دو جو نمی ارزد. من در این دنیا همین یک فرزند را دارم و از جانم عزیزترش می دارم و از رفتار او می دانم که او هم ترا می پسندد، اگر موافق باشی و دلت بخواهد من دخترم را به همسری با تو نامزد می کنم و تو هم در خانواده ما مانند خود ما میمانی و از جان عزیزتر زندگی می کنی، دیگر چه می گویی؟

حالا نوبت خیر بود که از خوشحالی گریه کند. اشک شوق در چشمش دوید و در جواب گفت: زنده باشی ای پدر عزیز، و پاینده باشی که زبان بسته مرا باز کردی، و بار غم از دلم برداشتی. آنچه مدتها بود می خواستم و نمی توانستم بگویم همین بود. من خود را کمتر و کوچکتر می دانستم زیرا از مال دنیا هیچ ندارم و دختر عزیز شما دختر شماست، اما اگر چنین پیوندی ممکن باشد آن وقت شما به من زندگی بخشیده اید، چشم داده اید و خوشبختی. پدر گفت: من فردا صبح یک بار از دخترم این مطلب را می پرسم و کار تمام است.

فردا صبح پدر، دختر خود را با مادرش به خلوت خواست و موضوع را گفت و دختر نیز جز اشک شوق جوابی نداشت. دست پدر را بوسه زد و گفت: پدر ... و اشک ریخت ... دیگر نتوانست سخن بگوید. پدر گفت: بسیار خوب، می خواستید زودتر بگویید، معطل چه هستید. همان دم کرد بزرگ کارهای عروسی را فراهم کرد و به شادی و شادمانی چنانکه رسم کردها بود جشن گرفتند و دختر را به عقد خیر درآوردند. و بعد از آن کرد اختیار خانه و زندگی و سرپرستی کارهای خود را نیز به خیر سپرد و خیر بعد از اینکه یک روز همه چیز حتی چشم خود را از دست داده بود، دوباره به همه چیز دست یافت و در خانواده کرد و با همسر خود زندگی خوش و خرمی بدست آورد.