شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

بوسه!

کلمات کلیدی :

  

 

ژنرال و ستوان جوان سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی دوشیزه ای جوان و زیبا بهمراه مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی طویل شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند دو چیز شنیدند، صدای بوسه و سیلی! هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت.


دوشیره جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم. مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت. ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم! ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرد که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند!

داستان زندگی ما مانند کوپه قطار است ما انسانها مسافران آن هستیم. انسان در تلاش ایجاد صلحی روحی میان طبیعت و خودش داستان ها و افسانه‌ها را خلق کرده‌است. هر کدام از ما آنچه را می بینیم و می شنویم بر اساس پیش فرض ها و حدسیات و معتقدات خود ان را ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد. ما میگوییم: حقیقت را دوست داریم، اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم حقیقت می نامیم!

حقیقت شامل ذات هر چیزی بوده و غیر قابل تغییر است و به همین دلیل بر خلاف واقعیت امری است که لزوماً با برهان‌های علمی قابل اثبات نیست. در بسیاری موارد حقیقت به دلیل اینکه از دسترس انسان به حیطه ذات به دور است، به نوع نگرش افراد بستگی پیدا میکند. شک یا تردید وضعیتی بین اعتقاد و عدم اعتقاد است که در آن عدم قطعیت، سوء ظن یا عدم اطمینان به یک ادعا، عمل، تصمیم یا انگیزه وجود دارد. شک برخی تصورات که واقعیت پنداشته می‌شوند به پرسش می‌گیرد، و شاید به تاخیر یا رد عمل به علت نگرانی از اشتباه بودن آن بپردازد. برخی تعاریف به وضعیت ذهنی معلق‌بودن میان دو گزاره متناقض تاکید می‌کنند که موافقت با هر کدام از آنها دشوار است!

سیمون دوبوار معتقد است واکنش آدم ها در مقابله با دنیای واقعی همیشه تلاش برای تغییر آن یا پذیرش و تسلیم به آن نیست؛ واکنش بعضی از آدمها بعد از شناخت واقعیت خلق زمان و مکان دیگری به شیوه ای انتزاعی است تا در این زمان و مکان خود ساخته زندگی کنند، و ترجیح این فضا به زمان و مکان عینی خود. اما از آنجایی که واقعیت محل واقعی زیستن است حتی این دسته از آدمها هم مدام به دیواره های آن برمی خورند؛ تجربه درد مدام برخورد با دیوارهای واقعیت به آنها ضربه می زند.

چون زیستن در توهم؛ آدمی ابعاد واقعی جهان را نمی تواند درست ببیند بنابر این به کرّات به این نتیجه می رسد که دیواری (واقعیتی) وجود دارد و به کرّات آن واقعیت را انکار می کند. اما اصلا" چرا باید از این اعتیاد خود را رهانید و آنرا سبکی از انواع سبکهای زندگی ندانست؟ شاید چون برخورد با دیوار واقعیت دردآور است و درد را نباید حمل کرد هرکجا بود باید آنرا روی زمین گذاشت و شانه را سبک کرد!